مشق هیئت
 
قالب وبلاگ

آخر خودت بگو چقدر ربنا کنم؟

باچشمهای خیس خدا یاخدا کنم؟

وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده

در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم

درد غریبی تو به جانم شرر زده

این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟

پنجاه سال از تو خجالت کشیده ام

وقتش رسیده دین خودم را ادا کنم

خواهر بلاکش غم و درد برادر است

باید برای تو در سپر دست و پا کنم

امروز اگر برای تو از این دو نگذرم

فردا چگونه رو به سوی مصطفی کنم؟!

شاگرد مادرم که برای امام سوخت

وقتش رسیده است به او اقتدا کنم..

 

روح و روان من جگرم را قبول کن

لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن..

 

سربازهای خواهرت آماده اند اخا

بنگر چگونه پای تو افتاده اند اخا

هرچند کوچکند ولی مرد جنگی اند

هرچند کوچک اند علی زاده اند اخا

در اضطراب رد شدن از جانب تواند

از دیشب است که سر سجاده اند اخا..

از من اسیر عشق شدن ارث برده اند

هستند چون اسیر تو آزاده اند اخا..

وسع کم مرا به بزرگی خود ببخش

این دو برای پیشکشی مانده اند اخا

دیگر نگو دو خوشه انگور زینب اند

دیگر رسیده اند دگر باده اند اخا

ایراد سن و سال نگیر از دو غنچه ام

وقتی قسم به فاطمه ات داده اند اخا

 

رحمی نما به سوز دل و گریه هایشان

دارو ندار من پدری کن برایشان..

 

دارند میروند تو حسرت نکش فقط

جانم فدات بار مصیبت نکش فقط

نذر من است پای تو ارباترین شوند

از نیزه دار و حرمله منت نکش فقط

حلا که دین من به تو قدری ادا شده..

حرفی وسط ز عمق جنایت نکش فقط

آرام باش بر سر بالینشان حسین

تو پای از رکاب به سرعت نکش فقط

من راضیم در شاخه گلم را نیاوری

باکام تشنه اینهمه زحمت نکش فقط

درخیمه مانده ام که نبینی غم مرا

آقای خوب من تو خجالت نکش فقط

مردی نمانده غصه نخور زینبت که هست

جانم فدات ناله غربت نکش فقط

 

مویم سفید شد به تماشای عشق تو

من مادر شهید شدم پای عشق تو..

سیدپوریا هاشمی


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ جمعه دوم آبان 1393 ] [ 15:6 ] [ گداي آشنا ] [ ]
داشت ديگر براش بد مى شد
وقت آن است فديه اى بدهد
گل ليلا(س) كه شد فداى حسين(ع)
نوبت اوست هديه اى بدهد
---------------
رفت در خيمه پسر هايش
گفت وقتش رسيده كه برويد
شير مادر حلالتان باشد
گر فداى حسين(ع) من بشويد
---------------
تنشان كرد جامه رزم و
دستشان داد نيزه و شمشير
پسرانم حواستان باشد
نهراسيد از سه شعبه و تير
---------------
آن چنان مثل شير حمله كنيد
تا بدانند چه يلى هستيد
و بفهمند دشمنان كه شما
نوه مرتضى على(ع) هستيد
---------------
دست طفل بزرگتر كه گرفت
بوسه اى زد و گفت مادر جان
پيش دايى حسين(ع) خود برويد
و بگيريد رخصت ميدان
---------------
بچه ها توى خيمه دايى
بعد عرض سلام و عرض ادب
آمديم تا اگر اجازه دهيد
بزنيم ما به قلب لشگر شب
---------------
راستش را بخواهى اى دايى
ما كه هستيم زاده حيدر(ع)
گر بمانيم مى كشد ما را
ديدن دست بسته مادر
 
گفت ارباب بى كفن با اشك
كه شما ياور حرم هستيد
اذن ميدان نمى دهم چونكه
جان و جانان خواهرم هستيد
----------------
با ادب ، سر به زير برگشتند
توى خيمه كنار مادر خود
تا كه زينب(س) شنيد مسئله را
رفت در خيمه برادر خود
----------------
جان خواهر! سلام! آمده ام
خاطراتى بگويم و بروم
يك شبى مادرم صدا زد گفت
كه بيا زينبم(س) عزيز دلم
----------------
گفت مادر! حسين(ع) بى كفن است
پيرهن دوختم براى حسين(ع)
پيرهن را بگير و گريه نكن
من كه خود سوختم به پاى حسين(ع)
----------------
خوب زينب!(س)به خاطرت بسپار
قبل اينكه رود به جنگ عدو
جاى مادر برو صدايش كن
بوسه اى از گلو بگير از او
----------------
ناگهان سرفه اش گرفت اينجا
پر خون شد ملافه مادر(س)
ديدم امروز را همان لحظه
توى چشم كلافه مادر(س)
----------------
خواهرت هيچ، زاده زهرا(س)
قَسَمَت مى دهم به چادر او
و اگر اذن بچه ها ندهى
قسمت مى دهم به يك پهلو
----------------
پهلويى كه شكست پشت در و
ناله وامحمدا(ص) پيچيد
حرف زينب(س) رسيد به اينجا
بدن شاه بى كفن لرزيد
 
 گفت ديگر بس است خواهر جان
رفتن بچه ها قبول اما
داغ ما را دوباره زنده نكن
مى كشى اين چنين برادر را
----------------
و خلاصه گرفت رخصت جنگ
و فرستاد بچه هايش را
و خودش رفت توى خيمه نشست
تا نبيند حسين(ع) حالش را
----------------
دو برادر شدند عازم جنگ
پر شد از كشته عرصه پيكار
قبل هر ضربه ذكر مى گفتند
نحن ابناء حيدر كرار(ع)
-----------------
اسب هر تكسوار پى مى شد
و جدا مى شده سرش از تن
شمر(لعنة الله عليه) با ترس و دلهره مى گفت
رفته آداب رزمشان به حسن(ع)
----------------
حرمله!(لعنة الله عليه) زود تر برو ميدان
سرشان مزد بهترى دارد
برو حتما ببر به همراهت
هر كسى كينه از على(ع) دارد
----------------
حرمله(لعنة الله عليه) با سپاه خود رفته
با سه شعبه نه با تبر اين بار
هدفش اينكه باز هم بشود
داغ اكبر(ع) دو مرتبه تكرار
----------------
پشت بر پشت گرم جنگيدن
دو برادر كه ناگهان نيزه
بوسه اى زد به سينه هر دو
بعد از اين بود روضه خوان نيزه
----------------
در همان حال ناگهان تبرى
بسته راه نفس كشيدن را
حرمله خوب ياد مردم داد
شيوه و رسم غنچه چيدن را
علیرضا رشادتی

موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ جمعه دوم آبان 1393 ] [ 14:51 ] [ گداي آشنا ] [ ]

ای برادر بگو چکارکنم

ناله از بی کسی خود نزنی

می شود تاکه زنده ام اینقدر

حرف دل واپسی نزنی

..

من نمردم که ایستاده ای و

مثل ابر بهاری می باری

همه رفتند با اجازه ی تو

تو نگفتی که خواهری داری

..

بعد پنجاه سال خواهر تو

آمده حرف آبرو بزند

به امید اجازه دادن تو

آمده زینبت که رو بزند

..

بچه ها بین خیمه منتظرند

و به دست خودم کفن شده اند

خون شیر است در رگ آن ها

هر دوتا هدیه های من شده اند

..

نا امیدم نکن برادر جان

چادر مادرم که یادت هست

قسمش را که رد نخواهی کرد

  آتش و معجرم که یادت هست

..

مادرم پشت در که یادت هست

هیزم و کوچه ها که یادت هست

به روی چادرش برادر جان

وای من رد پا که یادت هست

..

پس قسم می دهم اجازه بده

بچه هایم به پات سر بدهند

بچه هایم کمند می شد کاش

خواهرانت برات سر بدهند

..

گفته ام با نبردشان من را

پیش چشم تو روسپید کنند

مثل لیلا و نجمه زینب را

بروند مادر شهید کنند

...

دوست دارم که پای غربت تو

زیر شمشیردست وپا بزنند

مویشان را کسی به پنجه گرفت

جای مادر تو را صدا بزنند

...

ای برادر نگاه خواهم کرد

که خدایی شیره خواره شوند

با سر داس و نیزه وشمشیر

لحظه ای که پاره پاره شوند

...

این همه نیزه آمده اما

بدترین نیزه نیزه کوفه است

دلم از کوفه زخم ها دارد

کوفه عهد و وفاش معروف است

مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ] [ 14:34 ] [ گداي آشنا ] [ ]

خوب میدانم اینجا از کسی سر نیستند

چشم در راه محبت های مادر نیستند

سخت شرمنده ست زینب از حسین خویش که

با علی ها ،هدیه های او برابر نیستند

وقت تزیین کردن عون و محمد با زره

از صمیم قلب خوشحال است ،دختر نیستند

مادری در خیمه اش میداد دلداری به خویش :

بچه های من که رعناتر از اکبر نیستند

بچه های من اگر لب تشنه هم جان می دهند

هر دو تا هم تشنه تر از حلق اصغر نیستند

تا که آرامش بگیرد بارها با خویش گفت:

پیش عباس و حسین ،اینها برادر نیستند

چون رباب و نجمه ،نه ؛خاموش ماند و گفت که

 با حسین ابن علی آنها که خواهر نیستند

تا فقط خواهر شود در کربلا این بار گفت:

بچه های من خدا را شکر ؛دیگر نیستند


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ] [ 14:32 ] [ گداي آشنا ] [ ]
جانبازی یادشان ندهی گریه میکنم

اذن جهادشان ندهی گریه میکنم

اصلا بیا و مصلحت اندیشی هم نکن

آشفته ام بیا و پریشان ترم نکن

اینها برای یاری تو قد کشیده اند

خود را برای کرببلا پروریده اند

سنگ تو را مدام به سینه زدند حسین

اینها برای روز دهم امدند حسین

قول میدهم که اَخم به ابرو نیاورم

قول میدهم که دست به زانو نیاورم

قول میدهم که ناله کنم از درون حسین

قول میدهم زخیمه نیایم برون حسین

دست محبتت ز سر این دو بر ندار

دق میکنم حسین بخدا سربه سر نذار

تا من هنوز دست به مویم نبرده ام

تا من هنوز از سر غصه نمرده ام

مانند قاسمت هم عسل نوش شان نما

لطفی نما حسین و کفن پوشش شان نما

لطفی کن و اجازه بده ای برادرم

لطفی کن و اجازه بده جان مادرم

بگذار تا فدایی راه شما شوند

بگذار تا شهید سر از تن جدا شوند

بگذار تا فدایی راه ولی شوند

بگذار قطعه قطعه شبیه علی شوند

بگذار تا که دایی خودرا صدا زنند

بگذار روی دست شما دست و پا زنند

ای دلخوشی من پسرانم فدای تو

هستی زینبی سر و جانم فدای تو


 علی رضا خاکساری


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 22:25 ] [ گداي آشنا ] [ ]

روز اول چه خوب يادم هست
سهم من بي تو بيقراري بود
عيد من ديدن نگاه تو
دوري‌ات اوج سوگواري بود
 
بي تو جنت براي من دوزخ
روز روشن براي من شب بود
تا هميشه کنار تو بودن
همه‌ي آرزوي زينب بود
 
لحظه لحظه دلم گره مي‌خورد
به ضريح مجعّد مويت
دل من را به باد مي دادي
مي گشودي گره ز گيسويت
 
ولي اين روزها چه دلگير است
چقدر اين زمانه بد تا کرد
آنقدر بي کسي و غربت داشت
تا که ما را به کربلا آورد
 
کربلا کربلا پريشاني
غربت از چشم هات مي بارد
ندبه ندبه فراق و دلتنگي
از غروب نگات مي بارد
 
دست من خالي است اما باز
دو فدايي برايت آوردم
از منا تا منا دو حاجيِّ
کربلايي برايت آوردم
 
رد مکن هديه هاي خواهر را
گرچه ناقابلند، ناچيزند
سپر کوچکي مقابل تو
در هجوم کبود پائيزند
 
با ولاي تو پروريدمشان
درس آموز مکتبت هستند
عاشق جانفشاني اند آقا
پيشکش هاي زينبت هستند
 
هر دو با شور حيدري امروز
از تو إذن قتال مي خواهند
خون جعفر ميان رگ هاشان
اين دو عاشق، دو بال مي خواهند
 
گره از ابروان خورشيد و
گره از کار ماه وا مي شد
چشم هاي حسين راضي شد
نذر زينب دگر ادا مي شد
 
بين خيمه نشسته بود اما
در دلش اضطراب و ولوله بود
پرده‌ي خيمه را که بالا زد
دو گل و يک سپاه حرمله بود
 
دو فدايي، دو تا ذبيح الله
که به سوي مناي خون رفتند
در طواف سنان و سر نيزه
تا دل کربلاي خون رفتند
 
ديد از بين خيمه، جان هايش
دلشان را به آسمان دادند
سر سپردند در هواي حسين
چقَدَر عاشقانه جان دادند
 
دلش از درد و غم لبالب بود
شاهدش ديده هاي پر ابرش
بر دلش داغ دو جگر گوشه
عقل مبهوت مانده از صبرش
 
ديد پرپر شدند، اما باز
جز تب بندگي عشق نداشت
پاي از خيمه ها برون ننهاد
تاب شرمندگي عشق نداشت
 
اين همه جانفشاني و ايثار
خط اول ز شرح مطلب بود
کربلا ـ کوفه ، شام تا يثرب
سِرّي از معجزات زينب بود
شاعر : یوسف رحیمی

 
.........................
جانبازی یادشان ندهی گریه میکنم
اذن جهادشان ندهی گریه میکنم
اصلا بیا و مصلحت اندیشی هم نکن
آشفته ام بیا و پریشان ترم نکن
اینها برای یاری تو قد کشیده اند
خود را برای کرببلا پروریده اند
سنگ تو را مدام به سینه زدند حسین
اینها برای روز دهم امدند حسین
قول میدهم که اَخم به ابرو نیاورم
قول میدهم که دست به زانو نیاورم
قول میدهم که ناله کنم از درون حسین
قول میدهم زخیمه نیایم برون حسین
دست محبتت ز سر این دو بر ندار
دق میکنم حسین بخدا سربه سر نذار
تا من هنوز دست به مویم نبرده ام
تا من هنوز از سر غصه نمرده ام
مانند قاسمت هم عسل نوش شان نما
لطفی نما حسین و کفن پوشش شان نما
لطفی کن و اجازه بده ای برادرم
لطفی کن و اجازه بده جان مادرم
بگذار تا فدایی راه شما شوند
بگذار تا شهید سر از تن جدا شوند
بگذار تا فدایی راه ولی شوند
بگذار قطعه قطعه شبیه علی شوند
بگذار تا که دایی خودرا صدا زنند
بگذار روی دست شما دست و پا زنند
ای دلخوشی من پسرانم فدای تو
هستی زینبی سر و جانم فدای تو
شاعر: عليرضا خاكساري
....................................
 
اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد
و گر که از دل من روح تو خبر دارد
مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید
برادری به دلش این همه شرر دارد
اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما
ببین میان بساطش دو تا پسر دارد
یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم
که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد
که دیگری که امید دلش به اذن شماست
که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد
و من تعجب از این می کنم، نمی دانم
برادرم به زبان نه چرا دگر دارد
برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی
همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟
حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد
به پای خون خدا پس نگو خطر دارد
حامد خاکی
..................
 
رسيده نوبتمان ، بايد امتحان بدهيم
خدا كند بگذارد خودی نشان بدهيم
رسيده وقت نماز رشادت و مردی
نمی شود كه من و تو فقط اذان بدهيم
اگر كه داد دوباره جواب سر بالا
بگو چگونه جوابی به اين و آن بدهيم ؟
بيا كه عهد ببنديم و قول مردانه
به هم دهيم كه قبل از حسين ، جان بدهيم
به حاجت دل خود می رسيم اگر او را
قسم به پهلوی بانوی قد كمان بدهيم
بخند و قصه نخور ، چون به قلبم افتاده
اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهيم
محسن مهدوی
…………………………
کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم
باز هم باعث خشنودی مادر بشویم
نکند دیر شود لحظه ی پرواز از خاک
کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم
پس بگیرید ز ما منصب سرداری را
قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم
آبرویی که خدا داده به ما می ریزد
اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم
قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا
زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم
محسن مهدوی
..................
چگونه آب نگردم کنار پیکرتان
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان
میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان
چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان
ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان
شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من شرمنده در برابرتان
خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان
میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان
و پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان
 
حسن لطفی
..........................
تا صوت قرآن از لب آن ها می آید
كفر تمام نیزه ها بالا می آید
دجال های كوفه در فكر فرارند
دارد سپاه زینب كبری می آید
سد سپاه كفر را در هم شكستند
تكبیرهای حضرت سقا می آید
انگار كه زخم فدك سر باز كرده
از هر طرف فریاد یا زهرا می آید
خون علی گویان عالم را بریزید
ای دشنه ها، تازه ترین فتوا می آید
آداب جنگ كربلا مثل مدینه است
چون ضربه هاشان سمت پهلوها می آید
ای نیزه داران، نیزه هاتان را مكوبید
روز مبادا،عصر عاشورا می آید
خون گلوشان خاك را بی آبرو كرد
آسیمه سر با طشت خود یحیی می آید
ای تیغ های كند،با تقسیم سرها
چیزی از آنها گیرتان آیا می آید!؟
این اولین باریست كه از پشت خیمه
دارد صدای گریه ی آقا می آید
زینب بیا از خیمه ها بیرون، كه تنها
با دیدن تو حال آقا جا می آید
وحید قاسمی
دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید
شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید
برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید
حسن لطفی
............................
بغض نگاه خسته تان، ای مسیح من
مانند سنگ؛ شیشه ی قلب مرا شكست
دار و ندار زندگیم نذر خنده ات
غصه نخور، كه ارتش زینب هنوز هست
 
در راه پاسداری آیین كردگار
عمریست در كنار شما ایستاده ام
این بچه های دست گلم را ز كودكی
من با وضو و حبّ شما شیر داده ام
 
سر مست باده های طهورایی توأند
شمشیرِ دستِ هر دو شان تیز و صیقلی است
پروانه وار منتظر اذنِ رفتنند
رمز شروع حمله شان ذكر یا علیست
 
ای پادشاه - تا تو رضایت دهی- ببین
سر بند یا علی به سر خویش بسته اند
بر فوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند
چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند
 
عباس گفته: خواهرمن! مرحبا به تو
این مردهای كوچك تو، شیر شرزه اند
مبهوت سبك جنگ و رجزهایشان شدم
شاگردهای اول پرتاب نیزه اند
 
گفتم به بچه های عزیزم كه تا ابد
غمگین زخم سینه ی یك یاس پرپرم
تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید
با نیت تلافی سیلی مادرم
 
در آزمون صبر و محن، مادر شما
با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید
در دفتر كرامت من دست حق نوشت
ای دختر شهید، شدی مادر شهید
وحید قاسمی
................................
هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟
وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟
گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟
دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟
زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟
من التماس می کنم و تفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟
از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟
باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟
علی اکبر لطیفیان
..............................
سرباز های کوچک من! ... از جلو نظام
آماده باش ... ایست خبردار ... احترام
دقّت کنید... عرش خدا گُر گرفته است
از شدّت محاصره... از زور ازدحام
هر لحظه از ستاد سماوات در زمین
ارسال می شود به شما آخرین پیام
دارد به سمت چشم شما گام می زند
فرماندۀ بزرگ زمین – عشق – این امام...
وقتی که در مقابل چشمانتان رسید
باید رسا ... بلند ... بگویید السّلام
آقا به ما اجازه بده تا که ساعتی
شمشیر را برون بکشیم از دل نیام
آقا به ما اجازه بده تا به سر رویم
با یک اشاره سمت همین راه نا تمام...
سرباز های کوچک من!... یا علی!... به پیش
سرباز های کوچک من!... یا علی!... تمام.
 
...........................
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش
واحیرتا که این دو جوانان زینب اند
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست,گرم اشک گرفتن ز چشم هاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش ...
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سید حمید رضا برقعی
.............................
گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست
یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست
از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست
قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، تو طفل ما که هست
گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست
خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست
گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی‌کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست
 محمد سهرابی

موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 9:13 ] [ گداي آشنا ] [ ]



افزون ز تصور است شیدایی من

این شور و شر زیاده تر خواهی من

می بخشی اگر کم است اما بپذیر

این هم دو پسر تمام دارایی من

صابره سادات موسوی


برگرد سمت خیمه ها… تنهای تنها

من بی تو خواهم مرد ای آقای تنها!

آماده کردم هر چه باشد را برایت

آورده ام عون و محمد را برایت

***

حالا که پر، وا می کنند آقا نگو نه

آقا بزرگی کن بیا حالا نگو نه

راضی نشو با گریه برگردند خیمه

هر آن چه می خواهی بگو اما نگو نه

من یادشان دادم که پیش تو بگویند:

"  دایی به جان مادرت زهرا… نگو نه"

***

حالا رها هستند و میدان روبروشان

پای رکاب تو شهادت آرزوشان

آن طور تربیت شدند این ها که بی تو

پایین نخواهد رفت آبی از گلوشان

خونی که جاری می شود از جسم آن ها

در بین مقتل می شود آب وضوشان

***

دل کنده ام از دسته گل هایم برادر

حالا چنان کوهی سر پایم برادر

پنهان نگشتم تا که اشکم را نبینی

همواره با این اشک پیدایم برادر

تا که خجالت را نبینم در نگاهت

از خیمه ام بیرون نمی آیم برادر

مجتبی حاذق

موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 11:40 ] [ گداي آشنا ] [ ]
طفلان.ع.
تن من را به هواي تو شدن ریخته اند
علی و فاطمه در این دو بدن ریخته اند
جلوه واحده را بین دو تن ریخته اند
این حسینی است که در غالب من ریخته اند
ما دو تا آینه روبروي یکدگریم
محو خویشیم اگر محو روي یکدگریم
اي به قربان تو و پیکر تو پیکرها
اي به قربان موي خاکی تو معجرها
امر کن تا که بیفتند بپایت سرها
آه- در گریه نبینند تو را خواهرها
از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داري
مگر از یاد تو رفته است که زینب داري
حاضرم دست به گیسو بزنم- رد نکنی
خیمه را با مژه جارو بزنم- رد نکنی
حرف از سینه و پهلو بزنم- رد نکنی
شد که یک بار به تو رو بزنم- رد نکنی؟!
تن تو گر که بیفتد تن من می افتد
تو اگر جان بدهی گردن من می افتد
دلم آشفته و حیران شدو...حرفی نزدم
نوبت رفتن یاران شدو...حرفی نزدم
اکبرت راهی میدان شدو...حرفی نزدم
در حرم تشنه فراوان شدو...حرفی نزدم
بگذار این پسران نیز به دردي بخورند
این دو تا شیر جوان نیز به دردي بخورند
نذر خون جگرت باد،جگر داشتنم
سپرسینه ي تو"سینه سپر"داشتنم
خاك پاي پسران تو پسر داشتنم
سر به زیرم مکن اي شاه به سر داشتنم
سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست
خواهري که به فدایت نشود خواهر نیست
راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند
به حرم بر روي بال و پر تو برگردند
له شده مثل علی اکبر تو برگردند
دست خالی اگر از محضر تو برگردند...
دستمال پدرم را به سرم می بندم
وسط معرکه چادر ،کمرم می بندم
تو گرفتاري و من از تو گرفتارترم
تو خریداري و من از تو خریدارترم
من که از نرگس چشمان تو بیمارترم
بخدااز همه غیر از تو جگردار ترم
امتحان کن که ببینی چقدر حساسم
بخداوندقسم شیرتر از عباسم
بگذارم بروي،باز شود حنجرتو؟!
یا به دست لبه اي کند بیفتد سر تو
جان انگشت تو افتد پی انگشترتو
می شودجان خودت گفت به من خواهرتو؟
طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد
ذره ذره به روي نیزه سرت می ریزد

علی اکبر لطیفیان


*****

ابنا الزینب (س)
هجران گرفته دور وبرم را براي چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را براي چه؟
وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را براي چه؟
گر نیستی غریب،مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را براي چه ؟
دارد سرت براي چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را براي چه؟
زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را براي چه؟
من التماس می کنم و تفره می روي
شاید عوض کنی نظرم را براي چه؟
از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلا گذاشتند کرم را براي چه؟
باشد نمی روند،ولی جان من! بگو
آورده ام دوتا پسرم را براي چه؟

علی اکبر لطیفیان

********

رسیده نوبتمان، باید امتحان بدهیم

خدا كند بگذارد خودی نشان بدهیم

رسیده وقت نماز رشادت و مردی

نمی شود كه من و تو فقط اذان بدهیم

اگر كه داد دوباره جواب سر بالا

بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم؟

بیا كه عهد ببندیم و قول مردانه

به هم دهیم كه قبل از حسین، جان بدهیم

به حاجت دل خود می رسیم اگر او را

قسم به پهلوی بانوی قد كمان بدهیم

بخند و قصه نخور، چون به قلبم افتاده

اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهیم

محسن مهدوی

برای دیدن بقیه اشعار به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
ادامه مطلب
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 15:37 ] [ گداي آشنا ] [ ]
........

درباره وبلاگ

شکر خدا ز کودکی در بین روضه ها
نام حسین فاطمه را مشق می کنیم

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

Up Page