از دل بی تاب قم بعد از تو غم بیرون نرفت

از دل بی تاب قم بعد از تو غم بیرون نرفت
از تنت تا بعد هفده روز ،سَم بیرون نرفت
خانه ی «موسی»* بدون طور،کوه نور شد
نور در واقع ز بیت النور هم بیرون نرفت
بعد شادی_آن رفیق نیمه راه_از سینه‌ام؛
هرچه گفتم غم برو ، غم از دلم بیرون نرفت
از همان روزی که با ذکر تو دم در سینه رفت
چونکه یا معصومه گفتم بازدم بیرون نرفت
چون دلم راهی مشهد گشت بر گرد ضریح
هم از این مجموعه بیرون رفت هم بیرون نرفت
درحقیقت این خودش اوج کریمه بودن است
مجرم از صحن تو حتی متهم بیرون نرفت
ای دل اندر صحن هایش از پریشانی منال
مُحْرِم از حد حریمش یک قدم بیرون نرفت
دست پُر گرچه نیامد هیچ کس اینجا،ولی
دست خالی هم کسی از این حرم بیرون نرفت
از حرم که هیچ، حتی شک ندارم زائرت؛
دست خالی از خیابان اِرَم بیرون نرفت

مهدی رحیمی

گرچه دیدار برادر نرسیدی بانو

گرچه دیدار برادر نرسیدی بانو !

بدنی زیر سم اسب ندیدی بانو !

خبرِ چند برادر تو شنیدی امّا

سرِ نی آیۀ قرآن نشنیدی بانو

داغ مرگ همه اصحاب چشیدی آری

درد کعب نی و سیلی نچشیدی بانو

شعلۀ هجر برادر جگرت را سوزاند

رأس او را سر بازار ندیدی بانو

عمه ات زینب مظلومه بویرانه اسیر

تو به قم خلوت محراب گزیدی بانو

احترامت همه جا حفظ شد ای بنت رسول

چون نسیمی سوی قم پاک وزیدی بانو

مثل مولای غریبت که به غربت جان داد

به غریبانه ترین وجه ، شهیدی بانو

صبر تو زینبی و همت تو فاطمی است

با همین رتبه به اهداف رسیدی بانو

مکتب فاطمه را خوب که احیا کردی

دل ز دنیای پر از غصّه بریدی بانو

نهضت روح خدا را تو ببار آوردی

نهضت فاطمه را صبح سپیدی بانو

کربلا را ز مدینه تو به قم آوردی

مُلک ری را تو به ایثار خریدی بانو

قمِ تو بارگه نور و قیام و شرف است

همچو خورشید از این شهر دمیدی بانو

قطعه ای از حرم حضرت زهرا حَرمت

حرمش را تو به تصویر کشیدی بانو

پرچم علم و عمل را تو کشیدی بر دوش

زیر این بار گران گرچه خمیدی بانو!

محمود ژولیده

ای سایه ی بالا سرِ خواهر برادر


ای سایه ی بالا سرِ خواهر برادر

ای جانِ از جانِ خودم بهتر برادر

خواهر همان احساس مادر بر برادر

دارم برایت می شوم مادر برادر

ای سوره چشمی بر منِ آیه بیانداز

یعنی نگاهی هم به همسایه بیانداز

یك بارِ دیگر بر سرم سایه بیانداز

بر خواهرانش سایه دارد هر برادر

چیزی به غیر از چشم تر دارم ندارم

از گوشه ی زندان خبر دارم ندارم

اصلاً نمی دانم پدر دارم ندارم

دیدم كمالاتِ پدر را در برادر

از جانب زُلفت صبایی می فرستی؟

با التماس من دعایی می فرستی؟

دارالشِفای من دوایی می فرستی؟

افتاده ام در گوشه ی بستر برادر!

اینجا مسیرِ كوچه ها خوب است خوب است

وقتی نگاهِ مردها خوب است خوب است

حالا كه احوالِ رضا  خوب است خوب است

از بس فنا گردیده ام من در برادر

در كوچه ها با حالِ بیمارم نبردند

وقتی رسیدم، سمتِ بازارم نبردند

این معجری را كه سرم دارم نبردند

اینجا چه شأنی دارد این معجر برادر

ای كاش مرغی را كسی بی پَر نبیند

جسمِ برادر را كسی بی سر نبیند

هر كس ببیند كاش كه خواهر نبیند

افتاده روی تلِ خاكستر برادر

نه تو جسارت دیده ای نه من جسارت

نه تو اسارت دیده ای نه من اسارت

نه تو به غارت رفته ای نه من به غارت

پس ما دو تا قربانِ آن خواهر برادر

با نیزه ای تا شاه را از حال بردند

یك یك تماماً رو سوی اموال بردند

هر آنچه را كه بود در گودال بردند

تسبیح، عبا، عمامه، انگشتر برادر

علی اکبر لطیفیان


اشعار شهادت حضرت معصومه سلام الله علیها

تا کی به تو از دور سلامی برسانم

از تو خبری نیست برادر نگرانم

در می زند اینبار کسی...از  هیجانم...

شاید که تو برگشته ای ، ای پاره جانم

یک روز به یعقوب اگر جامه رسیده

حالا به من از سوی رضا  نامه رسیده

ای کاش که از تو خبری داشته باشم

در آتش عشق تو پری داشته باشم

باید به خراسان سفری داشته باشم

در راه به قم هم نظری داشته باشم

با خاطر آسوده بمان چشم به راهم

یک قافله محرم به خدا هست سپاهم!

این جادّه ها چشم به راه قدم ماست

این که نرسد قافله تا طوس، غم ماست

انگار که این خاک عراق عجم ماست

حالا که به قول پدرم، قم حرم ماست...

شاید که فراموش کنم دلبر خود را

باید که بسازم حرم مادر خود را

باید نرسیدن به رضا را بپذیرم

حالا به شهادت برسم یا که بمیرم

وقتی که پریشانم و بیمار و اسیرم

خوب است که در حجره ی خود روضه بگیرم

با یاد غم فاطمه هق هق بنویسم

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسم...

با گریه ی من هیچ کسی کار ندارد

قم کار به مهمان عزادار ندارد

در کوچه دری هست که مسمار ندارد

معصومه ی تو دست به دیوار ندارد

اینجا به عیادت همگی آمده باشند

آنجا به شکایت همه زخمی زده باشند

بین نظر آن همه با این همه فرق است

بین همه در پشت در و همهمه فرق است

بین اثر هلهله با زمزمه فرق است

مابین غم فاطمه با فاطمه فرق است

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست

اینجا زدن فاطمه ها حرف کمی نیست

مجید تال

مهربانی ، کریمه ای خانم  بانوی بی بدیل ؛ معصومه


مهربانی ، کریمه ای خانم

بانوی بی بدیل ؛ معصومه

التماس قنوت گریه ی من

الدخیل الدخیل معصومه

 

شرف الشمس شهر قم هستی

از تبار و ذراری خورشید

پای دَرست ملائکه حاضر

ای پناه مراجع تقلید

 

صحن بالا سر تو منزل نور

مهبط جبرئیل این صحن است

بال جمله ملائک عرشی

زیر پاهای زائرت پهن است

 

حرم اهل بیت صحن شماست

حرم خانواده ی زهرا

کربلا و مدینه و مشهد

نجف و کاظمین و سامرّا

 

وقت تجدید عهد با زهرا

شهر یثرب اگر نشد قم هست

گره هایم نگفته واشده است

تا قسم به امام هشتم هست

 

گرچه چنگ خزان به جان تو و

جان ایل و تبارت افتاده

پاره پاره ولی نشد هرگز

نامه ای که رضا فرستاده

 

بین این کوچه ها خدا را شکر

محترم مانده گوشواره ی تو

لاأقل هلهله نشد بر پای

چشم گریان و پر ستاره ی تو

 

گرچه خم شد قدت ز فاصله ها

ذبح اطفال را ندیدی تو

حضرت زینب امام رضا

تلّ و گودال را ندیدی تو

 

تشنه ای را که زیر یک دشنه

دست و پا میزند که جان بدهد

حق او نیست شمر با پایش

جسم زخمیش را تکان بدهد

محسن حنیفی

اشعار شهادت حضرت معصومه سلام الله علیها




بي هوايش پري نمي ماند

 چشم هاي تري نمي ماند

واژه ي عاشقي وسط باشد

 واژه ي بهتري نمي ماند

تا که قم هست و هست معصومه

 بي حرم مادري نمي ماند

 بانوي ما، اگر اشاره کني

به تن ما سري نمي ماند

با وجود تو و امام رضا

 عرصه ي محشري نمي ماند

يا بدون مقام خواهريت

 عزت خواهري نمي ماند

 

اي کريمه همه فداي توايم

 گريه کن هاي غصه هاي توايم

 

با غم و غصه آشنا بودي

 مثل يک بغض بي صدا بودي

از همان کودکي همان اول

 غرق درياي غصه ها بودي

زخم زنجير و ساق پاي پدر

 به غم و درد مبتلا بودي

راهيت کرد بغض دلتنگي

راهي ديدن رضا بودي

تو رسيدي به کشور ما و

 مورد احترام ما بودي

همه گل ريختند روي سرت

 گرچه از دلبرت جدا بودي

 

يادت آمد دلي که سوزان شد

 خواهري را که سنگ باران شد

 

خواهري گفت اشک سهم من است

 اي برادر چقدر دل شکن است ...

اين که يک خواهري نگاه کند

 به برادر که پاره پيروهن است

بدنت را محاصره کردن

 حاصلش آه،زير و رو شدن است

در همت کرده اند و ميبينم

 نيزه هايي که سهم يک بدن است

لشگر کوفه را کفن کردند

 بدن تو هنوز بي کفن است

خواهرت مي رود ولي افسوس

 دلبرش روي خاک پاره تن است

 

در گلو بغض بي صدا مانده

 بدنت روي خاک جا مانده

مصعود اصلانی

...


و به همراه همان ابر که باران آورد

مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد

بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد

دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید

دشت هم از نفس چادر او گل می چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید

من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است

شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است

آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید

عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید

عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید

ماند تا آینهء مادر دنیا باشد

حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد

صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز

چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب  پلک ترش روضه مرتب می خواند

شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند.

سید حمیدرضا برقعی

...............

با همه عزت و مقام آمد

باز هم خواهر امام آمد

با سلام و درود وارد شد

قم که آمد به احترام آمد

**

همه اش احترام می کردند

دسته دسته سلام می کردند

همه جا مهر بود و گل باران

حق او را تمام می کردند

**

هیچکس ناسزا نگفت به او

جز درود و ثنا نگفت به او

هیچکس وقت آمدن غیر از

آیه انمّا نگفت به او

**

در دلش حول و التهاب که نیست

دست او بسته در طناب که نیست

لرزه بر جان او نیفتاده

حرفی از مجلس شراب که نیست

**

خوب شد که سری به نیزه ندید

خوب شد هیچ حرف بد نشنید

خوب شد وقت دست و پا زدنش

نیمه جان برادرش نرسید

 

**

قم عجب میهمان نوازی کرد

تا ابد ماند و سرفرازی کرد

قم عجب کرد آبرو داری

کوفه با آبرو چه بازی کرد

**

ای امان از غریبی زینب

وای از غم نصیبیِ زینب

هیچ چشمی به شام و کوفه ندید

دل قرار شکیبی زینب

**

بس که همچون حسین محو خداست

درد و غم پیش چشم او زیباست

تا خدا همچو زینبی دارد

پرچمش تا همیشه پابرجاست

...............


برای بار غمت سوگوار باید شد

تمام عمر از این غصه زار باید شد

 

برای خضرشدن در کنارصحن تو با

غلام و نوکر تو همجوار باید شد

 

نوشته اند برای زیارت زهرا

بسوی مرقد تو رهسپار باید شد

 

برای مثل سلیمان شدن فقط بی بی

به روی فرش حریمت سوار باید شد

 

برای اینکه امام رضا مرا بخرد

ز داغ روضه ات ابر بهار باید شد

 

ندیدی آخر کاری برادر خود را

از این مصیبت تو غصه دار باید شد

 

نوشته اند: کریمه، به مصحف نامت

به شوق دانه رسیدم دوباره بربامت

 

تو آمدی و همه آمدند دیدن تو

بهار شد همه جا با تب رسیدن تو

 

شبیه خیمه و گودال کربلا که نبود

کریمه،پشت امام رضا دویدن تو

 

اگرچه از نفس افتادی و شدی پرپر

ولی نبود چو زینب نفس بریدن تو

 

تو آمدی و در این شهر دلسپرده کسی

به تازیانه نیامد برای چیدن تو

 

تو را نبرد کسی بر دهانه بازار

فقط فراق شده علت خمیدن تو

 

عنان ناقه ی تو دست محرمان بود و

نیامدند برای اسیر دیدن تو

 

ولی زسینه ی زینب زبانه بالا رفت

به هرکجا که رسید تازیانه بالا رفت

 

سه ساله دخترکی زیر دست و پا افتاد

به روی گونه ی این تک ستاره جا افتاد

 

هزار مرتبه جای همه کتک زدنش

هزار مرتبه از ناقه بی هوا افتاد

 

به تازیانه کتک خورد و پاشد از جایش

ولی دو مرتبه با ضربه های پا افتاد

 

زمین که خورد سه ساله کنار او عمه

به یاد صحنه گودال کربلا افتاد

 

کنار دیده درخون نشسته اش صد بار

سر عموی رشیدش ز نیزه ها افتاد

 

شبی که گم شد و آن زجر رفت دنبالش

به روی ناقه روان بود و بی صدا افتاد

 

ولی به عمه پر از بوی فاطمه برگشت

به سوی قافله زخمی تراز همه برگشت

مهدی نظری

............

در سرد سیر شهر دل، روح بهاری             

در  شوره زار سینه ی من چشمه ساری

 

 میخواهی امشب بر کویر دیده گانم

 با روضه هایت باغی از شبنم بکاری

 

 سهم تو از ارث پدر، خونجگر بود

 از کودکی در ماتم او سوگواری

 

 منزل به منزل در پی دلدار رفتی

 در دشت های عاشقی محمل سواری

 

 داغ عزیزانت بلای جانتان شد

 تو زخمی تیغ جفای روزگاری

 

 تا مقصدت مشهد، دگر راهی نمانده

 ای کاش می شد اندکی طاقت بیاری

 

 می سوختی از آتش تب، بین بستر

 دلخسته راضی به رضای کردگاری

 

 باید بیاید دلبرت، باید بیاید

 در آخرین ساعات هم امید واری

 

 چشمان اشک آلوده ات را تا دم مرگ

 یک لحظه هم از درب حجره بر نداری

 

نام رضا از روی لب هایت نیفتد

 با اینکه رو به قبله و در احتضاری

 

 تو یادگار دلبرت را مثل زینب

 با گریه روی سینه ی خود می فشاری

 

 دیگر مخور غم، چون سرت را ای کریمه

 بر دامن زهرای اطهر می گذاری

 ***

مسافر

در مجلس عزاي شما گريه مي كنم

 امشب فقط براي شما گريه مي كنم

 

 عطر گلاب مرقدتان بر مشام خورد

 در گوشه ي سراي شما گريه مي كنم

 

 چون اشك بين روضه به هر درد مرهم است

 با نيت شفاي شما گريه مي كنم

 

 با بال هاي بي رمق اشك ديده ام

 در مشرق هواي شما گريه مي كنم

 

 من هم مسافرم، وطنم مشهد الرضا ست

 دنبال رد پاي شما گريه مي كنم

 

 خواندم چگونه پير شدي در جواني ات

 دارم ز غصه هاي شما گريه مي كنم

 

 عمري براي هجر پدر گريه كرده اي

 امشب منم به جاي شما گريه مي كنم

وحید قاسمی

...................

جود و کرامت از کرمش جاودان شده

هر چه دخیل هست به سویش روان شده

 

جبریل هم اگر برسد در حریم او

حس میکند که وارد صحن جنان شده

 

او ظاهرش بتول ولی باطنش علی است

در پشت آن جمال، جلالی نهان شده

 

از چه تمام فاطمه ها عمرشان کم است

دنیا چرا به "فاطمه " نا مهربان شده

 

خواهر حریف هجر برادر نمیشود

بیهوده نیست اینهمه قدش کمان شده

 

با احترام آمد و با احترام رفت

هر آنچه شأن اوست در اینجا همان شده

 

دور و برش فرشته نگهبان معجرش

پس ما فدای زینب بی پاسبان شده

 

گاهی میان محمل نامحرمان شهر

گاهی میان محمل بی سایبان شده

 

شکر خدا مقام تو زخم زبان نخورد

شکر خدا برادر تو خیزران نخورد

علی اکبر لطیفیان


اشعار رحلت حضرت معصومه سلام الله علیها

حرم امن تو کافی است هراسان شده را
مثل شه راه بده آهوی گریان شده را


دل سپردیم به آن معجزه ی چشمانت
تا که آباد کنی خانه ی ویران شده را


مِهر تو باعث خاموشی آتشـدان است
خارج از دست خلیل است ، گلستان شده را


گندم ری به تنور کرمت پخته شود
از تو داریم پس این مزرعه ی نان شده را


هرچه شد خرج حرم ارزش او بیشتر است
از طلا حرف نزن، نقره ی ایوان شده را


به درخانه ی تو بسته و وابسته شدیم
چه نیازی است به جنّت سگ دربان شده را


گر قرار است جبینش به قدومت نرسد
کافرش بیش نخوانیم مسلمان شده را


در محلّه خبر لطف تو   بهتر پیچید
پخش کردند اگر قصه مهمان شده را


شدنی نیست کرم داشته باشی ، امّا
دستگیری نکنی دست به دامان شده را


پنجره ساخته ای دور ضریح کرمت
تا ببندند به آن زلف پریشان شده را


ما فقط ظاهری از اوج تو را می بینیم
گذری نیست به معراج ِ تو حیران شده را


جلوه ای کردی و زهرای پر از جذبه ی تو
تا قم آورد دل شاه خراسان شده را
علی اکبر لطیفیان - تهران

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم

سالها منتظر روی برادر بودم

روی قبرم بنویسید جدایی سخت است

اینهمه راه بیایم ،تو نیایی سخت است

یوسفم رفته واز آمدنش بی خبرم

سالها میشود واز پیرهنش بی خبرم

روی قبرم بنویسید ندیده رفتم

با تن خسته وبا قد خمیده رفتم

بنویسید همه دور ربرم ریخته اند

چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند

چقدر مردم این شهر ولایی خوبند

که سرم را نشکستند خدایی خوبند

بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد

به خداوند قسم بال وپرم سنگ نخورد

چادرم دور وبرم بود وبه پایی نگرفت

معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت

...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟

من کجا بام کجا کوچه وبازار کجا؟

بنویسید که عشاق همه مال هم اند

هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند

گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید

من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...

روی قبرش بنویسید برادر بوده

سالها منتظر دیدن خواهر بوده

روی قبرش بنویسید که عطشان نشده

بدنش پیش نگاه همه عریان نشده

بنویسید کفن بود،خدایا شکرت

هرچه هم بود بدن بود خدایا شکرت

یار هم آنقدری داشت که غارت نشود

در کنارش پسری داشت که غارت نشود

اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟

اوکجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟

...

بنویسید سری بر سر نی جا میکرد

خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد

          علی اکبر لطیفیان

................................................

ابری شده است حال و هوای نگاهتان

بغض غروب می چكد از هر پگاهتان

دلتنگیِ غمی چقدر موج می زند

در اشكهای نیمه شبِ گاه گاهتان

چشمان صحن آینه هم تار می شود

با غربتی كه می چكد از اشك و آهتان

همراه گریه های تو از دست می رویم

پائین پای روضة شال سیاهتان

عطر مزار مادر سادات می رسد

از یاسهای هر سحر بارگاهتان

« فردا چه خاكهای ندامت به سر كند

امروز هر دلی كه نشد خاك راهتان »

اینقدر كه پر از تب اندوه و ناله ای

شاید دلت گرفته به یاد سه ساله ای

می گفت چشمهای ترش درد می كند

قدش خمیده و كمرش درد می كند

از بسكه سوخت دامن معصوم خیمه ها

حتی نگاه شعله ورش درد می كند

طوفان تازیانه و باران سنگها !

بیخود كه نیست بال و پرش درد می كند

می سوخت غرقِ حسرت خورشید نیزه ها

خُب پس بگو چرا جگرش درد می كند

از لطف دستهای نوازشگری كه بود

دیگر تمام موی سرش درد می كند

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

یوسف رحیمی - قم 

...........................................

غمی میان دل خسته ام شرر دارد

دل شکسته ام اینگونه همسفر دارد

کبوتری که نشسته به روی ایوانم

دوباره آمده و از رضا خبر دارد

خیال غربت او می کشد مرا ، اما

دلم زغصه زینب غمی دگر دارد :

ز کاروان اسیران وخواهری تنها

که حلقه ای زیتیمان در به در دارد

ز مادری که سپر شد کبود شد خم شد

ز مادری که ز غم دست بر کمر دارد

زمادری که کنار سر دو طفلانش

ز کوچه های یهودی نشین گذر دارد

ز دختری که یتیم است و در تمامی راه

به سمت نیزه بابا فقط نظر دارد

ز دختری که به لکنت به عمه اش میگفت

بگو به دختر شامی که این ، پدر دارد

ز صوت ضربه سنگین سنگها فهمید

لبان خشک پدر زخم های تر دارد

سر پدر به زمین خورد و بین آن مردم

کسی نبود که سر را زخاک بردارد

حسن لطفی

...................................

و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي

دوباره آينه‌اي در برابرش باشي

نه اينکه پر بکشي و به شهر او نرسي

ميان راه پرستوي پرپرش باشي

«مدينه» شهر غريبي براي «فاطمه»‌هاست

نخواست گم شده‌اي مثل مادرش باشي

خدا تو را به دل بی قرار ما بخشيد

و خواست جلوه‌اي از حوض کوثرش باشي

به «قم» رسيدي و گم کرد دست و پايش را

چو ديد آمده‌اي سايه‌ي سرش باشي

اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد

و تا هميشه تو ياس معطرش باشي

نگاه تو همه را ياد او مي‌اندازد

به چهره‌ات چه مي‌آيد که خواهرش باشي

خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او

گواه رنج نفس‌هاي آخرش باشي

نخواست باز امامي کنار خواهر خود ...

نخواست «زينبِ» يک شام ديگرش باشي

قاسم صرافان

...................................

لبخند برلبان زمین آشکار شد

امسال در عزای تو فصل بهار شد

خجلت زده درخت به کنجی نشسته است

که با گل و شکوفه چرا هم‌قطار شد؟

مهتاب شمع سوخته در پیش گنبدت

خورشید هم ستاره ی دنباله دار شد

هر کفتری که صبح به دور شما نگشت

آن‌روز را به شب نرسانده شکار شد

پروانه‌ی عبور به غیر از حرم نداشت

پروانه ای که ظهر به گنبد دچار شد

غیر از حریم تو سر هر شاخه ای نشست

حق با پرنده بود ولی سنگسار شد

بی‌بی کریمه است و برای گناهکار

درهای صحن آینه راه فرار شد

زیباست سویت آمده این رود غم ولی

هرجا که قلب رود شکست آبشار شد

اینجا نه! روبروی ضریحت مرا بخر

وقتی که خوب گونه‌ی من آبدار شد

اشک تو می‌چکید به خاک و می آمدی

ساوه به قم تمام درخت انار شد

گردیده ام به دور حرم هفت مرتبه

اما چرا طواف شما هشت بار شد؟

غیر از سلام حامل"آه"ست هرکسی

از قم به سمت طوس سوار قطار شد

از جنس سنگ نیست از اشک ملایک ست

آن سنگ که برای تو سنگ مزار شد

در زیر پای اینهمه زائر به لطف تو

موری  به زنده بودنش امیدوار شد

مهدی رحیمی

.............................

دوباره آمده ام تا به من بها بدهی

مرا مریض کنی و مرا شفا بدهی

گره به کار من افتاده ای کلید بهشت

خدا کند که به من فرصت دعا بدهی

من از زیارت قبلی خراب تر شده ام

خداکند به من بی پناه جا بدهی

من از زبان رضا با تو درد دل دارم

مگر که پاسخ این ((اشفعی لنا))بدهی

توآمدی و مقام رضا مشخص شد

تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی

دلم برای محرم چه زود تنگ شده

مگر که باز تو امضای کربلا بدهی

هزار عید فدای دو روز ماتم تو

اگر اشاره کنی٫رخصت عزا بدهی...

تمام سال برای تو روضه می گیریم

هزار مرتبه هم در عزات می میریم

مجید تال