X
تبلیغات
مشق هیئت
مشق هیئت
 
قالب وبلاگ

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد

میان سینه ام این درد بی امان افتاد

به راه روی زمین می نشینم و خیزم

نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد

چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه

که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد

کشیده ام به سر خود عبا و می گویم

بیا جواد که بابایت از توان افتاد

بیا جواد که از زخمِ زهر می پیچد

شبیه عمه اش از پا نفس زنان افتاد

شبیه دخترکی که پس از پدر کارش

به خارهای بیابان به خیزران افتاد

به روی ناقه ی عریان نشسته ، خوابیده

وغرق خواب پدر بود ناگهان افتاد

گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه

نگاه او به رخ مادری کمان افتاد

دوید بر سر دامان نشست خوابش برد

که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد

رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و

به هر دو گونه ی زهرا ترین نشان افتاد

رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد

که کار پنجه ی زبری به گیسوان افتاد

به کاروان نرسیده نفس نفس می زد

به خارهای شکسته کشان کشان افتاد

دوباره ناله ای آمد عمو به دادم رس

دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد

حسن لطفی


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 10:28 ] [ گداي آشنا ] [ ]

مشکل گشای کارها باب الحوائج

ذکر توسّل های ما باب الحوائج

دارد هوای شیعه را باب الحوایج

پیوسته می گوییم «یا باب الحوائج»

 

پر می کشد دل های ما تا کاظمینش

امشب عجب دارد تماشا کاظمینش

 

عیسای اهل البیت موسای کلیم است

مانند بابایش کریم ابن الکریم است

بین دعاهایش غریبه هم سهیم است

بابای سلطان خراسان از قدیم است

 

دارد دمی مثل مسیحا کظم غیظش

عبد خدا می سازد او با کظم غیظش

 

از هر بلایی شیعه ها را حفظ کرده

زیر عبای خویش ما را حفظ کرده

در سینه اش علم خدا را حفظ کرده

اعجازهای انبیا را حفظ کرده

 

با یک نگاهش زیر و رو شد بُشر حافی

مجذوب حُسن خُلق او شد بُشر حافی


آری وقار او وقار دیگری بود

اکسیر علم او عیار دیگری بود

هر احتجاجش افتخار دیگری بود

تیغ کلامش ذوالفقار دیگری بود

 

مانند زینب،عمّه اش، مرد سخن بود

در هر سؤالی پاسخش دندان شکن بود

 

آقای ما در کنج زندان چارده سال

محروم از خورشید تابان چارده سال

آزرده، زخمی، مو پریشان چارده سال

مثل هزاران سال بود آن چارده سال

 

«خلّصنی یارب» گفتنش از حد گذشته

پیداست در زندان به آقا بد گذشته

 

گلبرگ های یاس را پژمرده بودند

از بس که آقا را شکنجه کرده بودند

پا را دگر از حد فراتر بُرده بودند

بدکاره ای را پیش او آورده بودند

 

ذکر الهی را عجب محسوس می گفت

«سبحانکَ» «قدّوس» «یا قدّوس» می گفت

  

یک بار نه ... بلکه هزاران بار افتاد

در لحظه ی برخاستن بسیار افتاد

دستش ز روی شانه ی دیوار افتاد

آن لحظه یاد مادرش انگار افتاد ...

 

زنجیرها تاب و توانش را گرفتند

یک عدّه ای نامرد امانش را گرفتند

 

آقای ما در سینه اش دردی کهن داشت

هر شب نگهبانی پلید و بد دهن داشت

رنگ کبود و زخم هایی بر بدن داشت

از بس که زندان بان او دست بزن داشت

 

صبرش به زیر تازیانه ها محک خورد

مانند زهرا مادرش خیلی کتک خورد

 

یک تخته ی در عهده دار بردنش بود

هر چند که زنجیرها دور از تنش بود

اما هنوز آثار آن بر گردنش بود

شکر خدا که بر تنش پیراهنش بود

 

دیگر سر او زیر دست و پا نیفتاد

بر دختر او چشم خیلی ها نیفتاد

محمد فردوسی


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ] [ 21:7 ] [ گداي آشنا ] [ ]

کسی بدون دلیل از صدا نمی افتد

لب کلیم ز سوز دعا نمی افتد

کریم در غل و زنجیر هم کریم بُود

به دست بسته شده، از عطا نمی افتد

اگرچه خاک نشسته به روی لب هایت

عقیق، پا بخورد از بها نمی افتد

مگر چه گفته به تو این زبان دراز یهود؟

همیشه از دهنش ناسزا نمی افتد

چه آمده به سرت پنجه میکشی بر خاک؟

به هر نفس، لب تو از ندا نمی افتد

به سینه ای که لگد خورد پشت در سوگند

بدون درد سر این ساق، جا نمی افتد

**

کسی که در تن او پیرهن شده پاره

به یاد بی کفن کربلا نمی افتد

تو گیر یک نفر افتاده ای چنین شده ای

تن تو در گذر گرگ ها نمی افتد

پس از سه روز تو را عده ای کفن کردند

سر بریده ی تو زیر پا نمی افتد

سنان و شمر به هم با اشاره می گفتند:

مگر که نیزه نخورده ؟ چرا نمی افتد؟


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:29 ] [ گداي آشنا ] [ ]

خورشید آسمان سیه چال ها منم

یوسف ترین مسافر گودال ها منم

شیرازه محول الاحوال ها منم

موسی ترین کلیم،در این سال ها منم

 

دارم شبانه روز و مناجات می کنم

بر حال و روز خویش مباهات می کنم

 

این چند ساله زار شدم،در به در شدم

کنج قفس فتادم و بی بال و پر شدم

دور از وطن اسیر شدم،خون جگر شدم

معصومه را ندیدم و دلتنگ تر شدم

 

یاد مدینه و پدر و مادرم بخیر

یاد پدر صدا زدن دخترم بخیر


برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:19 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 تدبیر کــردند......... قتل ترا بر گـــردن تقـــــــــدیر کردند 

 آنهاکه بازهر......... کام ترا از زندگـــــانی ســـــیر کردند

 با تازیــــــانه........ درپیش چشمت کوچه راتصویرکردند

  با ناســزاها.........  بدتر ز کار تیــــغه ی شمشـــیر کردند 

  باضرب سیلی...... یک روزه, صدساله رخت را پیرکردند

 باکظم غیظت........ روباه ها پیش تو خود را شـــیر کردند

 درچارده سال........ با ضربه ها در کشتنت تاخــــیر کردند 

 شمع وجودت......... شد آب و تشییع ِ غُل و زنجـیر کردند

صمد علیزاده


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:15 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 غربت رسید و داغ حرم را زیاد کرد

باران چشم های ترم را زیاد کرد

آه از نهاد سرد سیه چال می کشم

آن جا که آه بی اثرم را زیاد کرد

من با اذان ناله ام افطار می کنم

شلاق زخم بال و پرم را زیاد کرد

حالا چرا به فاطمه دشنام می دهد

نامرد آتش جگرم را زیاد کرد

چه بی ملاحضه به تنم ضربه می زند

درد نشسته بر کمرم را زیاد کرد

خم می شود شبیه کمر ساق پای من

زنجیر، درد هر سحرم را زیاد کرد

هنگام بردن بدنم روی دست ها

یک تخته پاره دردسرم را زیاد کرد

مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:13 ] [ گداي آشنا ] [ ]

گر چه سوز همه از آتش هجران تو بود

رمز آزادی توحید به زندان تو بود

دوستان اشک فشانند به یاد تو ولی

خنده زن خصم گر از دیدۀ گریان تو بود

آه پنهان تو از محبس در بسته گذشت

که جهان را سخن از ناله و افغان تو بود

دامن خاک کجا روی نکوی تو کجا؟

ای که هر عرش‌نشین دست به دامان تو بود

تا گریبان افق با نفس صبح شکافت

مرغ شب آه کشان سر به گریبان تو بود

داد فرمان ز چه بر قتل تو هارون در حبس؟

ای که آزادی، سر در خط فرمان تو بود

از چه در برق مناجات تو افلاک نسوخت؟

ای که سوز همه از سینۀ سوزان تو بود

شب تاریک که هر خانه چراغی دارد

شعلۀ آتش دل شمع شبستان تو بود

تو که بر پیکر بی جان جهان جان بودی

از چه بر تختۀ در پیکر بی جان تو بود

«میثم» دلشده را از در خود دور مکن

که گهی مرثیه خوان گاه ثنا خوان تو بود

استاد سازگار


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
برچسب‌ها: اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام, غلامرضا سازگار, اشعار ماه رجب
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:10 ] [ گداي آشنا ] [ ]
چشمهایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاریست
شب اندوه رو به اتمام است
 
روح تو آنقدر سبکبار است
که اسیر قفس نخواهد شد
لحظه ای با مظاهر دنیا
 همدم و همنفس نخواهد شد
 
کور خوانده کسی که می خواهد
بسته بیند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند می بینند

جبروت تو را، جلالت را

برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
برچسب‌ها: اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام, یوسف رحیمی, اشعار ماه رجب
ادامه مطلب
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:9 ] [ گداي آشنا ] [ ]
گوشه ی دخمه خلوتی دارد
کوه طورش همین سیه چال است
نمکِ آخرِ مناجاتش
روضه های شهید گودال است
 
توبه می کرد جای مردم شهر
گریه می کرد جای ما و شما
پسر فاطمه دعا می خواند
نیمه شبها برای ما و شما

هر دلی عاشق نگاهش شد
خالی از تیره گی و زشتی شد
در کنار ضریح چشمانش

زن بدکاره ای بهشتی شد

برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
برچسب‌ها: اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام, وحید قاسمی, اشعار ماه رجب
ادامه مطلب
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:7 ] [ گداي آشنا ] [ ]

پر بسته بود... وقت پریدن توان نداشت

مرغی که بال داشت ولی آسمان نداشت

خو کرده بود با غم زندان خود ولی

دیگر توان صبر در آن آشیان نداشت

جز آه زخم های دهن باز کرده اش

در چارچوب تنگ قفس همزبان نداشت

آنقدر زخمی غل و زنجیر بود که

اندازه ی کشیدن یک آه جان نداشت

زیر لگد صداش به جایی نمی رسید

زیر لگد شکست و توان فغان نداشت

با تازیانه ساخت که دشنام نشنود

دیگر ولی تحمل زخم زبان نداشت

هر چند میزبان تنش تخته پاره شد

هرچند روی پل بدنش سایبان نداشت

دیگر تنش اسیر سم اسب ها نشد

دیگر سرش به خانۀ نیزه مکان نداشت


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
برچسب‌ها: اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام, محمد بیابانی, اشعار ماه رجب
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 15:5 ] [ گداي آشنا ] [ ]

حساس ترین آینه را می بردند

بر شانۀ سنگ ها، کجا می بردند؟

با اینکه سلیمان زمانت بودی!

تابوت تو را غلام ها می بردند

تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای

با تخته ی پاره ای تو را می بردند

با ساق شکسته پیکرت را، ای کاش

پیچیده میان بوریا می بردند

از تختۀ در، دست و سرت آویزان

گیسوی تو در باد رها می بردند

تا خشک شود نموری پیرهنت

باید بدنت به کربلا می بردند

آیینه ی تکه تکه ای بودی که

از قصد، تو را چه با صدا می بردند!!!

ای کاش به جای جسر بغداد آقا

بر نیزه سرت شام بلا می بردند

وحید قاسمی


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
برچسب‌ها: اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام, وحید قاسمی, اشعار ماه رجب
[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 14:58 ] [ گداي آشنا ] [ ]

فقط نه قلب زنِ زشت كاره ميشِكند

كه در غمم دلِ هر سنگ خاره ميشِكند

 

چنان زده است كه بعضي از استخوانهايم

ترك ترك شده با يك اشاره ميشكند

 

كشيده خوردم و امروز خوب فهميدم

ميان گوش چرا گوشواره ميشكند

 

من از شكنجه گرم راضي ام كه ميزندم

چرا كه حرمت ما را نظاره ميشكند

 

فشار اين غل و زنجير ساق پايم را

هنوز جوش نخورده دوباره ميشكند


بگو به زهر بيايد كه قفل اين زندان

از آتش جگر پاره پاره ميشكند


يكي يكي همه ي ميله هاي سخت قفس

نفس بيافتد اگر در شماره ميشكند

مصطفي متولي


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 23:3 ] [ گداي آشنا ] [ ]

آهسته گذاريد روي تخته تنش را

تا ميخ اذّيّت نكند پيرهنش را

 

اصلاً بگذاريد رويِ خاك بماند

زشت است بيارند غلامان بدنش را

 

اين ساق ِبهم ريخته كِتمان شدني نيست

ديدند روي تخته ي در ، تا شدنش را

 

اين مرد الهي مگر اولاد ندارد

بردند چرا مثل غريبان بدنش را

 

اين مرد نگهبان كه حيا هيچ ندارد

بد نيست بگيرد جلوي آن دهنش را

 

اين هفت كفن روضه ي گودال حسين است

اي كاش نيارند برايش كفنش را

 

نه پيرهني داشت حسين نه كفني داشت

مديون حصيرند مرتب شدنش را

 

 علي اكبر لطيفيان


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ] [ 20:28 ] [ گداي آشنا ] [ ]
خدا این ناله جانسوز از یک قلب سوزان است
صدای غربت مرد غریبی کنج زندان است
نزن ظالم که این دردانه قلب رسول ا...
فقط امروز و فردایی در این ویرانه مهمان است
ز روی زرد و اشک سرخ و قد تا شده هرکس
که دیده گفته این شمع وجودش رو به پایان است
مگر پای شکسته این همه زنجیر می خواهد
ز دست و پای او واکن که دیگر بر لبش جان است
شبیه مادرش مرگ خودش را از خدا خواهد
همه شب تا سحر اشکش روان بر روی دامان است
به حال زار او هر دانه زنجیر می گرید
تمام روز این زندان و شامش هر دو یکسان است
الا ای ضامن آهو سر و جانت سلامت باد
که از داغ پدر در سینه تو لاله باران است
الا ای حضرت معصومه کمتر گریه کن امشب
دگر راحت شده بابا ،به جد خویش مهمان است
یتیمی درد دارد لیک یاد آن یتیمی که
سر بابا به دامان دارد و در کنج ویران است

محمود قاسمی


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ] [ 20:15 ] [ گداي آشنا ] [ ]
باب الحوائج هستی و عالم گدایتان

امّید نا امیدها نوشته خدایتان


ای ملجاء همیشگی بی پناه ها

ای مستجاب لحظه به لحظه  دعایتان


 مادر همیشه گفته  دخیلی که بسته بود

وا شد به برکت نمک سفره هایتان!


آقا به کاظمین تو گر ره نداده اند

پرواز کرده دل به کنار رضایتان


امشب به اذن مادر پهلو شکسته ات

روضه نشسته ام بنویسم برایتان


بدکاره ای رسیده به آزارتان ولی

در سجده ات فتاد و شده مبتلایتان


گویا اسیر جذبه ی روحانی ات شدند

جمع ِ محافظان ِ به زندان سرایتان


ای آسمان نشین و امام فرشته ها

مقتل چرا نوشته سیه چال جایتان؟


اصلا مگر سیه چال برای شما کم است ؟

زنجیر و غل چرا زده بر  دست و پایتان؟


در زیر تازیانه ی این بی حیاترین

تقطیع میشود نفس و ناله هایتان


با این قواره های کفن بهر تو دلم

رفته کنار بی کفن کربلایتان


موضوعات مرتبط: شهادت امام كاظم (ع)
[ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ] [ 20:15 ] [ گداي آشنا ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

شکر خدا ز کودکی در بین روضه ها
نام حسین فاطمه را مشق می کنیم

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

Up Page