آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد
آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد
دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟
زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد
لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است
مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد
با تشکر از وبلاگ من غلام قمرم
....
زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن
مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن
اوجی گرفته ای و به طوبی رسیده ای
هم قدِّ مرتضی شده ای احتیاط کن
مهتاب روی شانه ی تو آب زیر پات
یک دست تا خدا شده ای احتیاط کن
یک "ان یکاد" نذر خودت کن برادرم
خیلی گرانبها شده ای احتیاط کن
یک لشکر آمده که بگیرد تو را ز من
از بس که دلربا شده ای! احتیاط کن
دستت که قطع شد همشان جنگ جو شدند
حالا جداجدا شده ای احتیاط کن
ای وای حرمله سر زانو نشسته است
مقصود تیرها شده ای احتیاط کن
آهسته جابه جا شو و کم دست و پا بزن
دیبای نخ نما شده ای احتیاط کن
احساس می کنم پیِ طفلی ز روی نی
خیره به انتها شده ای احتیاط کن
ترسم بیفتی آخر عزیزم تکان نخور
بد روی نیزه جا شده ای احتیاط کن
داود رحیمی
...................
ذات این قوم شرور است حواست باشد
کارشان کشتن نور است حواست باشد
زین همه حُسن و ملاحت لَجِشان می گیرد
چشم این طایفه شور است حواست باشد
بی نقاب و سپرت حمله نکن، این لشکر
رسمشان حمله ز دور است حواست باشد
تیرها و قمه ها نیزه و خنجرهاشان
همه در علقمه جور است حواست باشد
نگرانم نکند سوی تو باشد نوکش!
آخر این تیر قطور است حواست باشد
یا که این تیر به مشکت نخورد! مشک امروز
قیمتی تر ز بلور است حواست باشد
آب باید برسد تا به حرم هر طور است
و به هر زحمت و زور است حواست باشد
داود رحیمی
...................
می خواست در برابر طوفان بایستد
تنها خودش میانه ی میدان بایستد
پیش برادرش به پدر قول داده بود
در چنگ بادهای پریشان بایستد
از روزهای کودکی اش لحظه می شمرد
یک روز در میان نیستان بایستد
هفتادبار آیه ی (امن یجیب)خواند
تا اینکه روی نفطه ی پایان بایستد
لب تشنه -دستهاش قلم-های العطش
مجبور شد که مشک به دندان بایستد
هی فکر می کنم که ببینم چه می شود
تیری اگر موازی مژگان بایستد!
حتی خدا به کار خودش غبطه می خورد
وقتی که مرد بر سر پیمان بایستد
رضا اسم خوانی
من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دستهای مهربانت
چه خواهم کرد، یا بابالحوائج؟
...
رها مانده است بر شنها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دستهایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟
....
ای از همه بریده بریده بریده تر
بنگر به پای تو نفس من بریده تر
از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین
از تو دو دیده خونی و از من دو دیده تر
بالای پیکر پسرم خم شدم ولی
پائین جسم تو شده ام قد خمیده تر
من با امیدِ دیدنِ رویت دویده ام
اما عمود زن به سراغت دویده تر
داری برای مشكِ حرم ضجّه می زنی
مشكت دریده، بین دو ابرو دریده تر
رنگِ تمام منتظرانت پریده است
اما رباب از همه رنگش پریده تر
...
ز بس كه بردن هر تكه ات هنر شده است
كنار علقمه دعوا سر قمر شده است
خدا كند كه به صورت ز زین زمین نخوری
كه تیرِ مانده به چشمِ تو دردسر شده است
مكش چنین به زمین پا برادرت آخر
كنار پیكر تو دست بر كمر شده است
تعادل تو به هم ریخت از عمود كه من
تعادل قدمم از كفم به در شده است
جگر نداشتم از بعد اكبرم حالا
تمام دور و برم لخته ی جگر شده است
خداروشكر كه زینب نیامده تا كه
ببیند آن قد و بالا چه مختصر شده است
هزار اشاره یِ انگشت آمده سویِ
قدِ غریبترینی كه مختصر شده است
تو را به جان رقیه بلند شو برویم
عدو سویِ حرمَ الله حمله ور شده است
تمام كرب و بلا سوخت تا چنین گفتی
حسین پهلویِ مادر شكسته تر شده است
ز شرم، پیكر من را رها كن و بگذر
چقدر مادرمان غیرتی سپر شده است
نخواستم كه دگر نیزه را ببوسی با
لبی كه از تریِ مشكِ آب تَر شده است
حبیب نیازی
......................
شیر، بی واهمه از خیمه به راه افتاده
ناگهان لرزه بر اندام سپاه افتاده
كيست اين مرد كه مي تازد و طَف مي لرزد
زير سُم ها ، تن يك دشت چو دَف مي لرزد
گوش ابليس كر – اما شَجَعُ النّاس است او
نعره زد مردي از آنسوی كه عباس است او
شيهه سركش اسبش هيجان دارد مرد
بگريزيد كه صد مرد توان دارد مرد
بگريزيد اگر فرصت دیگر مانده ست
واي از آن لحظه كه تن مي دود و سر، مانده ست
نفسش بُغض نفس هاي علي را دارد
تيغ او تشنه خون است جگر مي خواهد
كمر كوفه كمر باشد اگر مي شكند
قامت شام سپر باشد اگر مي شكند
***
تيغ ،اسليم ِ منقّش شدهء ابرويش
ماه، سوسويي از انوار منوّر رويش
...و خدا با همهءدقت و وسواس عجيب
مو به مو وصله زده سلسلهء گيسويش
جذبهءحور مگر ريخته در چشمانش
عشق سر مي شكند تا كه شود جادويش
گنگ، ذهني كه تو را ماه تصور نكند
خشك ، دريا كه تو را كِل نكشد جاشويش
***
تیغ پیمود ولی نظم خم ابرو را
ماه بوسید به خون نقش گرفته رو را
همه دیدند که خون، رود شد و می پیمود
مو به مو، سلسله در سلسله ی گیسو را
تو همان ماه به خون خفته ی عشقی عباس
تو همان قصه ی ناگفته ی عشقی عباس
قرن ها می گذرد وِرد زبانی ای مرد!
زنده تر از همه ای - با همگانی ای مرد!
کیست مانند تو محبوب خلایق باشد
سیزده قرن قمر باشد و لایق باشد
سیزده قرن تویی ساقی جان یا عباس
می گشایی گره از کار جهان یا عباس
ابراهیم قبله آرباطان
...................
غم از دیار غم زده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
این سو درون خیمه ی سیراب از عطش
خواهر ز حال و روز برادر خبر نداشت
عباس اگر چه دست کشید از دو دست خویش
از یاری حسین علی دست بر نداشت
زینب چه گونه باز شناسد برادران
این یک که دست در بدن و آن که سر نداشت
درد و غمش تمامی از این بود که چرا
یک جان برای هدیه به او بیشتر نداشت
او هم چو کودکان حرم تشنه بود، آه
اما دلش نیامد و یک جرعه بر نداشت
او رفت و مادرش پس از آن روز، خویش را
امّ البنین نخواند که دیگر پسر نداشت
عباس احمدی
.........................
برخیز ای ستون حرم وقت خواب نیست
با من بیا به خیمه نیازی به آب نیست
این مشک را بگیر و ببر خیمه و بگو
یک قطره هم نبود وَ دیگر رباب نیست
وقت غروب بعد تو و قاسم و علی
دیگر برای ناقۀ زینب رکاب نیست
آن لحظه لااقل تو ز جا خیز و خود بگو
بی رحم! جانشین النگو طناب نیست
حرفی بزن عزیز دلم دق نده مرا
این مشک پاره پاره برایم جواب نیست
علی زمانیان
.........................
در علقمه آه از دلِ ریش نکش
آرامش خیمه را به تشویش نکش
این تیر سه شعبه مُخبر حرمله است
آن قدر تو حرف مشک را پیش نکش!
...
امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد
میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد
دو دست زخمی او ماند و طعنه ی تکبیر
به یــاد مــنــزلت آیــه ی غــدیر افــتــاد
چقدر شِدت ضرب عمود سنگین بود!
دوبــاره چند تــرک بر دل کویــر افتاد
نگاه خسته و شرمنده اش به آقا گفت:
ببخشْ، مشک حرم بین این مسیر افتاد
چگونـه پیکـر او را بـه خـیـمه هـا ببرد؟
حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد
وحید قاسمی
.......................
ای كه غم تو داده بروز انكسار من
برخیز و خود ببین، دل بی غمگسار من
برخیز و خود، شكستگی قامتم ببین
زیر سؤال رفته همه اقتدار من
ای پاسبان و پشت و پناه خیام من
بی تو شكست، شیشۀ صبر و قرار من
صاحب لوای لشكرم، ای صاحب رجز!
خیز و به اهتزار درآور، شعار من
چشم خمار، باز كن ای ساقی خموش!
باشد سبوی مشك تهی، آشكار من
ای باب حاجتم، به توأم حاجتی بود
تنها بده، جواب لب شیر خوار من
جانا، گمان مبر كه تو افتادهای ز پا
زیرا كه تا به حشر، تویی تك سوار من
بعد تو دست ها به جسارت چو وا شود
زینب به تازیانه رود از دیار من
خوش، بوی یاس مقتل عباس میدهد
مادر بیا دمی بنشین در كنار من
ای یادگار حیدر كرار، بعد تو
نام تو در جهان بشود یادگار من
غمگینتر از شهادت تو نیست مشكلی
بعد از تو هیچ كس نشود پاسدار من
محمود ژولیده
...................
ز سجایای تو انگار به ما هم دادند
یعنی ای ماه ز مهر تو بما غم دادند
ادب ماه بنازم که به ما نور دهد
این همه عشق، نگویید بما کم دادند
ای لب لعل تو نازم که به خشکی دریاست
شکر لِلَّه به ما هم کمی از یم دادند
ز وفاداری تو علقمه شد عالمگیر
یعنی از مکتب تو نور به عالم دادند
مادرت ام بنین درس ادب داد تو را
این تو بودی که از این درس دمادم دادند
ذکر غم های حسین از لب تو چون برخواست
قبل هر چیز به یمن تو بما هم دادند
در تماشای تو دلداده تر از زینب کیست؟
این حسین است که بی تو، به قدش خَم دادند
هرکه مست تو شود کار مسیحا بکند
گویی از جام تو بر عیسی مریم دادند
راستی واسطۀ نام کلیم الله کیست؟
می ساقیست به موسی که چنین دم دادند
سجده دانید ملائک به چه کردند همه ؟
سیری از نور ابالفضل به آدم دادند
باید از راه بصیرت به تو آقا برسیم
چون به لطف تو به ما اذن محرم دادند
به علمداری و دینداری این آقا بود
که بما بی خبران هیئت و پرچم دادند
به فداکاری آقام ابالفضل قسم
مثل عباس بما خط مقدم دادند
یاری رهبرمان رمز مسلمانی ماست
عَلَم قافله را دست معظم دادند
محمود ژولیده
..........................
گر غم به دلت داری، غمخوار ابالفضل است
دل را نده بر هر کس، دلدار ابالفضل است
مجموعه ی تقوا و، ایثار ابالفضل است
در لشکر ثاراله، سردار ابالفضل است
آری ادبش را او از، ام بنین دارد
صد خادم درباری، چون روح الامین دارد
از قامت او پیدا، روی پدرش باشد
هر خصم فراری از، تیغ و سپرش باشد
نذر پسر زهرا، دستان و سرش باشد
خورشید حسین است و، این هم قمرش باشد
شد ماه بنی هاشم، تنها لقب عباس
مهتاب خورَد غبطه، بر خال لب عباس
تیغ و علمِ حق است، تیغ و علم عباس
لرزه به جهان افتد، با هر قدم عباس
در پای نهال دین، چون ریخت دم عباس
محشر به کف زهراست، دست قلم عباس
تا دست جدای او در، حشر عیان گردد
هر عبد گنهکاری، بخشیده به آن گردد
ای کاش بیایم من، تا به حَرَمت ساقی
بر مادر تو زهرا، دادم قسَمت ساقی
یک روز بمیرم من، زیر قدمت ساقی
بنما نظری گردم، سیراب یمت ساقی
از باده ی تو امشب، مستم من و آشوبم
سر بر در میخانه، از عشق تو می كوبم
رضا رسول زاده
.........................
سوار تشنه ای از سمت رود می آید
خدا به خیر کند دیر و زود می آید
کنار رود مگر اتفاقی افتاده
چقدر نیزه در آنجا فرود می آید
ولی شما خبر بد به بچه ها ندهید
کسی به سمت عمو با عمود می آید
مغیره،قنفذ،مروان و شمر و حرمله ها
گیاه هرزه چرا به وجود می آید
غروب منتظر مادری در اینجا باش
نشان،که با سرو روی کبود می آید
خدا نکرده مگر خیمه ها در آتش سوخت
میان دشت چرا بوی دود میآید
نادر حسینی
.....................
این پهلوان با وفا آخر زمین خورد
قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد
من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد
از شرم روی مادرِ اصغر زمین خورد
هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی
با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد
افتاد پای فاطمه از روی مرکب
انگار در محراب خود حیدر زمین خورد
افتادن بی دست بد دردیست والله
لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد
بر غیرتش برخورد زینب را ببیند
از فکر این طفلانِ بی معجر زمین خورد
وقتی زمین افتاد آن جا خوب فهمید
که حضرت زهرا چگونه بر زمین خورد
وقتی علمدارِ حرم از اسب افتاد
دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد
صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس
هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد
چون قصۀ دستان او فهمید مادر
می گفت که چشمش زدند آخر زمین خورد
مهدی نظری
.........................
من و اشک و علمداری که دیگر بر نمی خیزد
چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد
مریزید آب های بی حیا در این سرازیری
ز مشک آبرو داری که دیگر بر نمی خیزد
بیا و زخم های کهنه و نو را تماشا کن
کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد
عمویی خواب رفت، از خواب افتادند چشمانی
مگو حرفی ز بیداری که دیگر بر نمی خیزد
خبر آمد تمام چشم ها باران شد و بارید
ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد
نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد
میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد
کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما
عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمی خیزد
عرب خالقی
..........................
مَپسَند ای امید من و میر لشگرم
دونان کشند بانگ شعف در برابرم
پشتم شکست و رشته امید من گسست
هرگز چنین شکست نمی بود باورم
گر آبِ مشک ریخت، چه غم؟ آبرو به جاست
بین اشک دیده گان من ای آب آورم
سقایی تو گشته مُحول به چشم من
مشکی ز اشک دارم و در خیمه می برم
از من صدای گریه به گوش حرم رسید
آگه شدند داغ، چه آورده بر سرم
روح ادب، تو بودی و در عمر خویشتن
نشنید گوشم از تو که خوانی برادرم
خواندی مرا برادر و، دانستم از جنان
پیش از من آمده به سراغ تو مادرم
گفتی تن تو را نبرم سوی خیمه ها
اما، تنی نمانده ز تو پاره پیکرم
....
زبانحال حضرت زینب(س) به حضرت امالبنین(س)
گمان مكن پسرت ناتنی برادر بود
قسم به عشق، كنارم حسین دیگر بود
منال ام بنین و ببال از عباس
تو شیر مادر و شیر تو شیر پرور بود
سقوط قلعۀ خیبر اگر به نام علیست
فرات: خیبر دیگر؛ یل تو حیدر بود
ز شام تا به سحر دور خیمهها میگشت
كه ماه هاشمیان بود و مهر پرور بود
به لرزه بود از او پشت هفت پشت ستم
یل تو یك تنه یك تن نبود، لشگر بود
به جای دست روی چشم خویش تیر گذاشت
ببین كه تا به چه حدی مطیع رهبر بود
اگر فتاد روی خاك میشود پرپر
ولی گل تو روی شاخه بود و پرپر بود
علی انسانی
.................
هیچ دانی که امید همه عالم شده ای
در نفس های همه سینه زنان دم شده ای
همه دم ذکر تو بر روی منابر بر پاست
نه فقط شورش شب های محرم شده ای
من از این بوی گل علقمه هم دانستم
تو پسر خوانده نبوده که پسر هم شده ای
با نگاهی به تن زخمی این مشک پر آب
گوشه ی علقمه چون چشمه ی زمزم شده ای
دشمنت چوب علم دید و به پیش همه گفت
تو فدایی سرافرازی پرچم شده ای
زینب از چشم پر از خون حسینش پرسید:
نکند رفته برادر که چنین خم شده ای
باورم نیست که این صحنه به تصویر کشم
بعد تو گردن طفلان غل و زنجیر کشم
رضا ناصری - اراک
............................
این که بر سینۀ خود داغ برادر دارد
نتواند که سر از سینۀ تو بردارد
تیرها با همه قامت، به تنت جا شده اند
وای بر من چه قدر پیکر تو پَر دارد
می کِشی پا به زمین و کمرم می شکنی
کمی آرام که در پای تو مادر دارد...
...می کِشد تیر ز چشمان تو با دست کبود
ولی این تیر چرا هیبت خنجر دارد
ای رشید حرمم بی تو حرم غارت شد
آخر این خیمه ی آتش زده دختر دارد
چه شده با سرت از ضربۀ سنگین عمود
بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد
چار كنجِ علم و بیرق و مشك و دستت
وسعتی است كه این صحن مطهر دارد
.......
گل های خشک بی تو مسیحا ندیده اند
لب تشنه مانده اند که دریا ندیده اند
برخیز تا به خیمه مرا با خودت ببر
طفلان من شکستن بابا ندیده اند
برخیز تا که زود به سمت حرم رویم
نامحرمان هنوز حرم را ندیده اند
چشمت به خون نشسته اگر چه هزار شکر
دیگر کبودی رخ زهرا ندیده اند
این تیر را که خورده به چشمت حلال کن
این تیرها که چشم دل آرا ندیده اند
حالا بگو که دخترکانم کجا روند
آن ها که غیر سایۀ سقا ندیده اند
حسن لطفی
..........................
پیش فرات این همه دریا چه می کند؟
این مشک روی شانۀ سقّا چه می کند؟
تنها به خاطر گل روی سکینه است
دریای التماس به دریا چه می کند
مبهوت مانده بود "خدای فرشتهها
مهریۀ مدینه در این جا چه می کند؟"
نزدیک کردمت به لبم تا که بنگری
روح بنفشهایِ تو با ما چه می کند
زخم عطش ضریح لبم را شکسته کرد
حالا ببین که با لب گل ها چه می کند؟
حالا میا به خیمه ببینم که هر دومان
با موج هات فاطمه فردا چه می کند؟
در این طرف صدای پریشان دختری
بابا عمویم آن طرفِ ما چه می کند؟
...
تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ي ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
ازآن به بعد بود که راه گلو گرفت
زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت
در کوفه بیشتر به قَدَت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیان
..............................
یا علی! کیست می آید شتابان سوی تو؟
با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟
آمده پیش تو تا مشق سپه داری کند
تا به سبک «حیدر»ی تمرین کرّاری کند
می زند زانو که رسمت را بیاموزد، علی!
با چه شوقی بر لبانت چشم می دوزد، علی!
مانده ام در بهت شاگردی که استادش تویی
هم چراغ رفتن و هم نور ایجادش تویی
بارها آن اسم زیبا را شنیدم من ولی
چیز دیگر بود عباسی که تو گفتی علی!
با صدایی مهربان گفتی: بیا عباس من!
تیغ را بردار با نام خدا عباس من!
نور چشمان علی! پیش پدر چرخی بزن
شیرِ من! شمشیر را بالا ببر، چرخی بزن
این چنین با هر دو دستت تیغ را حرکت بده
دست چپ را هم به وزن تیغ خود عادت بده
فکر کن هر حالتی بر جنگ حاکم می شود
دستِ چپ، عباس من! یک وقت لازم می شود
الامان از چشم شور و تیر پنهانی پسر!
کاش می شد چشم هایت را بپوشانی پسر!
بی نقاب ای جلوۀ حسن خدا دادی نجنگ
سعی کن تا می شود بی خُود فولادی نجنگ
خوب می دانم به فکر ذوالفقار افتاده ای
بی قراری می کنی، حقّا که حیدر زاده ای
رمز از جا کندنش یادت بماند «یا علی» ست
آخر این «لا سَیف» وقفِ «لافتی الا علی» ست
حالت «عین» علی دارد سر تیغ دو دم
من خودم هم «یا علی» می گفتم آن را می زدم
تشنه ای، فهمیدم از آن جا که زیباتر شدی
تا لبانت خشک شد انگار شیداتر شدی
باز هم تا صحبت از لب تشنگی و آب شد
روی ماهت مثل اقیانوسی از مهتاب شد
عکس ماه آن هم به روی موج دریا دیدنی ست
مستی فرزند زهرا پیش مولا دیدنی ست
رزم عباس و علی، به به! چه رزمی می شود!
ساقی و سقا کنار هم، چه بزمی می شود!
مثل این که باز دستی آشنا در می زند
سرخوشی با من؛ ولی این دست خوش تر می زند
خواهشت را از نگاهت خوانده ام؛ باشد! برو
درس این جا ختم شد؛ دیگر حسین آمد برو
قاسم صرافان
......................
می رود جان ز تنم با نفس آخر تو
کمرم تا شده با دیدن این پیکر تو
خیز و بنگر که عدو از غم من می خندد
شمر گوید که حسین هست کجا حیدر تو؟
دیدن تو سر پا معجزه ای می خواهد
وایِ من آب گذشته است دگر از سر تو
باورم نیست! ببینم تو همان عباسی؟
ای صنوبر! قد من آب شده پیکر تو
تویی و شرم رباب و علیِ اصغر من
منم و خجلت از روی تو و مادر تو
شده دعوا به سر ذبح تو ای شیر علی
بی حساب است و عدد جایزه های سر تو
راستی زائر زهرا شدنت باد قبول
باورت گشت بود مادر من مادر تو *
یا مرو یا که مگو بر سر دروازۀ شام
با رقیه که عمو هست کجا معجر تو؟!!
محمد حسن رحیمیان
............................
هر وقت دلش هوای دریا می کرد
با پرچم یا حسین نجوا می کرد
هر جا گره ای به ریسمانش می دید
با گریه توسلی به زهرا می کرد
خوشبخت ترین عموی دنیا می شد
وقتی که رقیه را تماشا می کرد
تا صورت هم چو ماه او می تابید
جبریل ((و ان یکاد...)) بر پا می کرد
آن روز ولی هوا کمی ابری بود
ابلیس بساط خود مهیا می کرد
مردی که تمام زندگی را یک جا
همراه دو دست نذر مولا می کرد
در پای فرات تشنگی را گم کرد
او حکم شهادت خود امضا می کرد
محبوب ترین عموی دنیا برگرد
فریاد غزل بود که غوغا می کرد
سمانه تیموری
سردار سر شکستهٔ در خون شناورم!
بعد از تو وای بر دل من... وای بر حرم
حالا، پس از گذشتن چندین و چند سال
باور نداشتم که بخوانی برادرم
با این نگاه زخم مکن التماس من
باشد برای خیمه تنت را نمی برم
تا جا به جا نگشته، سرت را تکان مده
باید که تیر را ز نگاهت درآورم
تا که صدای تو به در خیمه ها رسید
آن جا شکست پشت من و پشت خواهرم
دیگر رباب طفل خودش را تکان نداد
خشکید ابر گریۀ چشمان اصغرم
طفلی دوید بین خیام و به گریه گفت
وای از عدو... وای عمو... وای معجرم
حالا که راحت است خیالاتشان ببین
دشمن رسیده تا بغل گوش دخترم
محمد بیابانی
.............
چشم و دست و دل و بازوی علی داری تو
حیدری یا پسر حیدر کراری تو؟
گر چه ماهند به رخسار، همه هاشمیان
قرص ماه همه در قلب شب تاری تو
دستگیر همۀ عالمی و بیدستی
بلکه بازوی علی در صف پیکاری تو
ای فدای تو و آقایی و سقایی تو
کز عطش در دل دریا، شرر ناری تو
پای تا سر عطش استی و محال است محال
که به دریا سر تسلیم فرود آری تو
ای همه خلق به زیر علمت یا عباس
علمت سبز که عباس علمداری تو
نه فقط کرب و بلا و نه فقط عاشورا
تا قیامت به حسین بن علی یاری تو
پاسدار حرم و ساقی و سردار سپاه
شمع جمع شهدا کیست تویی آری تو
مادرت امّبنین است و خدا میداند
که به فرزندی زهرا تو سزاواری تو
در ره دوسـت بریـده ز همـه هست شـدی
روز میلاد تو روزی است که بیدست شدی
با وجودی که ز تن در قدم دوست جداست
دست تو دست علی، دست علی دست خداست
هم علمداری و هم بین شهیدان علمی
روز محشر شرف و قدر تو فوق شهداست
من کیام تا که کنم سجده به خاک حرمت
زائر تربت تو هر شب جمعه زهراست
بعد طوف حرم محترم ثارالله
انبیا را به مزار تو سلام است و دعاست
اثر سجده به پیشانی نورانی تو
سند مستند ارث پسر از باباست
پسر شیر خدایی و خدا میداند
که در آیینۀ روی تو محمّد پیداست
قرنها آب به دور حرمت میگردد
تا صف حشر خجل از لب خشکت دریاست
هر چه گشتیم به دور حرمت میدیدیم
که مزار تو همان کرب و بلای دل ماست
گر ملک چهره به درگاه تو ساید چه عجب؟
به طـواف حـرمت کعبـه بیایـد چه عجب؟
آب آتش شده از داغ لب عطشانت
موج هم دست توسل زده بر دامانت
خوبتر از همه خوبان جهانی آقا
سر و جان همه خوبان جهان قربانت
تو یدالله حسینی به خدا نیست عجب
که یدالله ببوسد عوض قرآنت
ادب و صبر تو آتش به دل دریا زد
آب زانو زد و گردید عطش حیرانت
آب از دست پیمبر نگرفتی دم مرگ
ای فدای لب خشک و جگر عطشانت
حاجت خلق به دست تو روا میگردد
همه هستند رهین کرم و احسانت
در همان دم که سرت بود به دامان حسین
حضرت فاطمه در علقمه شد مهمانت
گر دو صد بار سر و دست و جبینت شکند
این محال است که یک دم شکند پیمانت
تا صف حشر کمند دل دیوانۀ ماست
بند مشکی که گرفتی به سر دندانت
از دل «میثم» و از سینۀ سوزان فرات
به وفا و ادب و حنجر خشکت صلوات
..................
افتاده ای برای چه از پا؟ بلند شو
خوردم زمین کنار تو ، از جا بلند شو
لشکر به قامت خم من خنده می کند
شد علقمه محل تماشا، بلند شو
لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است
گوید رباب: حضرت دریا بلند شو
مادر فتاد روی زمین گفت: یا علی
تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو
یک جور می دهیم جواب سکینه را
باشد، بیا به خیمه تو حالا، بلند شو
من قول می دهم که به رویت نیاورد
که خالی است مشک تو سقا، بلند شو
اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را
خواهر بگو به زینب کبری، بلند شو
ام البنین نیامده زهرا که آمده
بی دست من به خاطر زهرا بلند شو
رضا رسول زاده