تا خدا هست و خدايي مي كند

مجتبي مشگل گشايي ميكند

...................................

مريم به دو ديده ي بهاري

ميگفت كه كاش حي باري

ميداد مرا به جاي عيسي

يك موي حسن به يادگاري

.................................

تا خدا پرداخت جسم و جان و تن

پر نمودم از غم و درد و محن

روز اول در دلم حك كرد او

هست اين مخلوق مجنون الحسن

.....................................

گذرم بر در میخانه ی مهتاب افتاد

در سرم عطر خوش سیب ومی ناب افتاد

تا که دیدم همگان ذکر حسن می گویند

باز هم مثل همیشه دهنم آب افتاد

وحید قاسمی

..........................

پروانه شد از پيله درآمد خورشيد

آسيمه تر از هميشه سرزد خورشيد

با نقل و نبات و خنده و شيريني

ميگفت به خورشيد خوش آمد، خورشيد


معناي بهشت خواستن هستي تو

آخر كي قدر فهم من هستي تو

حرف همه شعرهاي كوتاه و بلند

اينست: فقط حسن ، حسن هستي تو !


"من" با "دل تو"ست يا "دل تو" با "من"

- از خويش نمي شود گذشت - آقا ! من ...

"من" ...! هيچ ... (فقط "تويي" كه عاشق شده است.)

آنروز كسي نخواستت حالا من ...؟

حامد اهور