دلم گرفته از این جمعه های تكراری

دلم گرفته از این جمعه های تكراری

دلم گرفته از این انتظار اجباری

چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟

چه دیده ایی كه از این دل شكسته بیزاری!؟

نیا! به درد خودم گریه می كنم، باشد

شما كه از بدی حال من خبر داری

«صلاح مملكت خویش خسروان دانند»

ازاین به بعد غزل، من ندارم اصراری

نیا! كه وُسع خرید كلافِ نخ هم نیست

شما كه با خبر از نرخ هایِ  بازاری

امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم

به سینه مانده چه ناگفته هایِ  بسیاری

به جان مادرت آقا به كار می آیم

مرا اگر تو در این روضه ها  نگه داری

به درد می خورم آقا، مرا تحمل كن

به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری»

تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد

گمان كنم كه به من اندكی بدهكاری

ببخش، حرف زیادی زدم، غلط كردم

شما امامی و من هم غلام، مختاری

مرا فراق و غمت می كشد، تو خواهی دید

كه خورده برگۀ ترحیم من به دیواری

وحید قاسمی

سری داریم

سریم و خیرِ سر شعر، سروری داریم

و دل خوشیم که ما نیز دلبری داریم

 

شقایقیم و سر راه باد منتظریم

همین که هو بکشد، جسم پرپری داریم

 

مویز کنج لب تو به یادمان مانده ست

میان خرقه ی خاطر قلندری داریم

 

بعید نیست که از ما گناه سر بزند

اگر گناه تویی ما لب تری داریم

 

برای پیشکشت گرچه دستمان خالی ست

هنوز بر تن مجروح مان سری داریم

 

بکش حلال، مگر خون بهای ما چند است؟

بکش بگو به دو عالم: «چه نوکری داریم!»

 

نه  مکه و نه مدینه ، نه شام و نه کوفه

برای کشته شدن جای بهتری داریم

پیمان طالبی

اشعار مدح و شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

دنیا به یک نگاه شما قتل عام شد

دلها به یمن نام شما التیام شد

آتش دگر به یمن قدومت بر این زمین

بر جان عاشقان و محبان حرام شد

شیطان اگر که سجده به آدم نکرده است

فرمان حق نکرد و به ظلمت به نام شد

ظلمش نه سجده بود تو را دست کم گرفت

ز آن لحظه تا ابد هدفش انتقام شد

اما که جبرئیل به یمن ارادتش

بر نام فاطمه ، چه علیه اسلام شد

مزدی خدا به خاطر زهرا به او بداد

آن شد که با نبی خدا هم کلام شد

من ساده و تو با دل و دلبر نشسته ای

بر قله های قلب پیغمبر نشسته ای

محمد رضا ناصری (اراک)

اشعار تاسوعا

آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد

آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد

 

دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟

زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد

 

لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است

مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد

با تشکر از  وبلاگ من غلام قمرم

....

زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن

مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن

اوجی گرفته ای و به طوبی رسیده ای

هم قدِّ مرتضی شده ای احتیاط کن

مهتاب روی شانه ی تو آب زیر پات

یک دست تا خدا شده ای احتیاط کن

یک "ان یکاد" نذر خودت کن برادرم

خیلی گرانبها شده ای احتیاط کن

یک لشکر آمده که بگیرد تو را ز من

از بس که دلربا شده ای! احتیاط کن

 دستت که قطع شد همشان جنگ جو شدند

حالا جداجدا  شده ای احتیاط کن

ای وای حرمله سر زانو نشسته است

مقصود تیرها شده ای احتیاط کن

آهسته جابه جا شو و کم دست و پا بزن

دیبای نخ نما شده ای احتیاط کن

احساس می کنم پیِ طفلی ز روی نی

خیره به انتها شده ای احتیاط کن

ترسم بیفتی آخر عزیزم تکان نخور

بد روی نیزه جا شده ای احتیاط کن

 داود رحیمی

 ...................

ذات این قوم شرور است حواست باشد

کارشان کشتن نور است حواست باشد 

زین همه حُسن و ملاحت لَجِشان می گیرد

چشم این طایفه شور است حواست باشد 

بی نقاب و سپرت حمله نکن، این لشکر

رسمشان حمله ز دور است حواست باشد 

تیرها و قمه ها نیزه و خنجرهاشان

همه در علقمه جور است حواست باشد 

نگرانم نکند سوی تو باشد نوکش!

آخر این تیر قطور است حواست باشد

یا که این تیر به مشکت نخورد! مشک امروز

قیمتی تر ز بلور است حواست باشد 

 آب باید برسد تا به حرم هر طور است

و به هر زحمت و زور است حواست باشد

 داود رحیمی

...................

می خواست در برابر طوفان بایستد

تنها خودش میانه ی میدان بایستد

پیش برادرش به پدر قول داده بود

در چنگ بادهای پریشان بایستد

از روزهای کودکی اش لحظه می شمرد

یک روز در میان نیستان بایستد

هفتادبار آیه ی (امن یجیب)خواند

تا اینکه روی نفطه ی پایان بایستد

لب تشنه -دستهاش قلم-های العطش

مجبور شد که مشک به دندان بایستد

هی فکر می کنم که ببینم چه می شود

تیری اگر موازی مژگان بایستد!

حتی خدا به کار خودش غبطه می خورد

وقتی که مرد بر سر پیمان بایستد

 

رضا اسم خوانی

 

من و یک درد، یک اندوه رایج

و بیم روز اعلام نتایج

بدون دست‌های مهربانت

چه خواهم کرد، یا باب‌الحوائج؟

...

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!

جدا از پیکر سقا، چه دستی!

عموی ماه! بعد از دست‌هایت

بگیرد دست بابا را چه دستی؟

....

ای از همه بریده بریده بریده تر

بنگر به پای تو نفس من بریده تر

از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین

از تو دو دیده خونی و از من دو دیده تر

بالای پیکر پسرم خم شدم ولی

پائین جسم تو شده ام قد خمیده تر

من با امیدِ دیدنِ رویت دویده ام

اما عمود زن به سراغت دویده تر

داری برای مشكِ حرم ضجّه می زنی

مشكت دریده، بین دو ابرو دریده تر

رنگِ تمام منتظرانت پریده است

اما رباب از همه رنگش پریده تر

...

 

ز بس كه بردن هر تكه ات هنر شده است

كنار علقمه دعوا سر قمر شده است

خدا كند كه به صورت ز زین زمین نخوری

كه تیرِ مانده به چشمِ تو دردسر شده است

مكش چنین به زمین پا برادرت آخر

كنار پیكر تو دست بر كمر شده است

تعادل تو به هم ریخت از عمود كه من

تعادل قدمم از كفم به در شده است

جگر نداشتم از بعد اكبرم حالا

تمام دور و برم لخته ی جگر شده است

خداروشكر كه زینب نیامده تا كه

ببیند آن قد و بالا چه مختصر شده است

هزار اشاره یِ انگشت آمده سویِ

قدِ غریبترینی كه مختصر شده است

تو را به جان رقیه بلند شو برویم

عدو سویِ حرمَ الله حمله ور شده است

تمام كرب و بلا سوخت تا چنین گفتی

حسین پهلویِ مادر شكسته تر شده است

ز شرم، پیكر من را رها كن و بگذر

چقدر مادرمان غیرتی سپر شده است

نخواستم كه دگر نیزه را ببوسی با

لبی كه از تریِ مشكِ آب تَر شده است

حبیب نیازی

......................

شیر،  بی واهمه از خیمه به راه افتاده

ناگهان لرزه بر اندام سپاه افتاده

كيست اين مرد كه مي تازد و طَف مي لرزد

زير سُم ها ، تن يك دشت چو دَف مي لرزد

گوش ابليس كر – اما شَجَعُ النّاس است او

نعره زد مردي از آنسوی كه عباس است او

شيهه سركش اسبش هيجان دارد مرد

بگريزيد كه صد مرد توان دارد مرد

بگريزيد اگر فرصت دیگر مانده ست

واي از آن لحظه كه تن مي دود و سر، مانده ست

نفسش بُغض نفس هاي علي را دارد

تيغ او تشنه خون است جگر مي خواهد

كمر كوفه كمر باشد اگر مي شكند

قامت شام سپر باشد اگر مي شكند

***

تيغ ،‌اسليم ِ منقّش شدهء ابرويش

ماه، سوسويي از انوار منوّر رويش

...و خدا با همهء‌دقت و وسواس عجيب

مو به مو وصله زده سلسلهء گيسويش

جذبهء‌حور مگر ريخته در چشمانش

عشق سر مي شكند تا كه شود جادويش

گنگ،  ذهني كه تو را ماه تصور نكند

خشك ، دريا كه تو را كِل نكشد جاشويش

***

تیغ پیمود ولی نظم خم ابرو را

ماه بوسید به خون نقش گرفته رو را

همه دیدند که خون، رود شد و می پیمود

مو به مو، سلسله در سلسله ی گیسو را

تو همان ماه به خون خفته ی عشقی عباس

تو همان قصه ی ناگفته ی عشقی عباس

قرن ها می گذرد وِرد زبانی ای مرد!

زنده تر از همه ای -  با همگانی ای مرد!

کیست مانند تو محبوب خلایق باشد

سیزده قرن قمر باشد و لایق باشد

سیزده قرن تویی ساقی جان یا عباس

می گشایی گره از کار جهان یا عباس

ابراهیم قبله آرباطان

...................

غم از دیار غم زده عزم سفر نداشت

شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت

این سو درون خیمه ی سیراب از عطش

خواهر ز حال و روز برادر خبر نداشت

عباس اگر چه دست کشید از دو دست خویش

از یاری حسین علی دست بر نداشت

زینب  چه گونه باز شناسد برادران

این یک که دست در بدن و آن که سر نداشت

درد و غمش تمامی از این بود که چرا

یک جان برای هدیه به او بیشتر نداشت

او هم چو کودکان حرم تشنه بود، آه

اما دلش نیامد و یک جرعه بر نداشت

او رفت و مادرش پس از آن روز، خویش را

امّ البنین نخواند که دیگر پسر نداشت

عباس احمدی

.........................

 

برخیز ای ستون حرم وقت خواب نیست

با من بیا به خیمه نیازی به آب نیست

این مشک را بگیر و ببر خیمه و بگو

یک قطره هم نبود وَ دیگر رباب نیست

وقت غروب بعد تو و قاسم و علی

دیگر برای ناقۀ زینب رکاب نیست

آن لحظه لااقل تو ز جا خیز و خود بگو

بی رحم! جانشین النگو طناب نیست

حرفی بزن عزیز دلم دق نده مرا

این مشک پاره پاره برایم جواب نیست

علی زمانیان

.........................

در علقمه آه از دلِ ریش نکش

آرامش خیمه را به تشویش نکش

این تیر سه شعبه مُخبر حرمله است

آن قدر تو حرف مشک را پیش نکش!

...

امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد

میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد

دو دست زخمی او ماند و طعنه ی تکبیر

به یــاد مــنــزلت آیــه ی غــدیر افــتــاد

چقدر شِدت ضرب عمود سنگین بود!

دوبــاره چند تــرک بر دل کویــر افتاد

نگاه خسته و شرمنده اش به آقا گفت:

ببخش‎‏ْ، مشک حرم بین این مسیر افتاد

چگونـه پیکـر او را بـه خـیـمه هـا ببرد؟

حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد

وحید قاسمی

.......................

ای‌ كه‌ غم‌ تو داده‌ بروز انكسار من‌

برخیز و خود ببین‌، دل‌ بی‌ غمگسار من‌

برخیز و خود، شكستگی‌ قامتم‌ ببین

‌ زیر سؤال‌ رفته‌ همه‌ اقتدار من‌

ای‌ پاسبان‌ و پشت‌ و پناه‌ خیام‌ من‌

بی‌ تو شكست‌، شیشۀ‌ صبر و قرار من‌

صاحب‌ لوای‌ لشكرم‌، ای‌ صاحب‌ رجز!

خیز و به‌ اهتزار درآور، شعار من‌

چشم‌ خمار، باز كن‌ ای‌ ساقی‌ خموش‌!

باشد سبوی‌ مشك‌ تهی‌، آشكار من‌

ای‌ باب‌ حاجتم‌، به‌ توأم‌ حاجتی‌ بود

تنها بده‌، جواب‌ لب‌ شیر خوار من‌

جانا، گمان‌ مبر كه‌ تو افتاده‌ای‌ ز پا

زیرا كه‌ تا به‌ حشر، تویی‌ تك‌ سوار من‌

بعد تو دست ها به‌ جسارت‌ چو وا شود

زینب‌ به‌ تازیانه‌ رود از دیار من‌

خوش‌، بوی‌ یاس‌ مقتل‌ عباس‌ می‌دهد

مادر بیا دمی‌ بنشین‌ در كنار من‌

ای‌ یادگار حیدر كرار، بعد تو

نام‌ تو در جهان‌ بشود یادگار من‌

غمگین‌تر از شهادت‌ تو نیست‌ مشكلی‌

بعد از تو هیچ‌ كس‌ نشود پاسدار من‌

محمود ژولیده

...................

 

ز سجایای تو انگار به ما هم دادند

یعنی ای ماه ز مهر تو بما غم دادند

ادب ماه بنازم که به ما نور دهد

این همه عشق، نگویید بما کم دادند

ای لب لعل تو نازم که به خشکی دریاست

شکر لِلَّه به ما هم کمی از یم دادند

ز وفاداری تو علقمه شد عالمگیر

یعنی از مکتب تو نور به عالم دادند

مادرت ام بنین درس ادب داد تو را

این تو بودی که از این درس دمادم دادند

ذکر غم های حسین از لب تو چون برخواست

قبل هر چیز به یمن تو بما هم دادند

در تماشای تو دلداده تر از زینب کیست؟

این حسین است که بی تو، به قدش خَم دادند

هرکه مست تو شود کار مسیحا بکند

گویی از جام تو بر عیسی مریم دادند

راستی واسطۀ نام کلیم الله کیست؟

می ساقیست به موسی که چنین دم دادند

سجده دانید ملائک به چه کردند همه ؟

سیری از نور ابالفضل به آدم دادند

باید از راه بصیرت به تو آقا برسیم

چون به لطف تو به ما اذن محرم دادند

به علمداری و دینداری این آقا بود

که بما بی خبران هیئت و پرچم دادند

به فداکاری آقام ابالفضل قسم

مثل عباس بما خط مقدم دادند

یاری رهبرمان رمز مسلمانی ماست

عَلَم قافله را دست معظم دادند

محمود ژولیده

..........................

گر غم به دلت داری، غمخوار ابالفضل است

دل را نده بر هر کس، دلدار ابالفضل است

مجموعه ی تقوا و، ایثار ابالفضل است

در لشکر ثاراله، سردار ابالفضل است

آری ادبش را او از، ام بنین دارد

صد خادم درباری، چون روح الامین دارد

از قامت او پیدا، روی پدرش باشد

هر خصم فراری از، تیغ و سپرش باشد

نذر پسر زهرا، دستان و سرش باشد

خورشید حسین است و، این هم قمرش باشد

شد ماه بنی هاشم، تنها لقب عباس

مهتاب خورَد غبطه، بر خال لب عباس

تیغ و علمِ حق است، تیغ و علم عباس

لرزه به جهان افتد، با هر قدم عباس

در پای نهال دین، چون ریخت دم عباس

محشر به کف زهراست، دست قلم عباس

تا دست جدای او در، حشر عیان گردد

هر عبد گنهکاری، بخشیده به آن گردد

ای کاش بیایم من، تا به حَرَمت ساقی

بر مادر تو زهرا، دادم قسَمت ساقی

یک روز بمیرم من، زیر قدمت ساقی

بنما نظری گردم، سیراب یمت ساقی

از باده ی تو امشب، مستم من و آشوبم

سر بر در میخانه، از عشق تو می كوبم

رضا رسول زاده

.........................

سوار تشنه ای از سمت رود می آید

خدا به خیر کند دیر و زود می آید

کنار رود مگر اتفاقی افتاده

چقدر نیزه در آنجا فرود می آید

ولی شما خبر بد به بچه ها ندهید

کسی به سمت عمو با عمود می آید

مغیره،قنفذ،مروان و شمر و حرمله ها

گیاه هرزه چرا به وجود می آید

غروب منتظر مادری در اینجا باش

نشان،که با سرو روی کبود می آید

خدا نکرده مگر خیمه ها در آتش سوخت

میان دشت چرا بوی دود میآید

نادر حسینی

..................... 

این پهلوان با وفا آخر زمین خورد

قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد

من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد

از شرم  روی مادرِ اصغر زمین خورد

هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی

با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد

افتاد پای فاطمه از روی مرکب

انگار در محراب خود حیدر زمین خورد

افتادن بی دست بد دردیست والله

لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد

بر غیرتش برخورد زینب را ببیند

از فکر این طفلانِ بی معجر زمین خورد

وقتی زمین افتاد آن جا خوب فهمید

که حضرت زهرا چگونه بر زمین خورد

وقتی علمدارِ حرم از اسب افتاد

دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد

صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس

هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد

چون قصۀ دستان او فهمید مادر

می گفت که چشمش زدند آخر زمین خورد

مهدی نظری

.........................

من و اشک و علمداری که دیگر بر نمی خیزد

چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد

مریزید آب های بی حیا در این سرازیری

ز مشک آبرو داری که دیگر بر نمی خیزد

بیا و زخم های کهنه و نو را تماشا کن

کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد

عمویی خواب رفت، از خواب افتادند چشمانی

مگو حرفی ز بیداری که دیگر بر نمی خیزد

خبر آمد تمام چشم ها باران شد و بارید

ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد

نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد

میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد

کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما

عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمی خیزد

عرب خالقی

..........................

مَپسَند ای امید من و میر لشگرم

دونان کشند بانگ شعف در برابرم

پشتم شکست و رشته امید من گسست

هرگز چنین شکست نمی بود باورم

گر آبِ مشک ریخت، چه غم؟ آبرو به جاست

بین اشک دیده گان من ای آب آورم

سقایی تو گشته مُحول به چشم من

مشکی ز اشک دارم و در خیمه می برم

از من صدای گریه به گوش حرم رسید

آگه شدند داغ، چه آورده بر سرم

روح ادب، تو بودی و در عمر خویشتن

نشنید گوشم از تو که خوانی برادرم

خواندی مرا برادر و، دانستم از جنان

پیش از من آمده به سراغ تو مادرم

گفتی تن تو را نبرم سوی خیمه ها

اما، تنی نمانده ز تو پاره پیکرم

....

زبان‌حال حضرت زینب(س) به حضرت ام‌البنین(س)

 

گمان مكن پسرت ناتنی ‌برادر بود

قسم به عشق، كنارم حسین دیگر بود

منال ام بنین و ببال از عباس

تو شیر مادر و شیر تو شیر پرور بود

سقوط قلعۀ خیبر اگر به نام علی‌ست

فرات: خیبر دیگر؛ یل تو حیدر بود

ز شام تا به سحر دور خیمه‌ها می‌گشت

كه ماه هاشمیان بود و مهر پرور بود

به لرزه بود از او پشت هفت ‌پشت ستم

یل تو یك‌ تنه یك تن نبود، لشگر بود

به جای دست روی چشم خویش تیر گذاشت

ببین كه تا به چه حدی مطیع رهبر بود

اگر فتاد روی خاك می‌شود پرپر

ولی گل تو روی شاخه بود و پرپر بود

 علی انسانی

.................


هیچ دانی که امید همه عالم شده ای

در نفس های همه سینه زنان دم شده ای

همه دم ذکر تو بر روی منابر بر پاست

نه فقط شورش شب های محرم شده ای

من از این بوی گل علقمه هم دانستم

تو پسر خوانده نبوده که پسر هم شده ای

با نگاهی به تن زخمی این مشک پر آب

گوشه ی علقمه چون چشمه ی زمزم شده ای

دشمنت چوب علم دید و به پیش همه گفت

تو فدایی سرافرازی پرچم شده ای

زینب از چشم پر از خون حسینش پرسید:

نکند رفته برادر که چنین خم شده ای

باورم نیست که این صحنه به تصویر کشم

بعد تو گردن طفلان غل و زنجیر کشم

رضا ناصری - اراک

............................

این که بر سینۀ خود داغ برادر دارد

نتواند که سر از سینۀ تو بردارد

تیرها با همه قامت، به تنت جا شده اند

وای بر من چه قدر پیکر تو پَر دارد

می کِشی پا به زمین و کمرم می شکنی

کمی آرام که در پای تو مادر دارد...

...می کِشد تیر ز چشمان تو با دست کبود

ولی این تیر چرا هیبت خنجر دارد

ای رشید حرمم بی تو حرم غارت شد

آخر این خیمه ی آتش زده دختر دارد

چه شده با سرت از ضربۀ سنگین عمود

بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد

چار كنجِ علم و بیرق و مشك و دستت

وسعتی است كه این صحن مطهر دارد

.......

گل های خشک بی تو مسیحا ندیده اند

لب تشنه مانده اند که دریا ندیده اند

برخیز تا به خیمه مرا با خودت ببر

طفلان من شکستن بابا ندیده اند

برخیز تا که زود به سمت حرم رویم

نامحرمان هنوز حرم را ندیده اند

چشمت به خون نشسته اگر چه هزار شکر

دیگر کبودی رخ زهرا ندیده اند

این تیر را که خورده به چشمت حلال کن

این تیرها که چشم دل آرا ندیده اند

حالا بگو که دخترکانم کجا روند

آن ها که غیر سایۀ سقا ندیده اند

 

حسن لطفی

..........................

پیش فرات این همه دریا چه می کند؟

این مشک روی شانۀ سقّا چه می کند؟

تنها به خاطر گل روی سکینه است

دریای التماس به دریا چه می کند

مبهوت مانده بود "خدای فرشته‌ها

مهریۀ مدینه در این جا چه می کند؟"

نزدیک کردمت به لبم تا که بنگری

روح بنفشه‌ایِ تو با ما چه می کند

زخم عطش ضریح لبم را شکسته کرد

حالا ببین که با لب گل ها چه می کند؟

حالا میا به خیمه ببینم که هر دومان

با موج هات فاطمه فردا چه می کند؟

در این طرف صدای پریشان دختری

بابا عمویم آن طرفِ ما چه می کند؟

...

تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت

تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت

کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت

شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت

دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت

خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ي ما یک عمو گرفت

از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
ازآن به بعد بود که راه گلو گرفت

زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت

در کوفه بیشتر به قَدَت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت

علی اکبر لطیفیان

 

علی اکبر لطیفیان

..............................

یا علی! کیست می آید شتابان سوی تو؟

با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟

آمده پیش تو تا مشق سپه داری کند

تا به سبک «حیدر»ی تمرین کرّاری کند

می زند زانو که رسمت را بیاموزد، علی!

با چه شوقی بر لبانت چشم می دوزد، علی!

مانده ام در بهت شاگردی که استادش تویی

هم چراغ رفتن و هم نور ایجادش تویی

بارها آن اسم زیبا را شنیدم من ولی

چیز دیگر بود عباسی که تو گفتی علی!

با صدایی مهربان گفتی: بیا عباس من!

تیغ را بردار با نام خدا عباس من!

نور چشمان علی! پیش پدر چرخی بزن

شیرِ من! شمشیر را بالا ببر، چرخی بزن

این چنین با هر دو دستت تیغ را حرکت بده

دست چپ را هم به وزن تیغ خود عادت بده

فکر کن هر حالتی بر جنگ حاکم می شود

دستِ چپ، عباس من! یک وقت لازم می شود

الامان از چشم شور و تیر پنهانی پسر!

کاش می شد چشم هایت را بپوشانی پسر!

بی نقاب ای جلوۀ حسن خدا دادی نجنگ

سعی کن تا می شود بی خُود فولادی نجنگ

خوب می دانم به فکر ذوالفقار افتاده ای

بی قراری می کنی، حقّا که حیدر زاده ای

رمز از جا کندنش یادت بماند «یا علی» ست

آخر این «لا سَیف» وقفِ «لافتی الا علی» ست

حالت «عین» علی دارد سر تیغ دو دم

من خودم هم «یا علی» می گفتم آن را می زدم

تشنه ای، فهمیدم از آن جا که زیباتر شدی

تا لبانت خشک شد انگار شیداتر شدی

باز هم تا صحبت از لب تشنگی و آب شد

روی ماهت مثل اقیانوسی از مهتاب شد

عکس ماه آن هم به روی موج دریا دیدنی ست

مستی فرزند زهرا پیش مولا دیدنی ست

رزم عباس و علی، به به! چه رزمی می شود!

ساقی و سقا کنار هم، چه بزمی می شود!

مثل این که باز دستی آشنا در می زند

سرخوشی با من؛ ولی این دست خوش تر می زند

خواهشت را از نگاهت خوانده ام؛ باشد! برو

درس این جا ختم شد؛ دیگر حسین آمد برو

قاسم صرافان

......................

می رود جان ز تنم با نفس آخر تو

کمرم تا شده با دیدن این پیکر تو

خیز و بنگر که عدو از غم من می خندد

شمر گوید که حسین هست کجا حیدر تو؟

دیدن تو سر پا معجزه ای می خواهد

وایِ من آب گذشته است دگر از سر تو

باورم نیست! ببینم تو همان عباسی؟

ای صنوبر! قد من آب شده پیکر تو

تویی و شرم رباب و علیِ اصغر من

منم و خجلت از روی تو و مادر تو

شده دعوا به سر ذبح تو ای شیر علی

بی حساب است و عدد جایزه های سر تو

راستی زائر زهرا شدنت باد قبول

باورت گشت بود مادر من مادر تو *

یا مرو یا که مگو بر سر دروازۀ شام

با رقیه که عمو هست کجا معجر تو؟!!

محمد حسن رحیمیان

............................

هر وقت دلش هوای دریا می کرد

با پرچم یا حسین نجوا می کرد

هر جا گره ای به ریسمانش می دید

با گریه توسلی به زهرا می کرد

خوشبخت ترین عموی دنیا می شد

وقتی که رقیه را تماشا می کرد

تا صورت هم چو ماه او می تابید

جبریل ((و ان یکاد...)) بر پا می کرد

آن روز ولی هوا کمی ابری بود

ابلیس بساط خود مهیا می کرد

مردی که تمام زندگی را یک جا

همراه دو دست نذر مولا می کرد

در پای فرات تشنگی را گم کرد

او حکم شهادت خود امضا می کرد

محبوب ترین عموی دنیا برگرد

فریاد غزل بود که غوغا می کرد

سمانه تیموری

 

 

سردار سر شکستهٔ در خون شناورم!

بعد از تو وای بر دل من... وای بر حرم

حالا، پس از گذشتن چندین و چند سال

باور نداشتم که بخوانی برادرم

با این نگاه زخم مکن التماس من

باشد برای خیمه تنت را نمی برم

تا جا به جا نگشته، سرت را تکان مده

باید که تیر را ز نگاهت درآورم

تا که صدای تو به در خیمه ها رسید

آن جا شکست پشت من و پشت خواهرم

دیگر رباب طفل خودش را تکان نداد

خشکید ابر گریۀ چشمان اصغرم

طفلی دوید بین خیام و به گریه گفت

وای از عدو... وای عمو... وای معجرم

حالا که راحت است خیالاتشان ببین

دشمن رسیده تا بغل گوش دخترم

محمد بیابانی

.............

چشم و دست و دل و بازوی علی داری تو

حیدری یا پسر حیدر کراری تو؟

گر چه ماهند به رخسار، همه هاشمیان

قرص ماه همه در قلب شب تاری تو

دستگیر همۀ عالمی و بی‌دستی

بلکه بازوی علی در صف پیکاری تو

ای فدای تو و آقایی و سقایی تو

کز عطش در دل دریا، شرر ناری تو

پای تا سر عطش استی و محال است محال

که به دریا سر تسلیم فرود آری تو

ای همه خلق به زیر علمت یا عباس

علمت سبز که عباس علمداری تو

نه فقط کرب و بلا و نه فقط عاشورا

تا قیامت به حسین‌ بن‌ علی یاری تو

پاسدار حرم و ساقی و سردار سپاه

شمع جمع شهدا کیست تویی آری تو

مادرت امّ‌بنین است و خدا می‌داند

که به فرزندی زهرا تو سزاواری تو

در ره دوسـت بریـده ز همـه هست شـدی

روز میلاد تو روزی است که بی‌دست شدی

با وجودی که ز تن در قدم دوست جداست

دست تو دست علی، دست علی دست خداست

هم علمداری و هم بین شهیدان علمی

روز محشر شرف و قدر تو فوق شهداست

من کی‌ام تا که کنم سجده به خاک حرمت

زائر تربت تو هر شب جمعه زهراست

بعد طوف حرم محترم ثارالله

انبیا را به مزار تو سلام است و دعاست

اثر سجده به پیشانی نورانی تو

سند مستند ارث پسر از باباست

پسر شیر خدایی و خدا می‌داند

که در آیینۀ روی تو محمّد پیداست

قرن‌ها آب به دور حرمت می‌گردد

تا صف حشر خجل از لب خشکت دریاست

هر چه گشتیم به دور حرمت می‌دیدیم

که مزار تو همان کرب و بلای دل ماست

گر ملک چهره به درگاه تو ساید چه عجب؟

به طـواف حـرمت کعبـه بیایـد چه عجب؟

آب آتش شده از داغ لب عطشانت

موج هم دست توسل زده بر دامانت

خوب‌تر از همه خوبان جهانی آقا

سر و جان همه خوبان جهان قربانت

تو یدالله حسینی به خدا نیست عجب

که یدالله ببوسد عوض قرآنت

ادب و صبر تو آتش به دل دریا زد

آب زانو زد و گردید عطش حیرانت

آب از دست پیمبر نگرفتی دم مرگ

ای فدای لب خشک و جگر عطشانت

حاجت خلق به دست تو روا می‌گردد

همه هستند رهین کرم و احسانت

در همان دم که سرت بود به دامان حسین

حضرت فاطمه در علقمه شد مهمانت

گر دو صد بار سر و دست و جبینت شکند

این محال است که یک دم شکند پیمانت

تا صف حشر کمند دل دیوانۀ ماست

بند مشکی که گرفتی به سر دندانت

از دل «میثم» و از سینۀ سوزان فرات

به وفا و ادب و حنجر خشکت صلوات

..................

افتاده ای برای چه از پا؟ بلند شو

خوردم زمین کنار تو ، از جا بلند شو

لشکر به قامت خم من خنده می کند

شد علقمه محل تماشا، بلند شو

لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است

گوید رباب: حضرت دریا بلند شو

مادر فتاد روی زمین گفت: یا علی

تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو

یک جور می دهیم جواب سکینه را

باشد، بیا به خیمه تو حالا، بلند شو

من قول می دهم که به رویت نیاورد

که خالی است مشک تو سقا، بلند شو

اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را

خواهر بگو به زینب کبری، بلند شو

ام البنین نیامده زهرا که آمده

بی دست من به خاطر زهرا بلند شو

رضا رسول زاده

برای بار غمت سوگوار باید شد

برای بار غمت سوگوار باید شد

تمام عمر از این غصه زار باید شد

 

برای خضرشدن در کنارصحن تو با

غلام و نوکر تو همجوار باید شد

 

نوشته اند برای زیارت زهرا

بسوی مرقد تو رهسپار باید شد

 

برای مثل سلیمان شدن فقط بی بی

به روی فرش حریمت سوار باید شد

 

برای اینکه امام رضا مرا بخرد

ز داغ روضه ات ابر بهار باید شد

 

ندیدی آخر کاری برادر خود را

از این مصیبت تو غصه دار باید شد

 

نوشته اند: کریمه، به مصحف نامت

به شوق دانه رسیدم دوباره بربامت

 

تو آمدی و همه آمدند دیدن تو

بهار شد همه جا با تب رسیدن تو

 

شبیه خیمه و گودال کربلا که نبود

کریمه،پشت امام رضا دویدن تو

 

اگرچه از نفس افتادی و شدی پرپر

ولی نبود چو زینب نفس بریدن تو

 

تو آمدی و در این شهر دلسپرده کسی

به تازیانه نیامد برای چیدن تو

 

تو را نبرد کسی بر دهانه بازار

فقط فراق شده علت خمیدن تو

 

عنان ناقه ی تو دست محرمان بود و

نیامدند برای اسیر دیدن تو

 

ولی زسینه ی زینب زبانه بالا رفت

به هرکجا که رسید تازیانه بالا رفت

 

سه ساله دخترکی زیر دست و پا افتاد

به روی گونه ی این تک ستاره جا افتاد

 

هزار مرتبه جای همه کتک زدنش

هزار مرتبه از ناقه بی هوا افتاد

 

به تازیانه کتک خورد و پاشد از جایش

ولی دو مرتبه با ضربه های پا افتاد

 

زمین که خورد سه ساله کنار او عمه

به یاد صحنه گودال کربلا افتاد

 

کنار دیده درخون نشسته اش صد بار

سر عموی رشیدش ز نیزه ها افتاد

 

شبی که گم شد و آن زجر رفت دنبالش

به روی ناقه روان بود و بی صدا افتاد

 

ولی به عمه پر از بوی فاطمه برگشت

به سوی قافله زخمی تراز همه برگشت

مهدی نظری

اشعار حضرت معصومه سلام الله علیها- وحید قاسمی

در سرد سیر شهر دل، روح بهاری             

در  شوره زار سینه ی من چشمه ساری

 

 میخواهی امشب بر کویر دیده گانم

 با روضه هایت باغی از شبنم بکاری

 

 سهم تو از ارث پدر، خونجگر بود

 از کودکی در ماتم او سوگواری

 

 منزل به منزل در پی دلدار رفتی

 در دشت های عاشقی محمل سواری

 

 داغ عزیزانت بلای جانتان شد

 تو زخمی تیغ جفای روزگاری

 

 تا مقصدت مشهد، دگر راهی نمانده

 ای کاش می شد اندکی طاقت بیاری

 

 می سوختی از آتش تب، بین بستر

 دلخسته راضی به رضای کردگاری

 

 باید بیاید دلبرت، باید بیاید

 در آخرین ساعات هم امید واری

 

 چشمان اشک آلوده ات را تا دم مرگ

 یک لحظه هم از درب حجره بر نداری

 

نام رضا از روی لب هایت نیفتد

 با اینکه رو به قبله و در احتضاری

 

 تو یادگار دلبرت را مثل زینب

 با گریه روی سینه ی خود می فشاری

 

 دیگر مخور غم، چون سرت را ای کریمه

 بر دامن زهرای اطهر می گذاری

 ***

مسافر

در مجلس عزاي شما گريه مي كنم

 امشب فقط براي شما گريه مي كنم

 

 عطر گلاب مرقدتان بر مشام خورد

 در گوشه ي سراي شما گريه مي كنم

 

 چون اشك بين روضه به هر درد مرهم است

 با نيت شفاي شما گريه مي كنم

 

 با بال هاي بي رمق اشك ديده ام

 در مشرق هواي شما گريه مي كنم

 

 من هم مسافرم، وطنم مشهد الرضا ست

 دنبال رد پاي شما گريه مي كنم

 

 خواندم چگونه پير شدي در جواني ات

 دارم ز غصه هاي شما گريه مي كنم

 

 عمري براي هجر پدر گريه كرده اي

 امشب منم به جاي شما گريه مي كنم

وحید قاسمی

جود و کرامت از کرمش جاودان شده

جود و کرامت از کرمش جاودان شده

هر چه دخیل هست به سویش روان شده

 

جبریل هم اگر برسد در حریم او

حس میکند که وارد صحن جنان شده

 

او ظاهرش بتول ولی باطنش علی است

در پشت آن جمال، جلالی نهان شده

 

از چه تمام فاطمه ها عمرشان کم است

دنیا چرا به "فاطمه " نا مهربان شده

 

خواهر حریف هجر برادر نمیشود

بیهوده نیست اینهمه قدش کمان شده

 

با احترام آمد و با احترام رفت

هر آنچه شأن اوست در اینجا همان شده

 

دور و برش فرشته نگهبان معجرش

پس ما فدای زینب بی پاسبان شده

 

گاهی میان محمل نامحرمان شهر

گاهی میان محمل بی سایبان شده

 

شکر خدا مقام تو زخم زبان نخورد

شکر خدا برادر تو خیزران نخورد

علی اکبر لطیفیان

با صد امید دربه دَرِ خانه ات شدم

با صد امید دربه دَرِ خانه ات شدم 

محتاج یک نگاه کریمانه ات شدم

روز ازل، نگاه شما شد نصیبِ ما

 از این سبب کبوتر آستانه أت شدم

نانی که می خورم همه از برکت شماست

 مدیون لطف آب و همان دانه أت شدم

عشق رضا، چو ارثیه ای، از شما رسید

 مدیونِ ارثِ کامل و جاودانه ات شدم

شمع محبتی که به ما نور می دهی

 از لطف یک نگاه تو، پروانه أت شدم

هستی شفیعه ی همه در موسم جزا

دست مرا بگیر، تو ای خواهر رضا

وقتی میان صحن شما می زنم قدم

 انگار در بهشت خدا می زنم قدم

آری بَدَم ، ولی به هوای تو آمدم

 با ذکر تو، به صحن و سَرا می زنم قدم

در باز کن ، رسیده گدا تا کرم کنی

کنج حرم به شوق عطا می زنم قدم

فرقی که نیست بین حریم تو و رضا

 پیش تو در کنار رضا می زنم قدم

شب های جمعه در حرم با صفای تو

 انگار بین کرببلا می زنم قدم

بانو میان لطف و عطای شما گُمیم

شکر خدا که زائر معصومه در قُمیم  

باز آمدم زیارتِ بالا سَرِ شما

 با دست خالی آمده ام بر دَر شما

این روزها که غرق عزای تو عالَمی است

 شد روضه خوان ماتم تو، نوکر شما

امّا اگر که جان شما روی لب رسید

 دستی نداشت نیّت آن معجر شما

از روی بام که سنگی به تو نخورد

 یا خیزران نخورد، لبِ سرور شما

گیرم که زهر تاب و توانِ تو را گرفت

 امّا نشد کبود، که بال و پَرِ شما

تا آمدی نثــارِ شما شد ســلام ها

کِی؟ سنگ برتو زد کسی از پشت بام ها

قم از نگاه لطف تو بانو بها گرفت

 با مهر تو وجود مراهم خدا گرفت

شب های جمعه در حرَمَت غلغله به پاست

 آری دوباره از تو کسی کربلا گرفت

 اسماعیل شبرنگ

حضرت معصومه(س)-مدح و وفات

میخواستم كه جانب میخانه رو كنم

دستِ نیاز حلقه جام و سبو كنم

در ساحل نیاز نشینم امیدوار

دل را به شطّ باده دَمادم فرو كنم

وقتى كه هست شوق تیمم ز خاك یار

دیگر چرا ز چشمه زمزم وضو كنم

با من حدیث طعنه نا مردمان مگو

من آبروىِ مِى طلب آبرو كنم

تیغ زبان به كار نمى‏آیدم دگر

باشد به چشم خون شده‏ام گفتگو كنم

از دست رفته دل به تمناى دلبرم

ساقى كمى تحمل من كن كه مضطرم

دست خمار جز به سوى خم نمى‏رود

كشتى ز بحر جز به تلاطم نمى‏رود

گر گُل اسیر پنجه باد خزان شود

از بلبل انتظار ترنم نمى‏رود

یك خوشه عشق آل على گر ثمر دهد

آدم سراغ دانه گندم نمى‏رود

حاتم بخیل نیست، اگر درهمى نداشت

لبهاش جز به مهر و تبسم نمى‏رود

تا گفت آشیانه ما آن دیار هست

آواره مى‏شود دل و از قم نمى‏رود

چشمم فرات و باز دلم مات مى‏شود

محوِ جلالِ عمه سادات مى‏شود  

تا باده از سبوى امامت گرفته‏ایم

پیش خدا جوازِ اقامت گرفته‏ایم

از حُسن خلقیتم به حیرت، گمان مبر

انگشت بر دهان ز ندامت گرفته‏ایم

دل را چو داده‏ایم به دست طبیب عشق

منزل به كوچه باغ سلامت گرفته‏ایم

با وعده بهشت برابر نمى‏كنیم

هر دِرهمى از او به كرامت گرفته‏ایم

خورشید را مُسخّر خود كرده‏ایم ما

تا ذره‏اى ز رحمت عامت گرفته‏ایم

تا سوخته چو لاله ز داغت دعاى ماست

خاك حریم شاه چراغت دواى ماست

یك صبح مى‏شود كه برایم دعا كنى؟

یا نیمه شب به شوق نمازم صدا كنى؟

مرغ دل از قفس تن به دركشى

در آسمان صحن و سرایت رها كنى

ما را به پادشاهى عالم در آورى

یعنى كه در حریم بلندت گدا كنى

امروزه كاینچنین به كرامت زبانزدى

تا رستخیز بهرِ شفاعت چها كنى؟

تو زائر مدینه‏اى و طوس مى‏روى

ما را ببر كه زائر قبرِ رضا كنى

باشد نصیب ما بنمایى هزار حج

یعنى طواف در حرم ثامن الحجج

این جا كه آمدى سخن از تازیانه نیست

حرفى ز بى وفایى و ظلم زمانه نیست

در دست‏هاى مردم شهر تو سنگ نیست

یعنى سلام مردم تو وحشیانه نیست

سیلى نزد كسى به رُخ داغدار تو

اینجا خبر ز خون دل و دردِ شانه نیست

با شاخ گل ترا به سوى خانه مى‏برند

كنج خرابه بهر تو آشیانه نیست

آرى حریم تو حرم اهل بیت شد

حتى فراز آنكه ز قبرش نشانه نیست

تا نیت زیارت معصومه می‏كنم

یاد از مزار مادر مظلومه می‏كنم

 جواد محمد زمانی

اشعار مدح حضرت معصومه سلام الله علیها - قاسم نعمتی

تو مسیحا زاده اما دختر موسی شدی

مریم قدیسه ی ذریه ی طاها شدی

یک نخی از چادرت مانند کعبه محترم

قبله ی عرشی ترین سجاده ی دنیا شدی

بوسه بر دست تو بر سادات واجب می شود

چون ستون عصمت الله بنی الزهرا شدی

در میان شوره زار قم بهشتی ساختی

مثل کوثر آمدی جوشیدی و دریا شدی

جا نماز غرق نورت گوشه ی عرش خداست

در تقرب بر خدا بالاتر از بالا شدی

وحی نازل بر لبانت استناد هر حدیث

مثل بنت المصطفی صدیقه ی کبری شدی

پیش پایت دیدنی باشد قیام موسوی

با جلال فاطمی خاتون بی همتا شدی

ناز چشمان تو و ذکر خداهای پدر

کو رسول الله بیند ثانی زهرا شدی

خواهر سلطان عالم کار سلطان می کند

بر حسین خانواده زینب کبری شدی

 به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

رباعی های منتظر

ای آینه هم صحبت شب تا سحرت

خورشید بود ذره نوری به برت

بر پرسش من تو یک جوابی بفرست

کی میرسد از گوشه ی دنیا خبرت



باروح اسیر و بی هنر من چه کنم؟

با این همه فکر پر خطر من چه کنم؟

گفتی تو به عاشقان سحر می آیی

با شوق وصال تا سحر من چه کنم؟



ای قرص قمر به آسمان دل من

منظومه عشق کهکشان دل من

هر لحظه دعای دیدنت روی لبم

یک لحظه بیا به جمکران دل من



تا آیه ای از سوره ی چشمت خواندم

از آینه ی دلم فراقت راندم

با زمزمه ی دعای پر فیض فرج

تا جمعه به انتظار رویت ماندم



از دیده فقط اشک تری می آمد

یک بوی غم معطری می آمد

یک جمعه دگر رفت وندیدم رویت

ای کاش که از تو خبری می آمد



ای کاش که دل همیشه بیمار تو باد

تا جرعه ی آخر نفس یار تو باد

در آخر هر نماز خود می خوانم

ای مونس شب خدا نگهدار تو باد



از دوری وهجران تو جان بسپردم

هر روزبه شب خون جگر می خوردم

گفتی که به وقت مردن آیی مولا

خود را برسان که از فراقت مردم

محمد رضا ناصری

اشعار انتظار

حیف او که امام ما شده است

آبروبخش نام ما شده است

حیف آن نام کیمیایی که

وقت غم ها کلام ما شده است

بانی اشک های جمعه او

لقمه های حرام ما شده است

خون به قلب سفید او کردن

عادت صبح و شام ما شده است

علت واقعی غیبت او

گنه خاص و عام ما شده است

اینقدر لاف خدمتش نزنیم

لایق او کدام ما شده است؟

ماکجا و غلام او گشتن

کفتر پشت بام او گشتن

محمد حسین رحیمیان

اشعار میلاد امام عسگری علیه السلام- ژولیده

از ازل آب و گلم گفت : که من کوثری ام

فاطمی دین و حسینی ، حسنی ، حیدری ام

 

همه ی دلخوشی ام ای گل زهرا این است

که خوش اقبال از این مرحمت داوری ام

 

سر در قصر بهشتی دلم بنوشتند

که مسلمان مرام حسن عسگری ام

 

چه کسی مثل من دل شده دلبر دارد ؟

چه کسی مثل تو ای دوست کند دلبری ام ؟

 

من که مجنونم و آشفته – تورا می خوانم

سربازار غمت-یوسف من – مشتری ام

 

به همه نسل بنی فاطمه سوگند که من

تا صف حشر بگویم که علی اکبری ام

آری آری بخدا کف زدن اینجاست حلال

که حسن داده مرا وعده دیدار و وصال

 

 به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار میلاد امام حسن عسگری علیه السلام

ساقي بياوريد که بزمي به پا کنيم

ساغر بياوريد که قدري صفا کنيم

 

مطرب بياوريد که تا خط خويش را

از خط  پيروان طريقت جدا کنيم

 

عمري نماز پشت سر شيخ خوانده ايم

حالا شبي به پير مغان اقتدا کنيم

 

خواندم دعا به مسجد و حاجت روا نشد

يکبار بين ميکده امشب دعا کنيم

 

يک خمره نه,دو خمره نه ,تا يازده رسيد

ما آمديم تا که زدل عقده وا کنيم

 

حالا که نام پاک تو اکسير واقعيست

با ذکر يا حسن مس دل را طلا کنيم

 

وقتي که مرده را نگهت زنده ميکند

با يد تو را مسيح پيمبر صدا کنيم

 

حريم و زير دين نگاه تو رفته ايم

آقا چگونه قرض شما را ادا کنيم؟

 

حالاکه بي ولاي توطاعات باطل است

بايد نماز و روزه ي خودراقضا کنيم

 

فرموده ايد شيعه به دوزخ نمي رود

پس هرچه خواستيم گناه و خطا کنيم؟!

 

وقتي به خاطر تو ،به ما شأن مي دهند

ديگر چه احتياج که در دين ريا کنيم

 

زهرا اگر اجازه دهد در بهشت هم

خدمت به خاندان شريف شما کنيم

 

تمار شهرعشق علي باش  اي رفيق

تا اينکه پاي دار غمش گريه ها کنيم

 

گيرم که تو حبيب نبودي , زهير باش

تا اينکه زير تيغ جنون جان فدا کنيم

 

در باب نوکري به مقامي نمي رسيم

تنها اگربه سينه زدن اکتفا کنيم

 

ما را غلام قصر خودت کن که در بهشت

شب هاي جمعه روضه برايت به پا کنيم

وحيد قاسمي

از عرش دارد می‌رسد فصل بهارم

از عرش دارد می‌رسد فصل بهارم

كم كم پر از خورشید خواهد شد دیارم

از عرش دارد می‌رسد پیكی خدایی

از عرش دارد می‌رسد دار و ندارم

یك عمر در دست خودم در حبس بودم

امشب نگاهش می‌شود راه فرارم

امید بستم بر كرامت‌های چشمش

بلكه كمی رونق بگیرد كار و بارم

من هرچه را دارم به دست دوست دادم

شكر خدا كه بعد از این بی‌اختیارم

از آسمان نور هدی آمد ، مبارك

عیسای آل مصطفی آمد مبارك 

ما اهل بارانیم و اهل روضه‌هائیم

عمری است محتاج گداهای شمائیم

آواره‌های كوچه‌ی حُسن بهاریم

كاسه به دست سفره‌های هل‌اتائیم

از روز اول خادم این خانه هستیم

تا شام آخر هم مقیم این حرائیم

ما نسل در نسل عاشق این خانواده

دیوانه‌وار از عالم و آدم جدائیم

وقتی كراماتِ نگاهت شامل ماست

یعنی كه در هفت آسمان مشكل‌گشائیم

از اولش هم قلب ما دست شما بود

توفیق ما و سلب ما دست شما بود

شكر خدا كه عاشقی درمان ندارد

این قصه‌ی شاه و گدا پایان ندارد

شكر خدا كه عاشق این خانواده

شرمندگی دارد ولی عصیان ندارد

فرع تولی و تبری اصل دین است

ایمانِ بی این خانواده جان ندارد

چشمی كه ابری شد از این دریای جوشان

در روز محشر لحظه‌ی گریان ندارد

دست كسی بر دامن فهم شما نیست

این نردبان‌ها پله‌ی آسان ندارد

ای خلقت آدم طفیلی وجودت

هفت آسمان محتاج بارش‌های جودت

امشب بیا رحمی به حال این گدا كن

بی‌آبرویی را مقیم این حرا كن

ابری بیاور بر سر چشم خسیسم

با دست باران درد دل‌ها را دوا كن

یك قطره از نور كراماتت بپاش و

این دفعه ما را حُر دشت روضه‌ها كن

دلبستگی‌های مرا از من بگیر و

بر چشم‌های خود اسیر و مبتلا كن

یك صبح با جادوی چشمت این گدا را

از جمله‌ی همسایه‌های سامرا كن

گرچه به ظاهر از خداوندی جدائید

آئینه در آئینه تكرار خدائید

محمد بختیاری

اشعار میلاد امام عسگری علیه السلام

اي حضرت معشوق اي ليلاترينم

من از همه پروانه ها شیدا ترینم

سنگ ملامت خورده عشق تو هستم

يعني ميان عاشقان رسوا ترينم

 تو آيه هاي مصحف پيغمبراني

بهر تلاوت كردنت شيواترينم

اي كيسه بر دوش سحرهاي محله

مرد كريم سامرا ؛ آقاترينم

ما ريزه خوار دولت عشق توهستيم

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم

 اندازه ي ما چشم تو ديوانه دارد

مجنون ميان خانه ي ما خانه دارد

 

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار دفاع مقدس

گرماي سوسنگرد اگر بالاي چل بود
آب و هواي شهر تهران معتدل بود
خورشيد هم همدرد با بيكاري او
در آسمان بي غبار كوچه ول بود
چيزي كه دنبالش نبوده سهمش از نفت
ارزاني كمپاني توتال و شل بود
هم سنگر خوبش كه روزي يار او بود
در پشت ميز اكنون ضمير منفصل بود
مي خواست تا درخواستي... رويش نمي شد
مي خواست حرفي، نامه اي ... اما دو دل بود
-حاجي مرا يادت مي آيد؟ كربلاي...
همرزم از پيشينه اش گويي خجل وبد
حاجي، نه! دكتر روي برگرداند و حل شد
در قهوه اش كه مثل بهمنشير گل بود
آيينه دار زخم هاي نسل او شد
اشكي كه كنج چشم هايش مشتعل بود
.. سيم بسيجي وصل بود اما ندانست
حاجي خودش شخصاً به بالا متصل بود

عباس احمدی

میان خاک سر از آسمان در آوردیم

میان خاک سر از آسمان در آوردیم

چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر

چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک

درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم

عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت

چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم

زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما

فقط ترانه سرودیم - نان  در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان در آوردیم *

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها

برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد

قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم


سعید بیابانکی

اشعار انتظار

دوش مي گقت کسي، چلچله بر مي گردد

يک نفر، آخر، از اين قافله بر مي گردد

آسمان رفته از اينجا و زمين دلگير است

ماه من حوصله کن، حوصله؛ بر مي گردد

آب بر آتش بدبختي مان مي ريزد

آن که پايان شب غائله بر مي گردد

بين سجّاده و محراب و خدا فاصله هاست

خبر آمد که در اين فاصله بر مي گردد

«اشهد انّ» دلم باز گواهي مي داد

رکعت آخر اين نافله بر مي گردد

***

هر کسي رفت در اين سلسله، جا ماند ولي -

يک نفر مرد از اين مرحله بر مي گردد...

حسین سنگری

نگاه و گوشه ی چشمی به این گدا کافیست

نگاه و گوشه ی چشمی به این گدا کافیست

-تو را به جان رقیه٬همین مرا کافیست-



خدا کند که نگاهی کنی٬زمین خوردم!

که بر به خاک غم افتاده ای نگا(ه)کافیست



دلم که دست خودش نیست٬گاه می شکند

در این میانه فقط نامی از شما کافیست...



برای راحتی از آتش جهنم هم

دو قطره اشک فقط پای روضه ها کافیست



تویی حسین!شروع تمام عاشقی ام

برای عشق٬حسینیه ی عزا کافیست



همه حوائج من بسته بر اشاره ی توست

همه حوائج من هیچ٬ "کربلا" کافیست



تمام حاجت من دیدن ضریحت بود

چقدر فاصله افتاد بین ما...کافیست!

یحیی نژاد سلامتی