حجت الاسلام میرزامحمدی - متن روضه سیدالشهدا علیه السلام

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ ی اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ

چقدر نام تو زیباست ،اباعبدالله

حرمت عرش معلی ست اباعبدالله

دستگیری زگدا ،گردن هر ارباب است

کار ما دست تو آقاست اباعبدالله

ما که باشیم که سنگ تو به سینه بزنیم

سینه زن زینب کبری ست ،اباعبدالله

راوی میگه :

فواللَّه، لا انسی زینب بنت علی ابن ابیطالب فابکت واللَّه، کل عدوا و صدیق ، یه جوری با این بدن اربا اربا حرف زد ، که حتی مرکب ها به گریه افتادن

السّلام عَلیَ الحُسَین (ع)

وعَلی عَلِِیِ ابن الحُسَین(ع)

وعَلی اوْلادِ الحُسَین (ع)

و عَلی اَصحابِ الحُسَین (ع)

*اینم برا امام و شهدامون مدافعان حرم زینبی فیض ببرن مرحوم شیخ نمر فیض ببره، گفت :*

ای مصحف ورق ورق روح پیکرم

آیا تویی برادر من نیست باورم

بر سینه ی شکافته ات چون نظر کنم

یاد آورم ز سینه ی مجروح مادرم

حسین ......

این غم کجا برم که ز هجده عزیز خود

یک پیرهن نشانه برم نزد مادرم ....

حسین ....جان.... یاد همه شهدا بخیر

بابی المستضعف الغریب یا ابا عبدالله

لطفی که کرده ای تو به من مادرم نکرد

ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین

 

ما را خدا به عشق تو می بخشد عاقبت

ما عاقبت به خیر تو در روضه ها شدیم

*قربون همتون، هیچ وقت سیریه از گریه ی بر حسین ندارید به خدا اینا همه سرچشمه ش گریه های مادرش فاطمه ست فرمود ابوبصیر مادرم فاطمه رو می خوای یاری کنی یا نه انَّ فَاطِمَهَ لَتَبْکِیهِ وَ تَشْهَقُ شهقة ....*

مادرت گفت بُنیَّ دل ما ریخت بهم

بردن نام تو غوغاست اباعبدالله

*اصلا از روضه ی گودال نمیشه ابتر خارج شد بزار بگم همه فیض ببرن*

خواهرت گوشه ی گودال تماشا می کرد

بر سر نعش تو دعواست اباعبدالله

*یکی می گفت عمامه ش مال منه ،یکی می گفت انگشت و انگشترش مال منه، یکی گفت پیراهنش مال منه ،اما خدا لعنت کنه خوبی رو چنان سر بریده رو از تو گودال ....ای حسین .....*

سری به نیزه بلند است در برابر زینب

خدا کند که نباشد سر برادر زینب

مَا تَوَهَّمتُ یا شَقیقَ فُوادِی کانَ هَذَا مُقَدَّرًا مَکتُوبَاً

یارب از دل های ما نور محبت را مگیر

این تجمع این توسل این ارادت را مگیر

هستی ما بستگی دارد به عشق اهل بیت

هرچه می خواهی بگیر اما ولایت را مگیر

گودال بود و...


جنجال بود و...

لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...

گودال بود و...

ازنیزه و شمشیرمالامال بود و...

می رفت بالا

تیغی که دست نفرت دجال بود و...

دجال بود و...

درزیرپایش پیکری پامال بود و...

ازمیهمانش

با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...

« ای وای، ای وای»

ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...

  وحيد قاسمي

از رستخیز آتش و خاکسترش مگو



از رستخیز آتش و خاکسترش مگو

در ما قیامتی شده از محشرش مگو

در خاک و خون نشسته سلیمان کربلا

از لحظه های غارت انگشترش مگو

بسیار روضه خوانده ای از آن سه شعبه ها

این بار از گلوی علی اصغرش مگو

از غربت زمان خداحافظی مخوان

از تلخی وداع علی اکبرش  مگو

طفلان هنوز هم که هنوز است تشنه اند

دیگر تو از خجالت آب آورش مگو

از گریه های دخترکش گفته ای ولی

از گونه هایش از گل نیلوفرش مگو

بعد از حسین قافله سالار زیبنب است

از شام بی برادری خواهرش  مگو

الشمر جالسٌ…جگر ما کباب شد

الشمر جالسٌ…سخن از خنجرش مگو

شاعر : سید علی لواسانی،محمدحسین نجفی

اشعار روز عاشورا - وداع و گودال

لطفا به غیر از شب و روز عاشورا از این اشعار استفاده نشود

تيز ميكرد سر خنجر خود را نامرد

حرمله گفت كه اي شمر بيا آماده است

................

تيغ را از سر رگهاي گلو برداريد

دست از كندن عمامه او برداريد

نيزه ها را نفشاريد ميان دهنش

اينقدر پا نـكـوبـيد مـيـان بـدنـش

پيكرش را به دم هروله مصلوب نكن

زخم او را به كف چكمه لگد كوب نكن

گردنش را جهت مهره سر تا نكنيد

نيزه ها را وسط حنجر او جا نكنيد
.........


دست و پا میزنی و دست به پهلو دارد

مادر تو نگران چشم به این سو دارد

یاد شانه زدن موی سرت افتادم

بی حیا شمر چرا پنجه به گیسو دارد

کاش ذبحت نکند پیش من از پشت سرت

دل زینب به چه اندازه به تو خو دارد ؟

دل زینب به چه بسیار به تو خو دارد

بی خیال است نگاه نگران ما را

مست مست است که بند خود آهو دارد

من فقط فکر فراق شب  و دوری زتوام

خوشبحال زن خولی گل خشبو دارد

هم برای تو هم دختر تو می گویم

دردسر دارد هرآنکه به سرش مو دارد

دخترت پیر شد از داغ ولی هیچ نگفت

مثل زهرا چقدر دختران   تو ُ   دارد

مانده ام من زچه رو تا که زمین می افتد

وقت برخاستنش دست به زانو دارد

از همان لحظه که از خواب پرید از وحشت

دخترت ناله ی ای عمه پدر کو دارد

یاسر مسافر

......................

چقدر نيزه و شمشير به رويت زده اند

تو بهم ريخته اي چنگ به مويت زده اند

ريز ريزي! بـدنت جمع بـه يك جا نشـود

چـقـدر تـيزي خـنـجر به گلـويـت زده انـد

..............

بـرخيز به پاي پـيـكرش خنده نكن

بر حال و هواي آخرش خنده نكن

زهرا به مـيـان قـتـلگه مهمان است

ايـنـقـدر كـنـار مادرش خـنـده نـكـن

مجید قاسمی

...............


این تیغ ها نظام تنت را به هم زدند

تر کیب صورت و بدنت به هم زدند

تیزی نیزه های پر از خشم شامیان

تصویر کهنه پیرهنت را به هم زدند

تنها هجوم نیزه و شمشیر بس نبود

با سنگ شیوه ی زدنت را به هم زدند

باران سنگ های پر از بغض مرتضی

دندان و دنده و دهنت را به هم زدند

وقت هجوم و غارت جسمت حسین من

آری حرامیان کفنت را به هم زدند

رحمی نشد به پیکر بی جانت ای حسین

با نعل تازه جسم و تنت را به هم زدند

وحید محمدی

.....................

 من به روی تل،برادر بر زمین

آن گل خونی پرپر بر زمین

کار خود کردند آخر کوفیان

پیکرش زخمی شد آخر بر زمین

کاری از من بر نمی آید دگر

شاه من افتاده دیگر بر زمین

قتلگاهش پر شد از ابزار ذبح

تیغ و تیر و نیزه . . . خنجر بر زمین

انقدر بد می برید ، افتاده بود

تکه ی خونی حنجر بر زمین

سر به روی نیزه در شام بلا

چند فرسخ آن طرف تر بر زمین

فاطمه افتاده در گودال او

باز هم افتاده مادر بر زمین

ما میان جمع نا مَحرم،حسین

یک طرف من سوی دیگر بر زمین...

دخترت مانده به زیر دست و پا

مو پریشان است و معجر بر زمین

هی دعا کردم نیفتد سر ولی

چند باری خورد این سر بر زمین

یاسین قاسمی

.................

 

دست بر قبضه ی خنجر زد وآمد سویش

بین گودال دو زانو شده رودر رویش
دست را بر بدنش میزد و با خیره سری
امتحان کرد به رگهای گلو چاقویش
سایه ی پنجه دستی طرف سر آمد
تا که بر هم بزند حالت در گیسویش
سنگ را مثل سر نیزه تراشش دادند
تا که جاگیر شود بر لبه ی ابرویش
آن قدر خون ز هر روزنه ای جاری بود
که نشد تکیه نماید به سر زانویش
لشکر او وسط علقمه از هم پاشید
آنکه بر خاک شده هم علم و بازویش
رمقی نیست دگر؛نیزه وسنگش نزنید
این روا نیست کسی پا بنهد بر رویش
خنجر آماده شد و فاطمه از راه رسید
و فضا پر شده از رایحه ی خوش بویش
رفت تا نیزه زپهلوی حسینش بکشد
تازه شد در نظرش درد سر پهلویش

مجید قاسمی

....................................

 

شمر بس كن، تو قـــتـلگـــاه نـــــرو

دخترش ميــكــنــد نــــگـــاه نــــــرو

دستْ به خنجر به سمتِ شاه نــرو

رويِ اين جسم ِ پــــاره راه نــــــــرو

اين كه افتاده نور ِ عين ِ من اســــــت

خواهرش هستم و حسين من است

نـــيـــــزه را از رويِ پــــرش بـــردار

چــكــمــه ات را ز پــيــكرش بــردار

خـنــجــرت را ز حـــنـجـرش بـــردار

لـعـنـتـي دسـت از سـرش بــــردار

تـشـنـه هـسـت و رمـق نــدارد او

سـر ِ او را عـقــب نـكـــش از مـــو

كِــشـمَـكِـش بَـهـر ِ پـيرُهـن نكنيد

لااقــل پـيـش ِ چـشـم مــن نكنيد

سـر ِ غــارت بــزن بــزن نــكـنـيــد

نــيــزه را داخــل ِ دهـــن نــكــنيد

جـــســم او را اگــر كــفـن نـكنيد

آه و نــفـــريــن ميكنم همه را

ميـكِـشَم كــــربـلا فـاطـمـــــه را

رضا قرباني
......................

همه رفتند خواهرت مانده

خواهرت مانده بين اين مردم

چقدر نيزه در تنت كردند

به سر چند كسيه گندم

............


شمر آهسته صدا زد: جگرت می سوزد?

عضو عضو بدنت، بال و پرت می سوزد

خس خس سینه که نه ، زمزمه ای از پاییز

برگ ریزان شده از پا به سرت ، می سوزد

تیر از سینه تو رد شده گویا ، که چنین

با تکان دادن دستت ، کمرت می سوزد

سر خونین تو را بر نوک نیزه زده ام

تا ببینی که چگونه ثمرت می سوزد

وای..در تیر رس چشم حرامی دیدم

معجر  دخترکان حرمت می سوزد

قاسم افرند

خوردي زمين و با عجله من به سر زنان


خوردي زمين و با عجله من به سر زنان

هرطور كه بود آمدم از بين كوفيان

 

ديدم كه بي هوا به سرت سنگ ميخورد

در زير ِ دست و پا بدنت چنگ ميخورد

 

يك عده گرگ دور ِ تنت پَرسه ميزدند

شمر و سنان و حرمله هم هر سه ميزدند

 

يادم نميرود كه سنان حرفِ بد زد و

شمر ِ حرامزاده به جسمت لگد زد و

 

بر سينه ات نشست بميرم كه واي واي...

تا كه سرت شكست زدم زير ِ هاي هاي

 

گفتم چنين نبُر كه حسينم شكار نيست

اين رسم ِ ذبح كردنِ اين روزگار نيست

 

لب تشنه را كه با عجله سر نميبُرَند

حداقل مقابل دختر نميبرند...

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست

اما چه پیکری که چه راحت بلند شد

دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد

روی زمین به فاصله افتاده پیکرت

حتما به دست حرمله افتاده پیکرت

صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه

رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه

تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی

ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی

حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند

قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند

دعوا سر تو شدت سختی گرفته است

ما بینشان رقابت سختی گرفته است

معلوم میشود چقدر بد شکسته ای

از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای

آواز سنگ هر چقدر رنج اور است

اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است

ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند

این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند

حسن کردی

صبح تا عصر پیکر آورده


صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم؟

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خودرا خدای اوهم بست

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماندو لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

حسن لطفی

تفسیر عشق، درس الفبای کربلاست

تفسیر عشق، درس الفبای کربلاست
لب تشنه، خضر در پی صحرای کربلاست

«باز این چه شورش است که درخلق عالم است»
نیل فرات تشنۀ موسای کربلاست

عیسی به عرش رفت ولی روضه خواند و گفت
عریان به روی خاک، مسیحای کربلاست

باید علی شود زکریای کربلا
وقتی که روی نی سر یحیای کربلاست

مجنون کجاست تا که ببیند چه چشم ها
دنبال ردّ محمل لیلای کربلاست

بعد از گذشت این همه سال از شهادتش
خلقت هنوز مات معمّای کربلاست


ای با خبر ز سرّ معما! شما بگو!
ای روضه خوانِ ناحیه! آقا! شما بگو

***

آهی بکش، به باد بده دودمان ما
شعری بخوان که شعله بیفتد به جان ما

صمصام انتقام خدا صبرمان دهد
یک شب اگر شما بشوی روضه خوان ما

تاریخ را ورق بزن، از کربلا بگو
برگرد چارده سده پیش از زمان ما

این خون نوشته ای که تو خواندیش «ناحیه»
این بی کسی که باد فدایش کسان ما

این روضه های باز که با السلام هاش
لکنت گرفته است سراپا زبان ما

شأن نزول کیست که خون گریه می کنی؟
ای کاش کارد بگذرد از استخوان ما


ارباب مقتل، عازم آن سوی نیزه هاست
ای وای بر دلم... سندش روی نیزه هاست

***

آقا نوشته اند که جدت کفن نداشت
گیرم کفن نبود، چرا پیرهن نداشت!

از پایکوب اسب سواران شنیده ام
بردند روی نیزه، سری را که تن نداشت

پیچیده بود در خودش از آتش عطش
داغی که داشت در جگر خود، حسن نداشت

انگشتری که با خودش آورده بود کو؟
ای کاش هیچ وقت عقیق یمن نداشت

چشمی به چشم قاتل و چشمی به خیمه ها
همراه کاروان خود، ای کاش زن نداشت


حق با شماست، شام و سحر گریه می کنید
جای سرشک خون جگر، گریه می کنید...

علی عباسی

واحد سنگین   وداع  شب عاشورا

واحد سنگین   وداع و شب عاشورا  - به سبک مزار این جسم بی جون رو خاک این سرزمینه (حاج محمود کریمی)


شدی عازم سوی میدان      زمن داری می بری جان

رها می سازی ای داداش  مرا در دست طوفان

آهسته تر آهسته تر     رحمی به این چشما تر

گفته که مادر    جای او بوسه   برگلوی تو بکارم

مهلا ای مهلا   صبری کن جانا   پیرهن کهنه بیارم 

اخ المظلوم ای حسین جان

........................

سایه ی بالا سرمن      ای نازنین دلبر من

گرفته مقتلت بوی گل یاس و مادر من

افتاده بر جانم شرر   شد یاد زهرا زنده تر

از میان خیمه    دلم پر زد     ناگهان سوی مدینه

یاد مسمار و   سینه ی گلی   که شده پرپر زکینه 

اخ المظلوم ای حسین جان

.........................................

بیا بنشین در کنارم     عزیز من زینب من

مکن بی تابی  گر آمد بدون من مرکب من

تو یک تنه یک لشگری      هم زینبی هم حیدری

جان تو جان ِ تمامی کودکان در غصه و غم

مونس و همدم باش و زینب جان بر رباب پر زماتم

دانلود سبک


دست و پا میزنی و دست به پهلو دارد - گودال

دست و پا میزنی و دست به پهلو دارد

مادر تو نگران چشم به این سو دارد

یاد شانه زدن موی سرت افتادم

بی حیا شمر چرا پنجه به گیسو دارد

کاش ذبحت نکند پیش من از پشت سرت

دل زینب به چه اندازه به تو خو دارد ؟

دل زینب به چه بسیار به تو خو دارد

بی خیال است نگاه نگران ما را

مست مست است که بند خود آهو دارد

من فقط فکر فراق شب  و دوری زتوام

خوشبحال زن خولی گل خشبو دارد

هم برای تو هم دختر تو می گویم

دردسر دارد هرآنکه به سرش مو دارد

دخترت پیر شد از داغ ولی هیچ نگفت

مثل زهرا چقدر دختران   تو ُ   دارد

مانده ام من زچه رو تا که زمین می افتد

وقت برخاستنش دست به زانو دارد

از همان لحظه که از خواب پرید از وحشت

دخترت ناله ی ای عمه پدر کو دارد

یاسر مسافر

اشعار روز عاشورا - قتلگاه حضرت اباعبدالله علیه السلام

همه ی قافیه با شمر به هم می ریزد
بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد

خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد
وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد

ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد
در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد

خنجر کند گرفته به میان دستش
حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد

پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا
گیسویت را ز قفا شمر به هم می ریزد

ناله ی زینب کبراست خدایا بنگر
بوسه ی جدّ مرا شمر به هم می ریزد

بین گودال و لب تشنه کنار دریا
پسر فاطمه را شمر به هم می ریزد

……………………………..
از بس که پا به روی دهانت رها شده
بنگر که پشت خواهرت از غصه تا شده

بر روی صورتت چقدر چکمه می دود
در قتلگاه جشن و سروری به پا شده

امامه ات به دست سنان جلوه می کند
دشمن به غارت کفنت هم رضا شده

باید خدا مرا بکشد ای برادرم
حتی عصا زدن به سرت هم روا شده

هر کس که می رسد به تنت چنگ می زند
دیدم میان حلق شما نیزه جا شده

آخر خودت بگو که چه خاکی به سر کنم
حالا که شمر روی تنت بی حیا شده

دیدم نشسته خنجر خود پاک می کند

فهمیدم عاقبت سرت از تن جدا شده

علی حسنی

حاشاندارد  بین شمامردانگی معنا ندارد

حاشاندارد

بین شمامردانگی معنا ندارد

کافیست نیزه

این پیکرصدپاره دیگرجاندارد

برخیزنامرد

این سینه تاب چکمه هایت راندارد

اُف برشماها


یک کهنه پیراهن دگر دعوا ندارد

قوت گرفتید

حالاکه دیگر خیمه ها آقاندارد

غیرت ندارید؟

حمله به زنها اینهمه غوغاندارد

ای بی مروت

سیلی نزن این بچه را، بابا ندارد


داود رحیمی

پیكر قرآن، نشان تیرهاست

پیكر قرآن، نشان تیرهاست

آیه آیه، طعمه ی شمشیرهاست

جسم پاك یوسفی در خون و خاك

مثل قلب پیر كنعان، چاك چاك

یك گل خونین و هفتاد و دو داغ

تشنه كام افتاده در دامان باغ

برگ های خشكش از خون، تر شده

غنچه روی سینه اش پرپر شده

سنگ دشمن، درّ نایاب من است

تشنگی، شیرین ترین آب من است

كاش تا بازم فدایی آورم

بود هفتاد و دو یار دیگرم

كاش صدها عون و جعفر داشتم

قاسم و عباس و اكبر داشتم

كاش می دادی مرا، صد طفل شیر

تا سپر می شد گلوشان پیش تیر

این من و این شعله ی تاب و تبم

این بیابان گرد كویت، زینبم

عهد بستم با تو تا پای سرم

رخ كند تقدیم سیلی، دخترم

حكم كن؛ فرمان تو، نور است نور

تا گذارم چهره بر خاك تنور

دوست دارم پیش چشم زینبم

چوب دشمن بوسه گیرد از لبم

ای ملائک، رو در این هامون کنید

شمر را از قتلگه بیرون کنید

ای عزیز فاطمه دادی بزن

آخر ای مظلوم ، فریادی بزن

چاره خصم بد آیین کن، حسین

لب گشا، یک لحظه نفرین کن حسین

ای یم رحمت نمی از ابر تو

ای دو صد ایوب مات صبر تو

چشم هستی بر تو خون بارد حسین

صبر هم اندازه ای دارد حسین

گرده باغ لاله ات خار و خس است

عترتت در بین دشمن بی کس است

قلب دریا سوخته چون حنجرت

از صدای آب آب دخترت

پیکرت آغشته با خون دل است

طره ات در پنجه های قاتل است

یا ز دست قاتلت خنجر بگیر

یا ره گودال بر مادر بگیر

کربلا، این رسم مهمانداری است؟

از گلوی میهمان، خون جاری است

ای جفا جوی ستمگر، آسمان

کار خود را کردی آخر، آسمان؟!

با تو گفتم چرخ بازیگر نگرد

با تو گفتم آسمان، دیگر نگرد

دیدی آخر فتنه ها انگیختند

بر زمین، خون خدا را ریختند

تیغ قاتل زین جنایت خون گریست

من نمی دانم که زهرا چون گریست

مانده در نای گلو آوای من

وای من ای وای من ای وای من

کربلا دریایی از خون آمده

شمر از گودال بیرون آمده

قرص خورشید است در پیراهنش

می چکد خون خدا از دامنش

آن سر ببریده گویی دم به دم

می خورد لب های عطشانش به هم

ریزد از چشمان خون ریزش گلاب

زیر لب آهسته گوید آب آب

 غلام رضا سازگار

پیش من نیزه ها کم آوردند

گودال

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

بخدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

 

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

 

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

امدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

 

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم  بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادر م بلند شود

 

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

   علی اکبر لطیفیان

بلند بلند پیمبرتان ضجه میزند

بلند بلند پیمبرتان ضجه میزند

بر آنچه آمده سرتان ضجه میزند

کرببلا که نیست قیامت به پاشده

ارض و سمای محشرتان ضجه میزند

سر نیزه ها به قلب شما مینشیند و

بالای تل خواهرتان ضجه میزند

تو از برای معجر او ضجه میزنی

او از برای حنجرتان ضجه میزند(۱)

با هر نفس نفس زدنت آه میکشد

در لحظه های آخرتان ضجه میزند

تو دست و پا میزنی و کنج مقتلت

لطمه زنان مادرتان ضجه میزند

پایین پات خیل ملائک به سر زنان

بالاسرت دخترتان ضجه میزند

پشت خیام اهل حرم نیز ذوالجناح

بر پاره پاره پیکرتان ضجه میزند

این ناله آشناست به گوش مبارکت ؟

دارد ربابه همسرتان ضجه میزند

علیرضا خاکساری

چشمش به سوی زینب و آن را نگاش کرد


چشمش به سوی زینب و آن را نگاش کرد

هنگام آمدن به سوی ات چکمه پاش کرد


خندان به روی سینه ی تو ماندگار شد

با خنجرش گلوی تو را آشناش کرد

با خنجرش به روی گلو تا دوازده

هی ضربه زد به سختی و آخر جداش کرد

سر را برید از بدنت،نعره ای زد و

از گیسویت گرفت و بدن را رهاش کرد

علی حسنی

ته گودال فقط پیکر تو مانده و من


ته گودال فقط پیکر تو مانده و من

همه رفتند فقط مادر تو مانده و من

سر و انگشتر و انگشت به غارت بردند

پاره های بدن بی سر تو مانده و من

بوسه باید به روی گونه نشیند اما

چاره ای نیست، رگ حنجر تو مانده و من

تو و عباس که رفتید... از آن روز به بعد

زخم های بدن دختر تو مانده و من

باورم نیست که تنها به سفر خواهم رفت

همه ی دلخوشی ام! باور تو مانده و من ...


داود رحیمی

تنها ترین سردار ! دیگر لشگرت نیست .

تنها ترین سردار ! دیگر لشگرت نیست ...

تکیه بده بر نیزه ات ، پیغمبرت نیست 

 

یک گله گرگ تشنه آماده است اما ...

دیگر اباالفضلت ، علی اکبرت نیست 

 

آنقدر بوسیده تورا شمشیر هاشان

یک جای سالم هم درون پیکرت نیست

 

گشتم تمام کربلا را ... آه ... اما

پیراهنی که داده بوده مادرت نیست

 

از کربلا تا کوچه قلبم ناگهان رفت

وقتی که دیدم گوشوار دخترت نیست

 

مهمان نوازی میکند الشام ، الشام

گاهی سرت بر نیزه و ... گاهی سرت نیست

            رضا هدایت خواه

در یورش آن سپاه بر تو چه گذشت

در یورش آن سپاه بر تو چه گذشت

بی یاور و بی پناه بر تو چه گذشت

لشگر همه سوی تو هجوم آوردند

در گودی قتلگاه بر تو چه گذشت

آوای ضعیف(العطش)می آمد

تو بودی و شمر و... آه بر تو چه گذشت

لب تشنه به روی خاک جان می دادی

ای کشته ی بی گناه بر تو چه گذشت

می کرد حکایت از سخن های مگو

بی تابی ذوالجناح... بر تو چه گذشت

در علقمه دیدند همه اشک تو را

هنگام فراق ماه بر تو چه گذشت

می سوخت درآخرین نگاهت زینب

در شعله ی آن نگاه بر تو چه گذشت


حسین علاءالدین

کوتاه کن کلام بماند بقیه اش

کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش

مرده است احترام ... بماند بقیه اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش

 

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام ... بماند بقیه اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام

شد سنگ ها تمام... بماند بقیه اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی شود

بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام... بماند بقیه اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام....بماند بقیه اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول

یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش

خون علی الدوام ... بماند بقیه اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام ... بماند بقیه اش

 

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو

من میروم به شام ...بماند بقیه اش

 

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها

از سنگ پشت بام ...بماند بقیه اش

 

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام ...بماند بقیه اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش

از کوفه تا به شام ... بماند بقیه اش

 

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن

از روی پشت بام ... بماند بقیه اش

 

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش

محمد رسولی

اشعار شب عاشورا - وداع- قتلگاه  


با داغ مادرش غم دختر شروع شد

او هرچه درد دید از آن «در» شروع شد

مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد

دل شوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش آن اتفاق را

تا عصر روز حادثه باور شروع شد

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه

تکرار قصه ی در و مادر شروع شد

اینجا بجای میخ در و قامتی کبود

اینبار جنگ خنجر و حنجر شروع شد

زینب! بلند گریه کن اینجا مدینه نیست

حالا که سوگواری حیدر شروع شد

نه باورم نمی شود این سطر از لهوف

والشمرُ جالسٌ ... سر و خنجر ... شروع شد

می خواستم تمام کنم شعر را، نشد

یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت

زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد

یا صاحب الزمان! غم تو نانوشتنی است

بگذار بگذرم ...

اینها گذشت ...

چفیه و سربند را که بست،

تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،

رفتند دسته های عزایی که راهشان

با « انتقام سیلی مادر » شروع شد

در موج خون به سمت حرم سینه زن شدند

رنگین شد این غزل دم آخر، تمام شد

محمد میرزایی

..........................

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت

‏تنها به روی سینه صحرا نبینمت

امشب بیا که بوسه زنم برگلوی تو

‏شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

‏دارم دعا به زیر لب آن جا نبینمت

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

‏من نذرکرده­ام که به نی­ها نبینمت

امشب برای من تو دعاکن که شام بعد

‏بی سر به روی دامن زهرا ببینمت

...

دید چشمش به آسمان وا بود

تشنه بود و میان خون ها بود

لحظه های جسارت و غارت

در دل قتلگاه بلوا بود

رحم در چشم نانجیبی نیست

بین خولی و شمر دعوا بود

دید دست جماعتی نامرد

تکه های لباس پیدا بود

لبه ی تیغ ها که پایین رفت

ساقه ی نیزه ها به بالا بود

 

حسن لطفی

.......................

داشت هر چند گُلِ جانِ تو پرپر می شد

از شمیمش همه ی باغ معطر می شد

من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم

پیش چشمم كه تن پاك تو بی سر می شد

كاری از دستِ كسی بر نمی آید باید

دلم آرام به تقدیر مُقَدَّر می شد

قول دادی كه شفاعت كنی از قاتل خود

ولی آن روز مگر حرف تو باور می شد

به تو هر ضربه كه می خورد خدا می داند

ضربان دلِ من چند برابر می شد

زره ات بیشتر ای كاش تحمل می كرد

لااقل عمق جراحاتِ تو كمتر می شد

آن زمانی كه لبِ تیغ به حلقومت خورد

حنجرت كاش مطیعِ دم خنجر می شد

...

ظاهراً جد اطهرش هم بود

پدرش بود مادرش هم بود

وقتی افتاد روی گونۀ راست

بین مقتل برادرش هم بود

جای سالم نبود در بدنش

زخم تا بود پیکرش هم بود

زیر پای سنان و نیزه و تیر

نه فقط سینه حنجرش هم بود

بی کس و بی پناه از نزدیک

سنگ می خورد و خواهرش هم بود

خواهرش قبل قاتلش آمد

تا نفس های آخرش هم بود

گر چه او را زدند اما چون

چادرش بود معجرش هم بود

آن زمان هم که غارتش کردند

به روی دست ها سرش هم بود

 

مصطفی متولی

......................

خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود

خوردی امروز نیزه فردا نَعل

نیزه هم چاره دارد اما نعل...

یك، دو، سه، چهار... ده تا اسب

روی هم می شود چهل تا نعل

هر كسی از تنِ تو می گذرد

شمر با پا و اسب ها با نعل

پشت و روی تو را یكی كردند

چقدر جلوه دارد این جا نعل

چون لباست به روی چادر من

هر كسی پا گذاشت حتی نعل

دهنت را خودت بگو چه شده؟

تهِ شمشیر خورده ای یا نعل؟

علی اکبر لطیفیان

.................

خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود

 

خون ریخت، قلوه سنگ به روی سرم كه خورد

زینب دوید، روی زمین پیكرم كه خورد

برخواستم مقابل آن ها بایستم

نگذاشت ضرب تیغ به بال و پرم كه خورد

تكیه به نیزه دادم و چشمم به خیمه بود

دیدم نگاه لشكریان بر حرم كه خورد

آن قدر چكمه آمد و بر پهلویم گرفت

مثل مدینه بر بدن مادرم كه خورد

رویم به خاك بود و نگاهم به آسمان

هی تیغ پشت تیغ بر این حنجرم كه خورد

وقتش رسیده بود بریزند بر سرم

باران تیر و نیزه به پا تا سرم كه خورد...

یعنی كه گوشواره ی طفلان كشیده شد...

یعنی كه دست بر گلوی دخترم كه خورد...

فریاد زد سكینه كه بابا عمو كجاست؟

بیند دو دست حرمله بر معجرم كه خورد...

رضا رسول زاده

..................................

خنجر كشیده اند خدا را رضا كنند

خود را به زور در دلِ گودال جا كنند

اینجا كه گود بود چرا خورده ای زمین؟

جایی دگر نبود سرت را جدا كنند؟

انصاف نیست لشگر كوفه كفن شوند

این ها تو را مقابل زینب رها كنند

نه جای نیزه مانده و نه نیزه مانده است

تا زخم دیگری روی آن جسم جا كنند

وقتی به عضو عضو تو رحمی نكرده اند

می خواستی ملاحظه ی خیمه را كنند؟!

وقتی كفن برای تنت فایده نداشت

گفتند بوریا عوضش دست و پا كنند

حامد خاکی

........................

آن گونه را به خاک منه معجرم که هست

حیف از سر تو نیست بیفتد سرم که هست

گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر

تا سر نهی به زانوی او مادرم که هست

پس آن همه فرشتۀ سایه فروش کو؟

یادم نبود غصه نخور چادرم که هست

تو دخترم نگو که دگر دختر منند

این خیل پا برهنه به دور و برم که هست

دارم سپاه بهر تو می آورم حسین

گیرم تو بی سپاه شدی لشکرم که هست

گفتم به دست خویش طلای مرا ببر

گفتی طلا برای تو انگشترم که هست

محمد سهرابی

.................................

خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود

 

كنون كه از محنت دست بر نمی دارد

دگر ز سوختنت دست بر نمی دارد

به نیزه ها تو چه گفتی كه با تو لج كردند

كه از سر دهنت دست بر نمی دارند

تو را بدون اباالفضل گیرت آوردند

كه از سر بدنت دست بر نمی دارند

كنون كه در ته گودالِ تنگ افتادی

و چكمه ها ز تنت دست بر نمی دارند

به نفعت است كه حرفی به نیزه ها نزنی

و گر نه از دهنت دست بر نمی دارند

هانی امیرفرجی

.......................

عاقبت بر سینۀ تو جا گرفت

آن كه آخر سر تو را از ما گرفت

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

پنجه بر گیسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

چشم هایت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زینب كبری گرفت

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را یك جا گرفت

لابلای آن شلوغی ها، بگو

چشم زهرا را كسی آیا گرفت!؟

محسن مهدوی

..............................

می دود سمت دشتِ لب تشنه

بانویی از تبار دریاها

دست ها را گرفته روی سر

می رود تلِّ خاک را بالا

 

دید گودال رو به رویش را

یک نفر در میان جمعی بود

در طوافند گوئیا دورش

مثل در باد مانده شمعی بود

 

گیسوانش به دست باد افتاد

می زند شانه باد بر مویش

تاب زلفش قرار دل گیرد

سنگ بوسد میان ابرویش

 

سنگ ها دور او فراوان بود

شیشه ی آینه ترک خورده

یک سپاه از رویش گذر کردند

مثل مادر ولی لگد خورده

 

دید بر خاکِ گرم، عشقش را

پرِ از بوسه های شمشیر است

بهرِ بیرون کشیدنِ یک تیرِ

مانده در سینه سخت درگیر است

 

نیزه داران به دورِ پیکر او

فاتحه بهرِ زنده می خوانند

جای انگشتِ خود نوکِ نیزه

بر مزارِ تنش فرود آرند

 

خاکِ اطراف او پر از خون است

زخم ها لب به شکوه وا کردند

سینه اش می دهد صدا زیرا

نیزه در جای تیر جا کردند

 

نیزه بر پهلویش کسی می زد

روی آیینه خاک می افتاد

غارت از پیکرش شروع کردند

پیرهن کهنه چاک می افتاد

 

دست خود پشت دست می کوبد

شمر آمد و خنجری در دست

لرزه بر پای صبر می افتد

زینب آخر روی زمین بنشست

 

روی سینه نشسته آن ظالم

موی خاکیِ شاه در چنگش

راسِ خورشید می برد ز قفا

آسمان سرخ می شود رنگش

 

پیش زینب حسین جان می داد

دست و پا بینِ خاک و خون می زد

خواهرش بینِ گریه ها ی خودش

گره بر معجرش کنون می زد

 

می رود سمت خیمه ها باید

آتش از جان خیمه بر گیرد

می رود تا که کودکان را او

یک تنه زیر بال و پر گیرد

 

می رود تا که در غروبی شوم

همسفر با حرامیان گردد

می رود سمت کوفه حیدر وار

گر چه با سنگ او نشان گردد

وحید مصلحی

...................................

غم بیش از این چه بر سر عالم بیاورد؟

یکجا چگونه این همه ماتم بیاورد؟

ای آه! ای برادر من! ای حسین من!

دشمن به غیر از این چه به روزم بیاورد؟

افتاده ای به خاک و به زحمت شود کسی

یک جا برای بوسه فراهم بیاورد

جانا بگو  چگونه پرستاریت کنم؟

چیزی نمانده خواهرتان کم بیاورد

حتّی اگر تو زنده بمانی بدون سر

زینب ندارد این همه مرهم بیاورد

کاظم بهمنی

............................

باغبان آمد سری بر باغ زد

شوربختی را نمک بر داغ زد

از جَنان تا رو به سوی باغ کرد

دشت را چون لاله ها پر داغ کرد

مادرش آمد برای دیدنش

دیدنش، بوییدنش، بوسیدنش

آمد اما طاقت دیدن نداشت

رفت و باغ خود به بلبل واگذاشت

بلبلی دل سوخته جان سوخته

آشیانش هم چو بستان سوخته

کرد با شمع دل خود جستجو

خاک را با یاد گل می کرد بو

تابْ دیگر در دل بلبل نبود

بوی گل می آمد اما گل نبود

ناگهان از زیر شاخ و برگ ها

آمد این آوا که این سویم بیا

آمد و زد شاخه ها را بر کنار

تا که شد گمگشته ی او آشکار

یافت آن گل را ولی پرپر شده

پاره پاره پیکری بی سر شده

گل ولی از بس به خون آغشته بود

یاس بر لاله مبدل گشته بود

گفت آیا یوسف زهرا تویی؟

آن که من می جویمش آیا تویی؟

ماند از یوسف به جا پیرهنی

از تو نه پیراهن است و نه تنی

ای همه گل ها به نزدت کم ز خار

زخم تو چون داغ زینب بی شمار

پای تا سر غرق در خونی چرا؟

آفتاب من شفق گونی چرا؟

جای سالم از چه در این جسم نیست؟

باقی از این جسم غیر از اسم نیست

گر چه سر تا پای تو بوسیدنی است

بهر من جایی برای بوسه نیست

ای که نامت جان به عیسی می دهد

قتلگاهت بوی زهرا می دهد

گریم و پرسی اگر از سرگذشت

در غمت ای تشنه آب از سر گذشت

آن چنان شد دیده ی من اشک ریز

کز غمم شد چشم دشمن اشک ریز

عاشقان را بعد ازین آوازه نیست

در کتاب عاشقی شیرازه نیست

علی انسانی

..........................

بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضه‌های مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
حسن لطفی

****

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان

****

آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی

****

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تا آخرين نگاه زمانی نمانده است

بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!

يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد

بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است

تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود

وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است

اين گله های گرگ نشستند درکمين

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

**

او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند

شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند

یک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت

اما سری ؛  دريغ . . . به روی صليب ماند

از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط

تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند

ديگر برای بوسه شمشير جا نبود

حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند

درلابلای آن همه فرياد و هلهله

تنها صدای مادری آنجا غريب ماند

**

صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت

پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

يکباره کربلا و مدينه يکی شدند

پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

یاسر حوتی

*************

از حرم تا قتلگه زینب به دنبالت دوید

دید شمر دون به روی حنجرت خنجر کشید

دید خنجر می کشد شمر از کنار گردنت

رأس پر خون تو را از روی تن او می برید

از حرم تا قتلگه یک صحنه ی پر درد دید

دید از رگ های تو خون قطره قطره می چکید

تا که آمد پیش نعش پر ز چاکت یا حسین

نیزه ی دشمن چو دندان جسم پاکت می جوید

جعفر ابوالفتحی

******

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

برو حسین که دست خدا به همراهت

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

تویی که جان مرا میبری به همراهت

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت

برو که با خبری من چگونه می آیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

دلی دو تا و  قد و قامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

حسین رستمی

****

نمیشه باورم که وقت رفتنه / تموم این سفر / بارش رو شونه منه

کجا می خوای بری؟ / چرا منو نمی بری؟ / داداش / این دم آخری / چقدر شبیه مادری

**************

باید جوابتو با نفسم بدم / بدون من نرو / تو رو به کی قسم بدم؟

قرارمون چی شد؟ / که بی قرار هم باشیم / حسین / هر چی که پیش اومد / باید کنار هم باشیم

**************

من روی خاک و تو سوار مرکبی / من توی قلب تو / اما تو چشم زینبی

آهسته تر برو / بذار منم باهات بیام / حسین / دیگه نمی کشه / پاهام که پا به پات بیام

**************

کجا می خوای بری؟ / چرا منو نمی بری؟ / داداش / این دم آخری / چقدر شبیه مادری

****************************

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم

سایه ات تا برسرم باشد خدارا شاکرم

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

توشبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

توسلامت باشی اما من بمیرم حاضرم

تو  به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

 

ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین

ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

قاسم نعمتی

************

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی       
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا      
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی      
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند      
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش      
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان      
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست     
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش     
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را      
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین      
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود     
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان     
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

************

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید؛
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

مطهره عباسیان

****************

لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند

نفس روضه بریده ست خدا رحم کند

تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت

دشمنت تار ،تنیده ست خدا رحم کند

ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات

دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند

وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند

رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند

مادرش داد علی را ببری آب دهی

حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند

از همین لحظه که هنگام خداحافظی است

قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند

از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر

صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند

کاظم بهمنی

*********

ای شاه بی لشگر بگو پس لشگرت كو؟

گر تو سلیمانی بگو انگشترت كو؟

ظرف دو ساعت اینهمه نیزه شكسته؟

بوی تو می آید بگو پس پیكرت كو؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم

گو تو حسین مادری پس مادرت كو؟

یك جای بوسه بر تنت باقی نمانده

خاك دو عالم بر سرم موی سرت كو؟

آقای من پیراهنت كو؟ خاتمت كو؟

سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت كو؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند

آن بوسه ای كه داده ام بر حنجرت كو؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت

برخیزی از زینب بپرسی معجرت كو؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد

آقا كمك كن خواهرت را دخترت كو؟

علی اشتری

************

پلان آخر بازیگر نماهنگ است

صدای خنده ی اخنس شروع آهنگ است

درون كادر زمین خورده مرد مظلومی

گریم زخم لبش شاهكار یك سنگ است

لباس های  بلند  سیاه  لشگرها

تمام خونی و چركین و زشت و بدرنگ است

درست مثل همان متن صحنه ی گودال

فرود نیزه و شمشیرها هماهنگ است

میان این همه نقشی كه دست تیر بلاست

جناب دشنه حضورش چقدر پر رنگ است

كسی نهیب زد از پشت صحنه : زود ببر

غروب شد، همه رفتند، وقت ما تنگ است

وحید قاسمی

***************

چگونه صبر کنم رفتن تو را بینم

نوای واعطشا گفتن تو را بینم

در این طرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»

جواب...هلهلهٔ دشمن تو را بینم

بپوش زیر زره دست دوز مادر را

مباد لحظه ای عریان تن تو را بینم

چگونه معجر خود را به سر نگه دارم

چگونه لحظه جان دادن تو را بینم

کویر و این همه لاله حسین خیز و ببین

میان دشت فقط گلشن تو را بینم

شود به سمّ ستوران تن تو حلاجی

میان گرد و غبار، خرمن تو را بینم

چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل

به دست چند نفر جوشن تو را بینم

خدا کند که نیفتی به زیر پای کسی

به چشم خویش لگد خوردن تو را بینم

قاسم نعمتی

ماه جانان شده  باید ز سر و جان گذری

بر تو  نفرین گر از این  مسئله  آسان  گذری

آسمان  آه بکش ، نعره بزن  ،  اشک ببار

ای زمین خاک به سر کن که ز سامان گذری

گل ، گریبان بدر از محنت هفتادو دوگل

و  تو    ای  خار      نبینم ز مغیلان گذری

آب  ای  آب    دگر   بیش   سفارش  نکنم

میزبانی ،   نکند   دیر    به      مهمان گذری

سنگ خارا ،  نشود  سنگ جفا  پیشه شوی

تا  که  بر  سجده گه     شاه     شهیدان گذری

و تو ای  باد   در  این  بزم  حواست  باشد

نکند   سر زده   از      پرده نشینان  گذری

حرف   افتاده   دگر    اشک خدا   در آمد

وای گر  سالم از این  روضه ی جانان گذری

 

بار اول نبود ، دفعه ی  آخر هم نیست

کاینهمه شور ز غوغای حسین بن علی ست

 

هر  که  دارد   هوس   کرببلا    گوش کند

جز حسین هر چه به سر داشت فراموش کند

رو به سر منزل معشوق رود حضرت عشق

می شود   تشنه  که  تا  جام   بلا    نوش  کند

یک علی در برخود وان دگری درآغوش

می رود  تا  که   بنا  مرقد   شش گوش   کند

آخر آن خاک  چه دارد که   پس زائر او

صاحب کعبه  خودش   نغمه ی چاووش  کند

همه جا ذکر حسین  از نفس  فاطمه است

مدعی را چه  به  این ذکر  که  خاموش کند

صحبت   پیرهن مشکی   ما نیست ،  غمت

کعبه  را  تا      ابدالدهر       سیه پوش    کند

یک  سفر      کرببلا برده    و    آرامم کن

طفل   درمانده   فقط  میل  به  آغوش   کند

 

در همان کرببلایی  که به من دادی جان

میهمانم کن  و  این   جان  مرا    بازستان

 

غیر ارباب که داند که  غم نوکر  چیست

کربلا دیده   فقط  پی  ببرد  محشر  چیست

یا حسین    پرده بینداز  که  معلوم  شود

برزخ  بین  گل یاس  و   نیلوفر    چیست

بین    تیر سه پر   و   آب     مُرَدَد ماندیم

سهم از     شیر گرفته شدن  اصغر   چیست

در مناجات ندیدند   به کس  زُل بزنی

سر  تسبیح    کف دست  تو  و    اکبر  چیست

هضم این مسئله سنگین شده بر ما مددی

آخر این قصه ی غارت شدن معجر چیست

رقص   سر نیزه   شنیدیم ولی فاش بگو

در بر خواهر تو ، قصه ی  رقص سر  چیست

چند روزیست که سرگرم رقیه هستی

سر نهادن به روی  دامن این  دختر  چیست

 

تا که آن قاتل  خونخوار  تو مُکنت گیرد

طفل  شیرین دهنت  بعد تو  لکنت  گیرد

 

درحرم قعطی آب است خدارحم کند

حال  اطفال   خراب  است   خدا  رحم  کند

آنکه این خیمه به آن خیمه سراسیمه دود

به  گمانم  که    رباب  است  خدا  رحم  کند

هدف این است که بر خاک رسد زانویی

که به زینب چو رکاب است  خدا رحم کند

ز حرم جمع شده  زیور و خلخال ، فقط

دختری مانده که خواب است خدارحم کند

تیغ کز  عهده ی  حلقوم تو   بر می آمد

چه  نیازی  به   طناب   است  خدا رحم کند

به همان چادر پر وصله و خاکی  سوگند

صحبت   کشف حجاب است   خدا رحم کند

کربلا با همه ی داغ  فقط یک بغض است

گریه اش  بزم شراب  است   خدا رحم کند

 

با  نقاب  آمده ها   دعوی   قتلت   دارند

وای و صد وای  از  آنانکه ز تو   بیزارند

 

حیف ازاین شاه که جولانگه شمشیر شود

حیف از  آن سینه که آرامگه  تیر  شود

بخدا  بعد   چهل  مرتبه   خطبه  خواندن

حیف ،  از  آیه ی   تطهیر  که  تکفیر  شود

وضع هر بیشه ی بی شیر به هم می ریزد

بعد  عباس  ،   عدو  گرد  حرم    شیر  شود

رفته  بودی  سر   جسم   پسرت   برگردی

چه کسی   طی  چنین  فاصله ای   پیر شود

به تلظی برسد  ،  کار  تمام است   حسین

نکند      اصغر  تو     کشته ی    تاخیر  شود

آنکه با وعده ی سوغات به طفلش اینجاست

پی  آنست   که  با  طفل  تو     درگیر  شود

تا وجب در وجب این خاک به سهمش برسد

تیغ داند   که چسان  جسم تو   تکثیر  شود

 

با وجودی که به انگشت تو تنگ است حسین

وه  چه انگشتر دست تو  قشنگ است  حسین

 

اُف برآنان که چنین  پشت به مسلک کردند

روز عاشور  تو       بر خویش    مبارک  کردند

شه دین گو    به  کدامین    غم تو گریه  کنیم

آخر  اینان     به  مسلمانی  تو     شک  کردند

با  زمین خورده ی شرمنده   دگر  لج نکنند

از  چه  عباس  تو  را    هم قد   کودک کردند

کاش  جد  تو   چنین  بوسه نمی داد   تو را

شده ای  شکل  ضریحی   که  مشبک   کردند

چقدر  آن     سر پاکت     به   تنت  می آمد

راستی    ارث  نبی را     ز  چه  منفک  کردند

سهم  آن  سر  که  فقط  تشت   نبوده   شاید

بهر    دردانه ی تو    فکر    عروسک    کردند

خواستند  نام تو   از دیده ی ما   محو کنند

بیشتر  عشق تو   بر سینه ی ما  حک کردند

 

عرش    از نور تو     فیض سحری   می گیرد

جنت   از  خاک  درت    مستمری   می گیرد

 

اوج   پرواز تو را     شهپر  جبریل    نداشت

دم  جانبخش تو را    صاحب انجیل   نداشت

کاش  یا  صحبت  عباس  و  امان نامه  نبود

یا  عدو    حداقل      نسبت  فامیل     نداشت

یک علی  بیشتر از  نسل تو   باقی می ماند

ورنه یک قطره چنان قال و  چنین قیل نداشت

کینه ی  حرمله    با  آن      دل  دریایی  تو

اثری  دسته کم  از  معجزه ی نیل   نداشت

چقدر    ابرهه     بر کعبه ی جانت      افتاد

حیف شد  ،  کرب و بلای تو  ابابیل  نداشت

آنهمه زخم    روی  زخم    برایت  بس  بود

کاش  آن قاتل تو    آنهمه  تعجیل    نداشت

بوریا بود    که از خاک     تو را    برگرداند

ورنه  صدها کفن  این قدرت تبدیل نداشت

 

گر چه  عاشور  تو  خونین ورق  تاریخ است

زخم هایت  همگی  زیر  سر یک  میخ است

 

ذوالجناح  تو     که برگشت    هیاهو  افتاد

حرمت   سخت به    تشویش  و  تکاپو   افتاد

آسمان تیره شد  و  قلب زمین  می لرزید

رنگ خون بود       که بر گنبد مینو      افتاد

کوثر جان تو ازحلقه ی جوشن می ریخت

بدنت    تاب  ز  کف  داد   و   ز  نیرو   افتاد

دشمنی  بانگ  به  تکبیر  بر آورد  و بگفت

دیدی  آخر    که حسین نیز    به زانو  افتاد

آخرین    مرد  نگهبان  حرم      افتادی  ؟

گوش کن  صحبت خیمه ست  عدو رو افتاد

تکیه  بر  نیزه  بده    قلب حرم    گرم شود

گر چه   بر پیکر  تو    تیر    ز هر سو    افتاد

بین   گودال   ندانم    چه خبر  بود     ولی

روی گودال   زنی   دست به پهلو  ،   افتاد

 

اینکه    مذبوحی و منحور   اگر درک شود

روح   از پیکر   هر  گریه کنی     ترک شود

 

وصف تو کاف و ها ، یا و عین و صاد است

ز  تو پس  هرچه بگوئیم   به ما  ایراد است

مُلک ها را    همه از  مالک آن    بشناسند

کربلا کرب و بلا نیست   حسین آباد است

آنهمه سنگ  که انباشته شد  یکجا چیست

نکند    حجلگه     قاسم  نو داماد     است

بارها  زلف تو شد   شانه به  دست   زهرا

اُف بر این دهر  که زلف تو به دست باد است

نعلها  تا   برسد    رَدّ  تو  را      گم  کردند

ورنه زینب   به شناسایی تو    استاد است

خبرش خوب ،ولی حیف که خیلی دیراست

اینکه  برگرد  عمو  ،  آب  دگر   آزاد  است

ساربان رفت ولی غُصّه ی تدفین تو ماند

که چه سِرّی  به معطل  شدن   سجاد است

 

حرفم این نیست،سر بسته به نیزه سرکیست؟

آنچه با آن سر او بسته  شده  معجر کیست؟

 

سر حق گوی که دیده که  سر دار نرفت

هیچ قاری چو تو    در معرض  آزار نرفت

کار یک شهرفقط سنگ پراندن شده بود

هر که آمد   به  تماشا  زد و   بیکار نرفت

روی آن نیزه  سر کیست که پایش آن زن

چهره اش سوخت و  در سایه ی دیوار نرفت

بام و خاکستر و زنجیر و  دو دست بسته

چه  بلایی  که    سر  عابد  بیمار   نرفت

بارها  رأس تو   شستند  چرا  در  هر بار

آب  بر  خشکی  آن لعل   گهر بار   نرفت

شأن گل پرده نشینی ست ز باور دور است

نه ،      بگو زینب تو    بر سر بازار   نرفت

درهمان بزم یزیدی که  سرت را بردند

در  شگفتم  که  چرا   رأس علمدار  نرفت

 

بخدا   حرف  کمی  نیست   سه دفعه الشام

گر  نمیرم     ز  غم  تو        نفسم  باد  حرام

 

سینه ها سینه زن   بی سرو   سامانی تو

چشم ها   گریه کن    گریه ی    پنهانی تو

طشت از جنس طلا  هم نبود در شأ نت

طشتی  از  نور  بباید     سر  نورانی  تو

چقدر سخت گرفتی  به حروف  حلقی

نذر     بی حنجریت  لهجه ی   قرآنی  تو

خیزران  تازه تو  را کرده شبیه  جدّت

سوی او رفته  عجب خنده ی دندانی  تو

زخم لبهای توکم بوددراین حلقه ی زخم

زخم سر ،  زخم گلو ،  صورت و   پیشانی  تو

در برت رأس علی پشت سرت اشک رباب

به کجا  می کشد این   آینه گردانی    تو

گوشه ی ابروی بشکسته ات ای شه کافیست

تا  فدای  تو  شود        نوکر  ایرانی     تو

 

روز من    شام  غریبان  شده     مولا  مددی

دل من     تنگ شهیدان شده     مولا مددی

 

ای که  جان باختگان  ره  تو   پیروزند

زاهدانِ شب و    شیرانِ   حریم ِ  روزند

مستطیع است هرآن دل که تو گنجش باشی

عاشقان را چه نیازی ست که زر اندوزند

قصه عشق تو و سینه ی ما  دانی چیست ؟

همچو شمعی  که دو صد مشعل  ازآن افروزند

چه  مجامین  درت    شأن  رفیعی   دارند

عاقلان  بر   درشان    مسئله  می آموزند

به  فراز غمت   ای دوست     نشیبی   نبود

روضه های توحسین جان همگی جانسوزند

بخدا  قاتل  تو  شخص   علی اکبر   توست

گر چه از حرمله تا شمر ، همه  مرموزند

روضه ی مقتل  تو  سِرّ  مگوی   زهراست

هر که را داده لبش مهر زده می دوزند

 

تربت آن خاک بود  کز تو  بهایش بدهند

کاش  قول  سفر   کرب و بلایش  بدهند

 

 

محدّث قمي أعلي الله مقامه گويد : در ديوان سيّد بزرگوار شهيد سيّد نصر الله حائري قدّس الله روحه ديدم كه برخي از موثّقان بحرين براي او حكايت كرده اند كه يكي از نيكوكاران حضرت زهرا عليها السلام را در خواب ديد كه در بين جمعي از زنان هستند كه بر حسين مظلوم عليه السلام با خواندن اين شعر نوحه سرايي مي كنند :

واحُسَيْناهْ ذَبيحاً مِن قَفا                   واحُسَيْنا غَسيلاً بِالدَّماء

واي حسين، اي كشته از قفا، واي حسين غسل داده شده به خونها

صاحب ديوان در دنبال اين شعر اين قصيده را افزوده است :

وا غَريبا قُطْنُهُ شَيْبَتُهُ                       اِذْ عدا كافُورُهُ عَفْر الثَّرى

واي غريبي كه پنبه ي كفن او محاسن او بود هنگامي كه كافورش خاكهاي اطراف او بود .

واسَليبا نَسَجَتْ اَكْفانَهُ                     مِنْ ثَرَى الطَّفِّ دَبُورٌ وَصَبا

واي بر برهنه اي كه كفن هايش را باد دبور و صبا از خاك كربلا كه از چپ و راست بر او مي وزيد بافته بود .

واطَعينا ما لَهُ نَعْشٌ سِوَى                 الرُّمْحِ فى كَفِّ سَنان ذِى الْخَنا

واي بر آن به خاك افتاده اي كه جز نيزه اي كه در دست (( ‌سنان )) هرزه و بي ادب بود تابوتي نداشت .

واوَحيدا لَمْ يُغَمَّضْ طَرْفَهُ                 كَفُّ ذى رِفْقٍ بِهِ فى كَرْبَلا

واي بر آن بي كسي كه پلكهاي چشمانش را هيچ دست با ملايمت و دوستي در كربلا نبست .

وا وصَريعا أوْطأؤهُ خَيْلَهْم                 أيَّ صَدْرٍ مِنْهُ لِلْعِلْم حَوي

واي بر آن به خاك افتاده اي كه اسبانشان را بر او تاختند، بر كدام سينه، سينه اي كه پر از علم و دانش بود .

واذَبيحا يَتَلَظّى عَطَشا                     وَاَبوُهُ صاحِبُ الْحَوْضِ غَداً

واي بر آن كشته شده اي كه از تشنگي بسان ماهي از آب بيرون افتاده، دهن باز مي كرد در حالي كه فرداي قيامت پدرش صاحب حوض كوثر است .

واقَتيلا حَرَقوُا خَيْمَتَهُ                      وَهِىَ لِلدّينِ الْحَنيفىّ وَعا

آه بر كشته اي كه خيمه اش را آتش زدند در حالي كه او خود جايگاه دين حنيف است .

اه لااَنْساهُ فَرْدا مالَهُ             مِنْ مُعينٍ غَيْرِ ذى دَمْعٍ اَسى

 

آه، هيچ گاه او را در حال بي كسي و تنهايي از ياد نخواهم برد كه هيچ ياوري جز صاحب اشك سوزان و اندوهبار نداشت .

.

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

كه عاقبت داغ تورا بر دل من بگذارند

 

ساربان ميشوم و ميبرمت سوي حرم

من خودم نوكر تو هستم اگر بگذارند

 

انس طفلانه ي ما گم شده در موي سپيد

بغلم كن كه مرا خاطره ها بسيارند

 

بادها هم ز من سوخته ره كج كردند

ابرها نيز به يك جاي دگر ميبارند

 

تو سواري و لبم تا به گلويت نرسد

بوسه را گرچه از اين فاصله هم ميكارند

محمد سهرابی

رنگ غربت به سر موي سپيدم افتاد

ناله ي فاطمه را تا كه شنيدم افتاد

مثل زنهاي حرم آه كشيدم افتاد

من خودم شاهدِ او بودم و ديدم افتاد

 

سهم خود را به تمام تن او بُرد زمين

واي بر اهل حرم عرش خدا خورد زمين

 

تا كه افتاد به گودال سر و كار تنش

گرگ ها زوزه كشيدند كنار بدنش

همه با نيزه و شمشير جراحت زدنش

چكمه ها بود كه ميخورد به روي دهنش

 

در سراپاي تنش نيزه فرود آمده بود

اصلاً از نيزه حسيني بوجود آمده بود

 

تيزي سنگ به پيشاني آقا نكشد

سر ِپيراهن او كار به دعوا نكشد

چكمه ات بر سر آن گونه بگو پا نكشد

چه كنم پنجه ي تو موي سرش را نكشد

 

با سر نيزه به اين سو و به آن سو نَبَرش

برنگردان بدنش را  ننشين بر كمرش

 

من كه گفتم نرو رفتي سر خود را دادي

پايِ اين سر نفس آخر خود را دادي

هر كه آمد كمي از پيكر خود را دادي

ساربان آمد و انگشتر خود را دادي

 

غارت يكنفر اي واي هزاران نفريد

يادگاريست فقط پيرهنش را نبريد

حامد خاكي

بدن شاه نامرتب شد

از حرم رفت و روز من شب شد

گريه كردن نصيب زينب شد

آنقدر نيزه رفت و آمد كرد

بدن شاه نامرتب شد

لطیفیان

اي كاش كه روت را نمي بوسيدم

اي كاش كه موت را نمي بوسيدم

تقصيره من است پشت و رويت كردند

اي كاش گلوت را نمي بوسيدم

***

چشم من را زغمت چشمه ي زمزم کردند

سایه ات را زسر خواهر تو کم کردند

پیش چشمم همه دنیا طلبان در گودال

بهر یک کیسه درم جسم تو درهم کردند


چگونه بوده دم آخرت نمیدانم

چگونه بوده دم آخرت نمیدانم

 چه سان بریده سر از پیکرت نمیدانم

چگونه خورده گره با نگاه مأیوست

 نگاه بی رمق اکبرت نمیدانم

هزار زخم شکوفا به باغ پیکر تو

 چگونه تو را دیده مادرت نمیدانم

کجاست آن تن خسته که نیم جانی داشت

 کجاست جامه و انگشترت نمیدانم

چگونه باورم آید به حلق خونینت

 نشسته بوسه زده خواهرت نمیدانم

به دست و پای ستوران به جای نعل چه بود؟

 که شرحه شرحه شده پیکرت نمیدانم

کدام دست خزان نقش تازیانه زده

 به جسم همچو گل دخترت نمیدانم

دل پر از زخم ، نفس زخم ، رگ حنجر زخم

دل پر از زخم ، نفس زخم ، رگ حنجر زخم
گوشه ای درته گودال لب حنجر زخم

آسمان پر شده از سر ، سر بر نیزه شده
پیکری روی زمین بی سر و ، سر تا سر زخم

نیزه و تیر و سنان ها همه هم دست شدند
پس تنی ماند اگر ، ماند ز یک لشگر زخم

فقط از اسب زمین خوردن او کافی بود
پس چه آورده به روز جگر مادر زخم؟

خواهرش معجر اگر داشت به زخمش می بست
این همه خاک نمی ریخت به سر ، برهر زخم

زخم طفلان همه اش زیر سر آتش بود
خیمه می سوخت و شد همدم خاکستر زخم

خون ِ بر چوبه ی محمل چقَدَر معنا داشت

سر که بی سایه ی سر ماند ، همان بهتر زخم

علی ناظمی

اشعار شب عاشورا - اشعار روز دهم - اشعار گودال قتلگاه

گودال
بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد
همینکه پیکرت افتاد خواهرت افتاد
تو نیزه خوردي ویکمرتبه زمین خوردي
هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد
همینکه از طرف جمعیعت دوتا چکمه
رسید اول گودال،مادرت افتاد
تورا به خاطر درهم چه درهمت کردند
چنانکه شرح تن توبه آخرت افتاد
ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست
درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد
خبر رسید که انگشتر تورا بردند
میان راه،النگوي دخترت افتاد
کنارخیمه رسیده است لشگرکوفه

وخواهرتوبه یاد برادرت افتاد

علی اکبر لطیفیان

وقتی علی اکبرمن نیست ماندنی
پیداست که برادر من نیست ماندنی
باید که با حسین خداحافظی کنم
این آینه برابر من نیست ماندنی
از این به بعد راهی گرماست صورتم
این سایبان که بر سرمن نیست ماندنی
در پشت خیمه فکر نمی کردم عاقبت
این دستباف مادر من نیست ماندنی
تا بوسه بر گلوي تو دادم صدا زدي
خواهر ببوس ، حنجر من نیست ماندنی
انگشترت که رفت خودم با خبر شدم
از این به بعد زیور من نیست ماندنی
جاقحط بود ،شمر روي سینه ات نشست

این کعبه ي مطهر من نیست ماندنی

علی اکبر لطیفیان

برای دیدن بقیه اشعار به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار حضرت زینب - قتلگاه - شام غریبان

تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب

از این به بعد و بعد از این آواره زینب

باید خودت یاری کنی ورنه محال است

بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب

**
خون گلویت را کسی تا آسمان برد

پیراهن و عمامه ات را این و آن برد

آیا نگفتم در بیاور خاتمت را

راضی شدی انگشترت را ساربان برد

**
گفتند که پیراهنت را می کشیدند

تصویر غارت کردنت را می کشیدند

نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن

بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند
**
رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود

رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟

تا آن زمانی که به یادم هست داداش

وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود

**
رفتی که اشک خواهرت را در بیاری

بغض گلوی دخترت را در بیاری

آیا نمی شد ای سلیمان زمانه

قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟


         علی اکبر لطیفیان

لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟

قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریف تو به دست همه سنگ داده است

اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه گودال نیستی

بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاه

احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها

در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم

ای نور چشم من به فدایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین

جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی

با فرق این که شکل هدایت عوض شده



        علی اکبر لطیفیان

اشعار شام غريبان

دلی در خون نشسته دوست داری؟

بگو قلبی شکسته دوست داری؟

تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داری؟


نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

حمیدرضا برقعی

.........................

ای بی کفن سینه شکسته ارباب

آرامش سینه های خسته ارباب

وای از دل خواهر غریب مي ديد

بر سینه تو شمر نشسته ارباب

..............

آن گونه رخ به خاک منه، معجرم که هست...

حیف ازسرتو نیست بیفتد، سرم که هست...

گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر

تاسر به زانویش بنهی،مادرم که هست

.........................

عصر عاشورا كنار خیمه‌های سوخته

ذوالجناحی ماند با یال رهای سوخته

كاروان می‌رفت و می‌بلعید دشت دیر سال

كودكان تشنه را با دست و پای سوخته

در كجا دیدید یا خواندید روی نیزه‌ای
آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته؟!

قطره قطره شرم شد آب فرات از دیدن

رقص خون‌آلود شمشیر و هوای سوخته

چارده قرن آسمان بارید و می‌بارد هنوز

چشم زینب (س) را به خاك كربلای سوخته

ابرها بارانی و شاید خدا هم گریه كرد

عصر عاشورا كنار خیمه‌های سوخته

محمود اكرامی

اشعار روز عاشورا - قتلگاه -اشعار حضرت زينب س

گمان نمي كنم اين روح پيكرم باشد

تني كه مثله شده در برابرم باشد

بدن بدن كيست اينچنين شده است ؟

اگر خداي نكرده برادرم باشد ...!


فداي خواهر مظلومه اي كه نالان گفت

كنار كشته ي گودال موپريشان گفت


گمان نمي كنم اين زير نيزه افتاده

حسين فاطمه يعني برادرم باشد

تو را خدا بگذاريد بوسه اش بزنم

كه قول ميدهم اين بار بار آخرم باشد

كفن كه نيست عبا نيست ، بوريا هم نيست ؟

بد است بي كفن اين مرد محترم باشد

براي آنكه روي پيكرش بيندازم

نمي شود بگذاريد معجرم باشد ؟

لطيفيان

..........................................

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟

کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت کبرا حسین من

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت وَِ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

از بین نیزه های شکسته عبور کرد

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر پاره صبور کرد

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

.............................................