بنا نیست امروز افسرده باشیم
پس از چند شب باز پژمرده باشیم
مگر می شود نور را دیده باشیم؟
ولی دل به خورشید نسپرده باشیم
بنا بود ما را سر پا ببینند
اگر بارها هم زمین خورده باشیم
سه شب در بین کوچه نشستیم
که سهمی از این سفره ها برده باشیم
محال است ما را از آقا بگیرند
محال است حتی اگر مرده باشیم
اسیرم به گیسوی بالا نشینی
فدای گرفتاری این چنینی
تو شهر غریبی مسافر نداری
شب پنجم ماه، زائر نداری
در این چند شب بالها کربلایند
بمیرم برایت مهاجر نداری
نبینم برای تو شعری نگفتند
مبادا بگویند شاعر نداری
تو چهارم مسیر به سمت خدایی
تو چهارم مسیری که عابر نداری
در این روزها که تو تنها ترینی
در این روزها که تو زائر نداری
مرا زائر بی قرار تو کردند
دلم را چراغ مزار تو کردند
بنا شد اگر سائلی نان بگیرد
چه خوب است که از کریمان بگیرد
بنا شد اگر شاه نوکر بگیرد
چه بهتر که از نسل سلمان بگیرد
علی خواست تا که برای حسینش
زنی در بلندای ایمان بگیرد
تمام زمین و زمان را که میگشت
بنا شد عروسی از ایران بگیرد
اسیری شهبانوی ما می ارزد
که این خاک بوی حسین جان بگیرد
تو آقا ترینی و سجاد مایی
تو شاهی و فرزند داماد مایی
خدا باز تصویر مولا کشیده
برای حسینش، علی آفریده
تو از بس که غرق حضور خدایی
برای عبادت تو را برگزیده
هر آنکس که دیده تو را صبح یا شب
سر سفره های مناجات دیده
ترحم کن ای آسمان محبت
به این قطره های چکیده چکیده
چه می خواهم از تو که داده نباشی
به اندازه کافی از تو رسیده
همین که گدای تو هستیم کافیست
ابو حمزه های تو هستیم کافیست
بخوان تا ابوحمزه ایمان بگیرد
بخوان آدمی بوی انسان بگیرد
بخوان :ابکی ؛ ابکی ؛لنفسی ؛ لقبری...
دل مرده ی ما کمی جان بگیرد
(...و یا غافر الذنب و یا قابل التوب
الهی تصدق علیّ بعفوک
انا لا انسی ایادیک عندی
الهی تصدق علیّ بعفوک
الهی و ربی علیک رجائی
الهی تصدق علیّ بعفوک...)
لباس مناجت را باید ،هرکس
شب پنجم ماه شعبان بگیرد
تو هستی دلیل مسلمانی ما
نجات پر و بال زندانی ما
به جز عالم سائلی عالمی نیست
به غیر از کریمی تو حاتمی نیست
بر این خشکها تا که باران ببارد
به غیر از غلام تو صاحب دمی نیست
خدا از سرم سایه ات را نگیرد
جز این؛ هرچه را هم بگیرد غمی نیست
چهل سال بر سر در خانه ی تو
به جز پرچم کربلا پرچمی نیست
تو یعقوبی و پلک مجروح داری
چهل سال گریه، زمان کمی نیست
چهل سال گریه، چهل سال ناله
چهل سال گریه برای سه ساله
علی اکبر لطیفیان
*****
نور حق می دمد از مشرق سجادهی تو
چه شکوهی ست در این زندگی ساده تو
می رود از نظرش جنت و ملک و ملکوت
آنکه از روز نخستین شده دلدادهی تو
زمزم و کوثر و تسنیم به وجد آمده اند
از زلالی مي و روشني بادهی تو
هر کسي معجزهی چشم تو را باور کرد
مي شود بنده ولي بندهی آزادهی تو
با کرامات نگاهت دل هر عاشق را
می برد سمت خدا روشنی جادهی تو
آمدي تا به جهان نور يقين برگردد
نور ايمان و سعادت به زمين برگردد
مکه با مقدم تو عطر بهاران دارد
ديدهی روشن تو رحمت باران دارد
کعبه بر شانهی لطف تو توکل کرده
با نفس هاي مسيحايي تو جان دارد
مثل جدّت تو نهادي حجر الاسود را
ور نه بي مرحمتت قامت لرزان دارد
هر کسي در دل او نور ولايت جاري ست
به کرامات تو و چشم تو ايمان دارد
از نگاهت همه اعجاز و يقين مي بارد
چشمهايت چقدر تازه مسلمان دارد
آيه آيه کلمات تو همه روشني اند
خط به خط مصحف تو جلوهی قرآن دارد
لحظاتت همه از نور خدا لبريزند
مگر اين شوق الهي تو پايان دارد
شب گذشت و سر تو بر روي تربت مانده
در عروجي تو ولي شوق عبادت مانده
با تو هر لحظهی من بوي خدا مي گيرد
عطر اخلاص و مناجات و دعا مي گيرد
بچشان بر دل ما طعم عبوديّت را
سجده هامان به نگاه تو بها مي گيرد
تو ولي نعمت ما و همه عبدت هستيم
رحمت واسعه ات دست مرا مي گيرد
تا بقيعت دل شيداي مرا راهي کن
عشق از گوشهی چشمان تو پا مي گيرد
آنقدر بنده نوازي که دل چون من هم
عاقبت تذکرهی کرب و بلا مي گيرد
باني روضهی اربابي و باران باران
چشمم از محضر تو اذن بکا مي گيرد
از تو بر گردن اسلام چه دِيْني مانده
با فداکاري تو شور حسيني مانده
رهبر جان به کف اهل ولايي آقا
مظهر بي بدل صبر و رضايي آقا
به تو و عزت و ايثار و شکوهت سوگند
علم افراشتهی خون خدايي آقا
بيرق نهضت ارباب به روي دوشت
وارث سرخي خون شهدايي آقا
خطبهی حيدري ات کاخ ستم را لرزاند
دشمن تو نبرد راه به جايي آقا
کربلا را که تو به کوفه و شام آوردي
همه ديدند که مصباح هدايي آقا
مصحف چشم تو از عشق حکايت دارد
راوي غيرت و ايمان و وفايي آقا
ديدهی غرق به خون تو گواهي داده
تو عزادار چهل سال منايي آقا
اشک هم از غم چشمان تو خون میگرید
زائر جان به لب کرب و بلايي آقا
چشمهاي تو از آن ظهر قيامت مي خواند
دم بدم در همه جا داشت مصيبت مي خواند
غربت و بي کسي قافله يادت مانده
شام اندوه و شب هلهله يادت مانده
خار غم چشم تو را باز نشانده در خون
پاي زخمي و پر از آبله يادت مانده
در خرابه تو هم از پاي نشستي آخر
قامت خم شدهی نافله يادت مانده
زخم بي مرهم چل روز اسارت آقا
سالها سلسله در سلسله يادت مانده
سالياني ست که اين داغ شهيدت کرده
تلخي طعنهی صد حرمله يادت مانده
قاتلت درد و غم و بي کسي عاشوراست
سالياني ست دل زخمي ات ارباً ارباست
یوسف رحیمی