پنج تن

آفریدند آفرینش را برایِ پنج تن

پس همه هستند خلق ماجرایِ پنج تن


مثل جبرائیل تا عرش بالا میروم

آن زمان هایی که می افتم به پایِ پنج تن


نذر ِ اهل بیت ، اهل بیت باید ذبح کرد

بچه های ما فدای بچه هایِ پنج تن


استجابت در قسم دادن به نام فاطمه ست

پس بدون او نمیگیرد دعایِ پنج تن


فاطمه در عین وحدت گاه کِثرَت میشود

میرسد از جانب یک تن صدایِ پنج تن


یک بدن که طاقت روح وسیعش را نداشت

لاجرم تکثیر شد در جای جایِ پنج تن


هم رضای پنج تن یعنی رضای فاطمه

هم رضای فاطمه یعنی رضایِ پنج تن


ما در این دنیا و آن دنیا یکی از این دوایم:

یا غلام پنج تن یا که گدایِ پنج تن


           علي اكبر لطیفیان

دست رئوفانه

شبیه شمع چکیدن به تو نمی آید

و مرگ را طلبیدن به تو نمی آید

خودت بگو که مگر چند سال داری تو

جوانِ شهر، خمیدن به تو نمی آید

هزار بار نگفتم نیا به دنبالم

میان کوچه دویدن به تو نمی آید

فقط بلند مشو چونکه زود می افتی 

 بدون بال پریدن به تو نمی آید

تلاش کن که دو چشمی مرا نگاه کنی 

 چنین ندیدن و دیدن به تو نمی آید

چه خوب بود فقط گوشواره می افتاد 

 چه کرده اند شنیدن به تو نمی آید

تکان نخور قفس سینه ات تکان نخورد 

 نفس بلند کشیدن به تو نمی آید

بمان که دخترمان را خودت عروس کنی

به آرزو نرسیدن به تو نمی آید

چه با دو دست رئوفانه ات، چه با یک دست 

 بباف پیرهنت را، حسین منتظر است

علي اكبر لطیفیان

طرفدار علی

بسترت را جمع کن از خانه ، بیماری بس است

زیر چشمت گود افتاده است ، پس زاری بس است


از همان روزی که تو تب کرده ای تب کرده ام

خوب شو خوبم کنی سه ماه بیماری بس است


تو به فکر گریه ای من هم به فکر گریه ام

این تبسم کردن از روی ناچاری بس است


لاله ، لاله ،لاله، لاله، لاله، لاله ، ...تا به کی ؟

جای خالی در لباست نیست گل کاری بس است 


من مرتب میکنم این خانه ات را تو فقط

لحظه ای هم دست از دیوار برداری بس است


ای شکسته بال پس کی استراحت میکنی

هر زمان که پا شدم دیدم تو بیداری ، بس است


این طرفداری از من کار دستت داده است

بعد ازاین کاری مکن دیگر طرفداری بس است


وقت کردی یک کفن هم بعد پیرهن بباف

زندگی کردن برای من بس است ، آری بس است


باشد امشب میروم پیش خدا رو میزنم

بسترت را جمع کن از خانه بیماری بس است

  علی اکبر لطیفیان

به قلبم مهر حیدر با تو مادر

به قلبم مهر حیدر با تو مادر

نجات من زمحشر با تو مادر

برایت گریه کردن با من و دل

و رزق دیده ی تر با تو مادر

مسافر

معنا ندارد عید

معنا ندارد عید مادر که بستری است

ای شیعیان به هوش ایام مضطری است

هر شیعه ی علی در فاطمیه ها

از شادی و شعف  از خنده ها بری است

رخت و لباس نو بر تن نمی کنیم

مشکی به تن کند هر کس که حیدری است

دور از نگاه غم آلوده ی علی

ابری تر از بهار چشمان دختری است

طفلان فاطمه محزون و دل غمین

باور نمی کنند مادر کبوتری است

با بغض در گلو حیدر اشاره کرد

یعنی که فاطمه پایان دلبری است؟

از داغ همسرش از پا فتاده است

حیدر که گفته اند مولای خیبری است


اشعار فاطمیه

گریان روضه ایم و عزادار فاطمه

عمری اسیر کوچه و بازار فاطمه

جبران لطف مادریش را کجا توان

تا بی نهایتیم بدهکار فاطمه

روز ازل خریده مرا او برای خویش

اکنون اگرشدیم خریدار فاطمه

هرکس اسیر مشغله ای گشته است و ما

شاعر شدیم شاعر دربار فاطمه

.................

با رفتنت تمام بلاها شروع شد

درد فراق و غصه ی زهرا شروع شد

 

بعد از بهار ، هیزم دلهای کینه ای

شعله کشید و نوبت سرما شروع شد

 

وقتی غروب عمر تو را جار می زدند

آغاز کار غربت دریا شروع شد

 

از این به بعد کلبه ی احزان  دخترت

فریاد وامحمدا و خدایا شروع شد

 

ابری سیاه بر سر کوچه کمین نمود

صحبت زباغ های فدک تا شروع شد

 

از روز رفتنت  و  تا روز رفتنم

ایام درس زینب کبری شروع شد

 

جایی که سوخت در آن بیت مرتضی

آتش زدن به کرببلاها شروع شد

 .............................

حرمت شکسته اند و نوشتند ملال نیست

کشتند اهل خانه و گفتند قتال نیست

 

اصحاب هر کدام به دنبال خویشتن

حتی به گوش شهر صدای بلال نیست

 

از کوچه از حسن و بغض در گلوش

خانم بیا بگو که دیگر مجال نیست

 

حرف اهالی است در این هفته اخیر

زهرا به گردن علی  آیا وبال نیست؟

 

حورای آسمانی خاکی نشین تورا

با این همه سپاه توان جدال نیست

 

وقتی که بیت وحی به آتش کشیده شد

آتش زدن به خیمه زینب محال نیست

........................

در بین راه تا گذرم را گرفته اند

از دست کوچه ها پسرم را گرفته اند

 

می خواستند پر نزنم در هوای او

دل را شکسته اند و پرم را گرفته اند

 

یک ضربه  لیک چه آورده بر سرم ؟

پهلو و بازو  و کمرم را گرفته اند

 

می خواستند در شب تیره به سر برند

خانه نشانده و قمرم را گرفته اند

 

دیدی فدک به قیمت جانم تمام شد

با سیلی هدیه ی پدرم را گرفته اند

 

مردم چقدر  منتظر رفتنم شدند

لحظه به لحظه ها خبرم را گرفته اند

...........................

آتش گرفت این  در و آتش گرفت دل

افتاده بود مادر و آتش گرفت دل

 

در حیرتم دوزخ و درب بهشت ، نه

می سوخت قلب حیدر و آتش گرفت دل

 

بعد از گذر زکوچه که افتاد مادرم

افتاد بین بستر و آتش گرفت دل

 

آن موقعی که پیرهن دست باف را

می داد دست دختر و آتش گرفت دل

 

شعله وسیع تر شد و رفت کربلا

آنجا که سوخت معجر و آتش گرفت دل

 یاسر مسافر


بهار ِ بدون تو معنا ندارد

بهار ِ بدون تو معنا ندارد

سفر بی تو اینجا و آنجا ندارد

و هر آنکس که روزش سراسر گناه است

یقین کرده ام در دلت جا ندارد

و بدبخت دنیای فانی کسی که

میان بساطش شما را ندارد

چقدر سخت و مشگل شود زندگیش

برای گدایی که آقا ندارد

ببین یوسف فاطمه حال دل را

ببین عاشق خسته ات نا ندارد

و باید زهول قیامت بلرزد

هرآنکه به دل مهر زهرا ندارد

یاسر مسافر


السلام ای ثمر عمر پیمبر زهرا

خوانده شده توسط حاج منصور ارضی در محضر مبارک امام خامنه ای در ایام فاطمیه

السلام ای ثمر عمر پیمبر زهرا *** داده طه لقبت حضرت مادر زهرا

کفو و همتای علی فاتح خیبر زهرا *** به ائمه شده ای حجت اکبر زهرا

التماسیم و به الطاف شما محتاجیم *** با همان دست دعا کن به خدا محتاجیم

وقت آن است که از خاک تو زر جمع کنیم *** چادرت را بتکانی و قمر جمع کنیم

باید از بین کلام تو نظر جمع کنیم *** باز هم خطبه بخوانی و گوهر جمع کنیم

آنکسانی که به آئین خدا محتاجند *** به بیانات تو در دین خدا محتاجند

بگو از راه خدایی که فراموش شده *** بگو از راهنمایی که فراموش شده

از رسول دو سرایی که فراموش شده *** بگو از حق ولایی که فراموش شده

پهلویت گرچه شکسته است ولی حرف بزن *** باز هم فاطمه از حق علی حرف بزن

تو همان جمع فضائل تو همان جمع صفات *** تو همان جلوه توحید همان جلوه ذات

احتجاجات تو لبریز دلیل و آیات *** راه بیراهه شود گر ندمی تو هیهات

بگو این فتنه با رایت اسلام از چیست *** بی تفاوت شدن امت اسلام از چیست

از تو ما یاد گرفتیم که رحمت باشیم *** اهل بنده شدن و اهل اطاعت باشیم

در خوشی های زمان یاد قیامت باشیم *** همه جا گوش به فرمان ولایت باشیم

چیست فرمان ولایت همه با هم بودن *** همه در دایره فاطمه با هم بودن

ای به زخم رخ و پهلوی تو اکرام و سلام *** ای که خون پسرت گشته قوام اسلام

فرصت گفتن از تو شده در این ایام *** کربلا شرح غم توست به معنی تمام

از علی و غم او تو سخن آغاز نما  *** سفره درد غریبانه خود باز نما

 

غم علی، غصه علی، ناله علی، آه علی، نور الله علی، شمس علی، ماه علی،

 اول و آخر معراج علی، راه علی، پهلوی داغ شهادت ولی الله علی

خوشترین درد علی خسته ترین مرد علی

به زمین خوردن من نیز صدا کرد علی

 

بسم رب العشق ، رب العالمین

خوانده شده توسط حاج محمود کریمی در بیت رهبری

بسم رب العشق ، رب العالمین / عشق مولایم ، امیرالمومنین(علیه السلام)

فاطمه(سلام الله علیها) تعبیر دوری از عذاب / بهترین تفسیر از ام الکتاب

مادر یکتای هستی از عدم / مادر لوح و قدم ، روح قسم

جسم ناسوتی او روح فلک / روح لاهوتی او جسم ملک

دستر تقدیر خدا بر عالمین / مادر ارباب مظلومم حسین(علیه السلام)

حجت کبری است بر کل حجج / با دعایش می رسد یوم الفرج

جنتی که زیر پای مادر است / خاک پای دختر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است

ارث مادر بر تمام اولیا / علم و حلم و صدق و تسلیم و رضا

در امامت گر علی(علیه السلام) تکثیر شد / بچه شیر از شیر مادر شیر شد

تا امید جود از دادار از اوست / رونق بازار استغفار از اوست

حق چو در محشر هویدا می شود / مومن از مجرم مجزا می شود

روح در عشاق او چون می دمند / صور این الفاطمیون می دمند

خلق در محشر پیاده او سوار / هاتفی آواز می دارد کنار

کور باد و دور باد هر کس که هست / هان که اجلال نزول فاطمست(سلام الله علیها)

آمده عرش خدا را قائمه / آمده ناموس یزدان فاطمه(سلام الله علیها)

گفت احمد : مرتضی(علیه السلام) جان من است / حافظ زهرا(سلام الله علیها) و قرآن من است

ناجی کل بشر هستیم ما / امت خود را پدر هستیم ما

حال اگر باب مسلمانان علیست(علیه السلام) / مادر خود خوب فهمیدیم کیست

روز وصل دوستداران یاد باد / یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

یاد پشت خاکریز جبه ها / یاد یاران عزیز جبه ها

یاد مجنون و شلمچه یاد هور / یاد کارون و فرات و کرخه ، نور

نام سرداران برادر بود و بس / فاطمه(سلام الله علیها) در جبهه مادر بود و بس

مادریش را چو باور داشتیم / گرد خود صدها برادر داشتیم

داغ مادر جان ما را شمع کرد / گرد فرزند رشیدش جمع کرد

ای برادر حال مادر خوب نیست / پای بستر ، حال حیدر(علیه السلام) خوب نیست

فاطمه(سلام الله علیها) در غشوه های احتزار / مرتضی(علیه السلام) در رعشه های اضطرار

گوش دل های همه بر پشت در / بر وصیت های مادر با پدر

فاطمه(سلام الله علیها) یک نغمه دارد زیر لب / صحبت از کفن است و دفن نیمه شب

صحبت از بی یار و بی یاور شدن / غسل دادن از ورای پیرهن

صحبت سجاده و چادر نماز / نیمه ی شب ، زینب(سلام الله علیها) و راز و نیاز

ای که غم ها را عسل کردی علی(علیه السلام) / پس چرا زانو بغل کردی علی(علیه السلام)

ای به جنت همنشین فاطمه(سلام الله علیها) / ای امیر المومنین فاطمه(سلام الله علیها)

ای  که بر ارض و سما هستی امیر / جان زهرایت(سلام الله علیها) سرت بالا بگیر

آن که باید این چنین باشد منم / شرمگین و دل غمین باشد منم

خواستم یاری کنم اما نشد / ریسمان از دست هایت وا نشد

مرگ چو آید برایت کام من / گریه کن بر من و بر ایتام من

شد صدای فاطمه(سلام الله علیها) آرام تر / ای برادر ها همه آرام تر

ناله ی جانسوز می آید به گوش / صحبت از یک روز می آید به گوش

صحبت از یک روز گرم و آتشین / داستان یک بدن روی زمین

داستان خیمه ی افروخته / دختران و گیسوان سوخته

ماجرای مادر بی طفل چیست / ساقی تشنه کنار آب کیست

قصه ی سرباز در گهواره چیست / داستان گوش های پاره چیست

داستان سر بریدن از قفا / غارت دار و ندار خیمه ها

بارش باران سنگ از روی بام / صحبت از بازار شوم شهر شام

زینب(سلام الله علیها) و بند اسارت وای وای / اهل بیت و این جسارت وای وای

در فراق فاطمه سلام الله

من رفتم از این خاک که دریا باشد

مولای همه همیشه مولا باشد

در پای علی موی سفیدم دادند

تا باشد از این پیر شدن ها باشد

 .......................

با رفتنش تمامی غم ها به من رسید

درد دو ماه فاطمه یکجا به من رسید

اول قرار  بود که باهم سفر کنیم

رفتن به او رسید و تمنا به من رسید

بی او شکست خورده ی تاریخ میشدم

با فاطمه، ولایت عظمی به من رسید

آخر نشد طبیب برایش بیاورم

حسرت ز درد ام ابیها به من رسید

او رو سپید شد که بلا را به جان خرید

خجلت ز روی حضرت طاها به من رسید

یادم نمی رود که چگونه تلاش کرد

در زیر تازیانه ی اعدا به من رسید

در طول زندگانی از خود گذشته اش

یا به خدا و یا به نبی یا به من رسید

هرچند آستین به دهان ناله می زدند

اما صدای زینب کبری به من رسید

تقسیم کار خانه به نفع علی نبود

وای از دلم که شستن زهرا به من رسید

از بس غریب بودم و بی کس به وقت دفن

تسلیت از خدای تعالی به من رسید

اهل مدینه راحت و آرام خفته اند

بیداری همیشه ی شبها به من رسید

نه اینکه دست خویش کشیدم به زخم او

زخمش ز بسکه بود هویدا به من رسید

جواد حیدری

..................

از عطر یاسم....

گرد هم آوردند ماتمهای عالم را

وقتی جدا كردند همدمهای عالم را

از ع‍ِطر یاسم بادهای ساحل غربی

از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را

تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم كرد

شرمنده خواهم كرد شبنم‌های عالم را

انگار یك جا بر سرم آوار می‌كردند

تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را

من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم

هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ

می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را

محمد مهدی سیار

..........

ز تربت گل او بوي سيب مي آيد

زقبرفاطمه بوي عجيب مي آيد

صداي هق هق يك ابر خسته و تنها

صداي بارش امن يجيب مي آيد

صداي كيست كه آهسته اشك مي ريزد؟

صداي گريه مردي غريب مي آيد

علي ست اين كه رود بر مزار فاطمه اش

مريض عشق كنار طبيب مي آيد

عجيب نيست كه آتش بگيرد اين دريا

كه بوي سوختن از يك حبيب مي آيد

رضا جعفری

............

با یاد لحظه های سجودی،..دلم گرفت

حتی بدون کشف شهودی..!دلم گرفت

وقتی خدا هم از سبب خلقت تو(گفت:

تو  علت تمام وجودی) دلم گرفت

از سایه های شوم نفاق سقیفه و

سیر منافقان صعودی.....دلم گرفت

وقتی که باطلند و به حق رو نمیکنند

از خطبه بلیغ....چه سودی؟دلم گرفت

آتش برای خلیل خدا سرد شد ولی...

تو در میان شعله که بودی دلم گرفت

روزی کتاب عمر شما را ورق زدم

از جای دست و چشم و کبودی...دلم گرفت

دیشب برای عرض عیادت می آمدم....

در باز بود و تو نبودی دلم گرفت....

علی آمره

...............

دیگر از این همه تکرار دلم میگیرد

از در و کوچه و دیوار دلم میگیرد

ای که دور از همه گان دست به پهلو بردی

درد خود را مکن انکار دلم میگیرد

مادر از شوری چشمان همه مردم شهر

سر مکن چادر گلدار دلم میگیرد

و شبی شکوه کنان چاه به نخلی میگفت

که ز سوز دل سردار دلم میگیرد

بعد تو زینب و کلثوم و حسن بود و حسین..

و نوک خونی مسمار............دلم میگیرد

در پی خاک تو میگردم و باز از فکر

اینکه نا محرمم انگار دلم میگیرد

علی آمره

..............

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها

از بی خبری های من و دربدری ها

ای فاطمه ! تنهاتر از آنم که بگویم...

بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها

انگار به تاوان گناهی که ندارم

در آتشی افتاده ام از خیره سری ها

دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها

دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها

بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید

از کوچهء تنهایی و بی همسفری ها

مانند یتیمی که سر راه تو باشم...

در حق دلم ، کرده ای  ای زن ! پدری ها

ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...

ابراهیم قبله آرباطان

...............

 

توليت بي حرم

برگرد دردهاي دلم را دوا كني

حاجت به حاجت جگرم را روا كني

برگرد تا  كه با همه ي مادري خويش

گندم براي سفره ي ما آسيا كني

با يد تو را  دوباره ببينم .....صدا كنم

بايد مرا دوباره ببيني ......صدا كني

خيلي دلم گرفته سر چاه ميروم

برگرد خانه تا كه مرا رو برا كني

برگرد تا كه طبق روال هميشه ات

قبل از خودت سفارش همسايه را كني

اين بچه ها بدون تو چيزي نمي خورند

برگرد تا دوباره خودت سفره وا كني

از من مراقبند تو ناراحتم مباش

بايد كه افتخار به اين بچه ها كني

من هستم و به نيت نبش مزار تو...

اصلا نياز نيست كمي اعتنا كني

با ذوالفقار بر سر خاكت نشسته ام

وقتش شده دوباره برايم دعا كني

توليت حريم بلندت با من است

با  شرط اينكه تو نجفم را بنا كني

علي اكبر لطيفيان

مادر که عزم رفتن از این خانه دارد

آرام آرام ای خدا جان می سپارد

هر شب کنار بستر او یک فرشته

می آید و زخم تنش را می شمارد

آلاله می ریزد به روی شانه هایم

بر سینه اش وقتی سرم را می فشارد

پهلو به پهلو می شود وقتی به بستر

امکان ندارد لاله سرخی نکارد

دیشب که گشتم پیکرش را خوب دیدم

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارد

از روی دلسوزی برای گیسوانم

خم می شود تا شانه را بالا بیارد

پرواز مجروح صدایش بی سبب نیست

یک فاصله در استخوان سینه دارد

می گیرد از دستم لباس زخمی اش را

پیراهنی کهنه به جایش می گذارد

خاکستر پروانه ها بر دامن او

شام غریبان را برایم می نگارد

چشمان بابایم پر از ابر بهاری است

اما خجالت می کشد اینجا ببارد

لطیفیان

................

آن شب میان خانه مراسم گرفته بود

پیوند اشکهای علی بود و خون رود

بودند زینب و حسنین و زنی که داشت

می ریخت آب و غیر همینها کسی نبود

محرم نداشتند بجز آستینشان

گریه کنان روضه دستی که شد کبود

آنقدر غسل او به نوازش شبیه بود

انگار کن که فاطمه در خواب رفته بود

تا اینکه دست کوه با بازی او رود خورد

لرزید زانوانش و آتش فشان نمود

پروانه ها دویده به بالین شمع و بعد

می سوختند و باز به بالا رسید دود

دودی که پلکهای خدایی بهم کشید

یک قطره هم چکید وبه آن خانه در فرود

فرمود سجدهای به تن را قیام کن

دارد قیام عرش خدا می شود سجود

حسین رستمی

.................

كس ندارد خبر از راز نهان من و تو

آنچه بگذشت در این بین میان من و تو

" آن زمانیكه زمان یاد ندارد چه زمان "

آن زمانیكه فقط بود زمان من و تو

 نه زمین بود نه خورشید نه آدم نه حوا

آسمان بود و خدا بود و نشان من و تو

 تا خدا درصدد ساختن آدم گشت

خلقتش را نفسی داد ز جان من و تو

همه ی عالم و آدم همه از روز ازل

می نشستند سر سفره ی نان من و تو

بانی خلقتشانیم و همین آدم ها

ند روزیست بریدند امان من و تو

یاد داری كه در این شهر در این خانه ی عشق

شادی هر دو جهان بود ازآن من و تو؟

سرخی چشم غروب است كه خون می بارد

آسمان نیز شده دل نگران من و تو

گوشه ی خانه مزار من افسرده شده

دست تقدیر شده فاتحه خوان من و تو

دست تقدیر نگو ، پنجه ی یك گرگ صفت

كه چنین فاصله انداخت میان من و تو

امیر حسین الفت

 

اشعار شام غریبان

آفتاب حرم

ای مدینه همه هستم رفت

آفتاب حرم از دستم رفت

در حرم نور دو عینم گم شد

ماهتاب حسنینم گم شد

حسنم صاحب اسرار شده

گوشه خانه گرفتار شده

تا سحر زینب من بیدار است

خیره بر میخ در و دیوار است

کودکانم ز غم افروخته اند

دیده بر اشک علی دوخته اند

کار من گریه هق هق بنگر

خانه را آینه دق بنگر

ای کتاب همه اسرار علی

بی تو لرزان شده گفتار علی

بی تو یا فاطمه حیدر چه کند

در غمت ساقی کوثر چه کند

رفتی ای گرمی کاشانه ی من

بی تو تاریک شده خانه ی من

خاک غربت به سرم شد بانو

بعد تو خم کمرم شد بانو

حال ، این خانه شده قبر علی

چاره ایی نیست به جز صبر علی

بعد بابا تو که گریان بودی

روز آخر زچه خندان بودی

ای زلال نظر لطف خدا

با چه شوقی شدی از خانه جدا

گل تو از گل دنیای نیست

جز تو ای فاطمه همتایی نیست

رفتی ای بانوی سجاده بخاک

خفت آن قامت افتاده به خاک

محمود ژولیده

...............................

 

نیمه دیگر

آهسته  می شوید یگانه همسرش را

با آب زمزم آیه های کوثرش را

آهسته میشوید غریب شهر یثرب

پشت و پناه وتکیه گاه و یاورش را

تنها کنار نیمه های پیکر خود

می شوید امشب نیمه های دیگرش را

آهسته می شوید مبادا خون بیاید

آن یادگاریهای دیوار ودرش را

پی می برد آن دستهای مهربانش

بی گوشواره بودن نیلوفرش را

می گوید اما باز مخفی می نماید

 با آستینی بغضهای حنجرش را

در خانه‌ی او پهلوی زهرا ورم کرد

حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را

با گریه های دخترانه زینب آمد

بوسد کبودی های روی مادرش را

برشانه های آفتابی اش گرفته

مهتاب هجده ساله‌ی پیغمبرش را

دور از نگاه آسمانها دفن میکرد

در سرزمینهای سؤالی همسرش را

علی اکبر لطیفیان

......................

آن شب که دفن کرد علی بی صدا تورا
خون گریه کرد چشم ملک در عزا تو را

در گوش چاه گوهر نجوا نمی شکست
ای آشیان درد ، علی داشت تا تو را

ای مادر پدر ، غمش از دست برده بود
همراه خود نداشت اگر مصطفی تورا

زین درد سوختیم که ای زهره منیر
کتمان کند به خلوت شب مرتضی تو را

ناموس دردهای علی بودی و چو اشک
پنهان نمود غیرت شیر خدا تو را

دفن شبانه تو که با خواهش تو بود
 فریاد روشنی است زچندین جفا تورا

خم کرد ای یگانه سپیدار باغ وحی
 این هیجده بهار پر از ماجرا تو را

تحریف دین ، فراق پدر ، غربت علی
انداخت این سه درد مجسم ز پا تو را

نامت نهاد فاطمه کان فاطر غیور
می خواست از تمامی عالم جدا تو را

در شط اشک روح تو هر چند غوطه خورد
 رفع عطش نکرد فرات دعا تو را

دادند در بهای فدک ، آخر ای دریغ
گلخانه ای به گستره کربلا تو را

پهلو شکسته ای و علی با فرشتگان
با گریه می برند به دارالشفا تورا

دارالشفای درد جهان خانه علی است
زین خانه می برند ندانم کجا تو را
قادر طهماسبی

..................................

لب بسته ای و چشم ترت حرف می زند

«در» جای قلب شعله ورت حرف می زند*

هر چند مدّتی ست که در خانه ساکتی

اما سکوت دور و برت حرف می زند

حتّی نسیـــم از لب دیوارهـــای شهر

کوچه به کوچه از سفرت حرف می زند

هر بار حرف کوچه و دیوار می شود

آرام با خودش پسرت حرف می زند

دستی کشیده ای به سر و روی خانه ات

ای پر شکسته بال و پرت حرف می زند

امروز شهر از خبر رفـتنـت پر است

دارد مدینه پشت سرت حرف می زند

یک سوره کوثر است که تعداد نقطه هاش

از طول عمر مختصرت حرف می زند

حامد جاهدو

...............

آئینه دار ام ابیها صبور باش
زینب در این دو روزه‌ی دنیا صبور باش

دنیا اسیر درد و غم بی ملالی است
در این سکوت سرد تماشا صبور باش


 

بابا که نیست هر چه دلت خواست گریه کن
اما کنار غربت بابا صبور باش

این روزهای غرق محن با برادرت
یا صحبتی ز کوچه مکن یا صبور باش

حرفی نزن ز پهلوی زخمی مادرت
در این غروب عاطفه تنها صبور باش

کار من از طبیب و مداوا گذشته است
انگار رفتنی شده زهرا صبور باش

گاهی دلت بهانه‌ی مادر که می کند
بر سر بگیر چادر من را صبور باش

امروز تازه اول راهست دخترم
فردا که پر کشیدم از اینجا صبور باش

یک روز می روی به بیابان کربلا
بر تل بیقراری و غمها صبور باش

خورشید خون گرفته‌ی من پیش چشم تو
بر روی نیزه می رود اما صبور باش

بر حنجر بریده بزن بوسه جای من
اما به خاطر دل زهرا صبور باش

این آخرین وصیت مادر به زینب است
تا جان به پای مکتب مولا صبور باش

از کربلا به بعد علم روی دوش توست
روح حماسه ! زینب کبری ! صبور باش
یوسف رحیمی

..........................

خوابش نبرده است که لالایی تو نیست
آغوش مادرانه ی رویایی تو نیست

حس میکنم که در جگر دخترانه اش
جایی برای ماتم دریایی تو نیست

گفتم که مادرت همه جا هست باز گفت
اینکه نشان قبر معمایی تو نیست

می آید این قنوت به چادر نماز تو
جز او کسی که زینب زهرایی تو نیست

با اینکه خوب شانه به مویش زدم ولی
دستی شبیه دست مسیحایی تو نیست

زینب به غیر غصه که چیزی نمی خورد
حالا که سفره های پذیرایی تو نیست

من جای تیغ، دست به دستاس می برم
این پیر مرد، حیدر مولایی تو نیست
محمد امین سبکبار

اشعار شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

در شرح سقیفه واژه كم می آید

 اینجاست كه غم سوی قلم می آید

 ای كاش كه شاعرت نبودم بی بی!!!

 از واژه ی میخ در بدم می آید

وحید قاسمی

........................................

الهی داد از این دل داد   از این دل

کنار قبر زهرا کرده منزل

بگو زهرا زجا خیزد ببیند

که ا شک دیده کردخاک او گل

***

چه فخری خالق از تو بنده کرده

که خونت دین حق زیبنده کرده

ولی زهرا: محبتهای زینب

علی را روز و شب شرمنده کرده

***

چنان داغت دلم غمناک کرده

که دست من تو را در خاک کرده

بجایت زینب مظلومه تو

غبار غم ز رویم پاک کرده

***

ز سو زدل کنم گریه برایت

که دیگر نشنوم زهرا صدایت

در و دیوار خانه با نگاهم

بیادم آورد آ ن ناله هایت

***

کنار تربتت اندر دل شب

بود نام تو زهرا جاری از لب

به خانه تا روم با دیده تر

کشد ناز مرا مظلومه زینب

***

اگر محور به هر امکان علی بود

ولی بر فاطمه مهمان علی بود

کنار تربتت مظلومه زهرا

سر شب تا سحر گریان علی بود

***

چه شبهایی به یادت گریه کردم

زدیده دامنم پر لاله کردم

دگر نبود توانم خیزم از جا

نهان تا که تو هجده ساله کردم

***

چنان دست علی آتش برافروخت

که حتی میخ در در شعله اش سوخت

نداند کس بجز مولی الموالی

چگونه میخ در آن سینه را دوخت

***

سوزاند دل فاطمه را آتش کین

بین در و دیوار شده نقش زمین

با پهلوی فاطمه چها کرد لگد

کاندر یم خون از او شده سقط جنین

***

بر خلق جهان که گشته معلوم علی

از حق خودت شدی تو محروم علی

بر کنگره ی عرش بجان حسنین

با اشک نوشته است، مظلوم علی

***

چون مرغ سحر شکسته باشد بالم

یک تن نبود فاطمه پرسد حالم

رفتی تو ولی جان نبی روح علی

بی تو به خدا صفا ندارد عالم

 مرحوم حاج احمد آرونی(آرام دل)

.....................................................

غم دوران من گردد یتیمی

که هم پیمان من گردد یتیمی

من از قد کمانت حتم دارم

بلای جان من گردد یتیمی

***

نمی گویم که تو نا مهربانی

زبس خون رفته از تو ناتوانی

دلم خواهد در آغوشم بگیری

چه سازم که شکسته استخوانی

***

مکن مخفی به سینه آه، مادر

مرا کن از غمت آگاه ،مادر

مشو راضی پس از تو زنده باشم

گل خود را ببر همراه ،مادر

***

همی گردم به دنبال بهانه

زنم بوسه به جای تازیانه

چو لبخند از لبانت رفته مادر

صفائی نیست در این آشیانه

***

تو که رکن تمام کائناتی

چرا با کودکان کم التفاتی

گمانم قبل تو زینب بمیرد

شنیده ناله ی عجل وفاتی

***

تمنای دل زینب همینه

که روی زانو مادر بشینه

الهی این چه درد بی دوائی است

که دختر روی مادر را نبینه

جواد حیدری

......................................

تو هم با کوفه هم دستی مدینه

نمک خوردی ولی پستی مدینه

کسی بر بازوی زهرا نمی زد

اگر دستم نمی بستی مدینه

شیخ رضا جعفری

 ......................................................

 زهرایت ای علی جان جز نیمه جان ندارد

امید زنده ماندن در این جهان ندارد

خواهم که اشک غربت از چهره ات بگیرم

شرمنده ام که دیگر دستم توان ندارد

جز فضه کس نداند در پشت در چه ها شد

من لب نمی گشایم محسن زبان ندارد

هر کس سراغم آمد با او بگو که زهرا

قدرش عیان نگردید قبرش نشان ندارد

حتی یهودیان هم در خانه در امانند

در بین خانه ی خود زهرا امان ندارد

 حبیب الله موحد

...........................

ای تکیه گاه شانه ی بی یاورم مرو

ای بوسه گاه زخمی بال و پرم مرو

بر زندگی ساده نه ساله رحم کن

من التماس می کنمت همسرم مرو

روز مرا چو چادر خاکی سیه مکن

ای قبله گاه نور بیا از حرم مرو

دستم به دامنت قسمم را قبول کن

زهرا به حق اشک دو چشم ترم مرو

خیبر شکن ببین که به زانو در آمده

بی تو غریب می شوم ای همسرم مرو

باور نمی کنی که بدون تو بی کسم

کی می شود جدایی تو باورم مرو

سنگ صبور من بروی بهر درد دل

سر تا کمر به چاه فرو می برم مرو

آنکه ز ساقه تو را شکست«تبت یداه»

یاس کبود من گل نیلوفرم مرو

زینب شبی لبش در گوشت نهاد و گفت

کردم دعا که خوب شوی مادرم مرو

 قاسم نعمتی

...............................

آهی غریب خیمه زده در صدای تو

« عجّـل وفات » می شنوم در دعای تو

گـیرم نگفته ای که چه شد، با شنیده ها

دارم هلاک می شوم از ماجرای تو

در عاشقی چقدر کم آورده ام عزیز!

حس می کنم نیامده ام پا به پای تو

از من فقط دلی ست که لبریز خون شده

افسوس زخمی است ولی جای جای تو

جز اشک و بوسه مرهم دیگر نداشتم

با عاشقی دوا می سازم برای تو

من زنده ام علیّ ِ تو باشم، فقط همین

بگـذار تا نفس بکشم در هـوای تو

لبخند خسته ات را باور کنم اگر

تکـلیف چیست با غم ِ در چشم های تو؟

خاک حیاط خانه سزاوار بوسه نیست

بر روی آن نباشد اگر ردّ پای تو

 .....................................

بیمار را سرشک و تبسم برای چه؟

بر کودکان، نگاه ترحم برای چه؟

از ساقی همیشه کوثر سؤال کن

افتاده کوثرت به تلاطم برای چه؟

دست شکسته را که شفا استراحت است

دستاس کرده دانه گندم برای چه؟

زهرا که در غم پدر آتش گرفته بود!

پس پشت خانه این همه هیزم برای چه؟

می‌گفت با علی که پسر عم! حلال کن

مولا گریست: فاطمه، خانم! برای چه؟

در بازتاب آن همه ظلمی که شد روا

تاریخ پرسشی است که مردم! برای چه؟...

 جواد محمد زمانی

............................

نــورها، از پرتــو روبنــد تــــوست

آفتـاب خانـــه ام، لبخـنــد تـــوست

دیــد شــرح حــال او ناگفتنـــــی ست

ای زبانــــم لال، زهــــرا رفتنـی ست

چشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت

نرگسش بر لالـه، شبنـــم می فروخت

آتشـــی در دل، ولــــی بی دود داشت

بر لــب لــرزان خــود، بــدرود داشت

گفــت: روز وصــل را شـام آمده ست

آفتــــابــم بر لــب بـــام آمــــــده ســـت

دیـــده ام را بر گشـــودن نیست تـــاب

فصـــــل آخــر را بخوان از این کتاب

ای مـــرا آیینــه؛ تصـــویــــرم ببیــــن

آخــریـن دیـــــدار شــد، سیـــرم ببیـن

نــورها، از پرتــو روبنــد تــــوست

آفتـاب خانـــه ام، لبخـنــد تـــوست

دیــد شــرح حــال او ناگفتنـــــی ست

ای زبانــــم لال، زهــــرا رفتنـی ست

چشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت

نرگسش بر لالـه، شبنـــم می فروخت

آتشـــی در دل، ولــــی بی دود داشت

بر لــب لــرزان خــود، بــدرود داشت

گفــت: روز وصــل را شـام آمده ست

آفتــــابــم بر لــب بـــام آمــــــده ســـت

دیـــده ام را بر گشـــودن نیست تـــاب

فصـــــل آخــر را بخوان از این کتاب

ای مـــرا آیینــه؛ تصـــویــــرم ببیــــن

آخــریـن دیـــــدار شــد، سیـــرم ببیـن

علی انسانی

اشعار روضه

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در فاطمیه امسال

تا همین چند شب پیش که پیغمبر بود    ***     محور آل کسا فاطمه اطهر بود

رفت پیغمبر و پاچید ز هم آل عبا     ***      نه همین غصه غم آخریه کوثر بود

می درخشید رخ فاطمه ام روزی چند     ***    نور زهرا نفس زندگی حیدر بود

دست من بند به غسل و کفن احمد شد     ***    ناگهان قتلگه فاطمه پشت در بود

در کمین آمد و صیاد طنابم افکند    ***    آتش و دود در اطراف حرم یک سر بود

ریسمان بسته مرا برد که دیدم بانو   ***   چادرش خاکی و خونی ست ولی بر سر بود

چه کنم امر نبی بود که من صبر کنم   ***   طاقتم رفت ولی طاعت من برتر بود

بازوی فاطمه ام نیروی من بود ولی    ***    چه بگویم که غلاف آهن سنگین تر بود

خطبه غراتر از آن است که وصفش بتوان    ***   چشمها شاهد پیغمبری دیگر بود

درد آن پهلو و بازو همه از یادش رفت   ***   که حمایت ز ولای علی واجبتر بود

دین بقا یافت از این خطبه زهرا ور نه   ***     اولین فتنه همان توطئه آخر بود

صاحب فاطمیه مادر عاشوراهاست     ***      کربلا هم شجر طیبه کوثر بود

فاطمیون ره زهرای مرا پیمایید        ***       غیر او کی اثر از حیدر و پیغمبر بود

..............................

در خانه ای که بال ملک سایه گستر است

چشمان اهل بیت به بیمار بستر است

محزون تر از نگاه علی ، آه فاطمه است

گویا شب جدایی اخلاص و کوثر است

انگار زیر لب سخنانی کند بیان

آری شب وصیت زهرا به حیدر است

آرام جان من ! که شده  خانه ات خراب

من بعد زینب آینه ی روی مادر است

فردا به بعد جان تو جان زینبم

شب زنده دار اشک پدر چشم دختر است

راهی به غیر غسل شبانه نمانده است

این آخرین سفارش بانوی پرپر است

بگذار تا مدینه ترا سرزنش کند

طرح مزار مخفی من امر داور است

با اینکه رکن دیگر تو می رود زدست

این داغ در ادامه داغ پیمبر است

محمود ژولیده

................

این آسیای گندم تو گریه آور است
این پخت نان و هیزم تو گریه آور است

گرچه کبودْ چهره ی تو زیر روسری است
اما همین تجسم تو گریه آور است

وقتی هنوز زخم لبت درد میکند
زحمت نکش!  تبسم تو گریه آور است

کم کم کنار آمدی با درد پهلویت
سنگینی تفاهم تو گریه آور است

باران گرفت دیشب و می گفت آسمان
حیدر! هوای خانم تو گریه آور است...
محمد امین سبکبار

یا فاطمه الزهرا س

دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه
 قلب من و محبت و مهر و ولای فاطمه

طبع من و قصیده مدح و ثنای فاطمه
جرم من و شفاعت روز جزای فاطمه

به بذل دست فاطمه به خاک پای فاطمه
منم گدای فاطمه منم گدای فاطمه

رشته مهر فاطمه سوی خدا کشد مرا
دل بولاش داده ام تا به کجا کشد مرا

گر به زمین زند مرا ور به سما کشد مرا
درد اگر عطا کند یا به بلا کشد مرا

پای برون نمی نهم ، از سر کوی فاطمه
وانشود لبم مگر ، به گفتوگوی فاطمه

مهر و محبتش بود طینت من سرشت من
ز دوستیش آبرو داده به روی زشت من

روضه بی چراغ او مینوی من بهشت من
شکرخدا که گشته این قسمتوسرنوشت من

سنگ محبت ورا بر سر و سینه می زنم
به یاد خاک قبر او داد مدینه می زنم

مرغک طبع من شده طوطی او هزار او
کبوتر دلم زند پر به سوی مزار او

قلب شکسته ام بود در همه حال ، زار او
شفا گرفت چشم من زخاک ره گذار او

خانه کوچکش بود کعبه آرزوی من
از آن خوشم که فضه اش نظر کند به سوی

من رشته چادرش اگر به دست انبیا رسد
 شعار فخر انبیا به عرش کبریا رسد

از لب جانفزاش اگر زمزمه دعا رسد
جان زنوای گرم او به جسم مصطفی رسد

کسی که قدر و هل اتی گفته خدا به صف او
کجا قصیده های من بود رسا ، به وصف او

فاطمه ای که مصطفی خوانده به رتبه مادرش
 به احترام می کند قیام در برابرش

به دست و سینه و جبین بوسه زند مکررش
بوی بهشت یافته از دم روح پرورش

مادح او کسی به جز خدا شود ، نمی شود
حق سخن به مدح او ادا شود ، نمی شود

منم که مهر داغ او نقش گرفته بر دلم
سرشته با ولایتش دست حق از ازل گِلم

اوست که هست تا ابد گره گشای مشکلم
 زشعله محبتش داده ضیا به محفلم

درآیم از دری دگر گر از دری براندم
 نمی روم زکوی او چه راندم چه خواندم

عصمت داوری نبود اگر نبود فاطمه
جنت و کوثری نبود اگر نبود فاطمه

هیچ پیمبری نبود اگر نبود فاطمه
احمد و حیدری نبود اگر نبود فاطمه

آنچه که آفریده حق بوده برای فاطمه
گفت از آن سبب نبی من به فدای فاطمه

کسی که در کتاب خود ثنای او خدا کند
کسی که پیش پای او قیام مصطفی کند

پیرهن عروسی اش به سائلی عطا کند
کسی که خاک فضه اش دوای دردها کند

چگونه رد کند زخود مریض دردمند را
مریض دردمند را فقیر مستمند را

به پیش بحر جود او محیط کمتر از نمی
گدای کوی خویش را اگر عطا کند کمی

همان عطای اندکش فزون بود زعالمی
مرا چه غم اگر خدا به مهر او دهد غمی

دل بولاش بسته ام در آرزو نشسته ام
تیر غمش مگر رسد به سینه شکسته ام

ای که به قلب عالمی نقش گرفته داغ تو
 ای که پریده مرغ دل از همه سو سراغ تو

میوه معرفت خورد روح الامین ز باغ تو
نور دهد به دیده ها تربت بی چراغ تو

قسم به قبر مخفی ات ، قسم به خاک تربتت
خون ، دل پاره پاره ام ، گشته به یاد غربتت

کاش به جای مشعلی سوزم در کنار تو
کاش چو اشک زائری افتم بر مزار تو

کاش چو قلب مرتضی بودم داغدار تو
کاش به جای محسنت سازم جان نثار تو

فیض زیارت تو را همیشه آرزو کنم
تربت مخفی تو را به اشک شست و شو کنم

ای که خزان شد از ستم بهار زندگانی ات
گشته خمیده سرو قد به موسم جوانی ات

مدینه بعد مصطفی ندیده شادمانی ات
قسم به عمر کوته و به رنج جاودانی ات

عنایتی عنایتی « میثم » دل شکسته ام
رو به سوی تو کرده ام دل به غم تو بسته ام
استاد سازگار

راضی مشو

دائم به حال سجده دخیل دعا شود

شاید که حاجتش ز عنایت روا شود

گوید علی به ناله :خدایا مدد نما

بار دگر سرای غمم با صفا شود

یا رب به حرمت و به غرور شکسته ام

راضی مشو که فاطمه از من جدا شود

یا رب بیا و نذر علی را قبول کن

زهرا شفا بگیرد و حیدر فدا شود

یا رب مدد که باز نبینم مغیره را

از دیدنش تمام وجودم عزا شود

از هجمه ی پیاپی آن تازیانه اش

دیگر امید نیست که زهرا به پا شود

تا مزد بیشتری بگیرد ز دومی

آنگونه زد که فاطمه دستش رها شود

جواد حیدری

.................

ای شهاب سرخ رنگ آسمانی صبر کن
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن

با همین احوال، تنها دل خوشی من تویی
راضیم من به همین قدّ کمانی صبر کن

کاش می مردم نمی دیدم مسافر می شوی
تو برای این سفر خیلی جوانی صبر کن

من بدون تو فقط یک جسم بی روحم مرو
تا بمانم عشق من باید بمانی صبر کن

خُب بگو بانو که قصد کشتم را کرده ای؟
می روی با خود مرا هم می کشانی صبر کن

این ستون تا آن ستون شاید فرج باشد، مرو
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن...
محمد ناصری

لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم

تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم

خبر سوختن عود تماشایی نیست

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

علت خم شدنت کوتهی جارو نیست

تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم

وقت برداشتن شانه کمی شک کردم

ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم...

زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است

از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم

با صدایی که در این خانه رسید از کوچه

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

حسین رستمی

اشعار فاطمیه دوم

دستی زمخت راه نگاه مرا گرفت

قلب خدا ز دیدن این ماجرا گرفت

دیدم سپاه غصه حسن را احاطه کرد

در صحن چشم های ترش غم عزا گرفت

با رعدو برق سیلی کوبنده ی غضب

ابری سیاه دیده ی من را فرا گرفت

نامرد بابت همه ی کشته های بدر

از دختر رسول خدا خونبها گرفت

بر نقش یاس گوشه ی پایین معجرم

از خون سرخ لاله ی گوشم حنا گرفت

دیدم زمان بوسه ی آجر به معجرم

در کوچه رقص بشکن ابلیس پا گرفت

وحید قاسمی

..................................نُه سال

بی وفا داری تو عاطفه معنا نشود

بی تو این خانه ی ما روشن و زیبا نشود

هیچ دستی بجز این دست ورم کرده ی تو

در گره باز نمودن ید طولی نشود

تا قیامت بخدا گردن من حق داری

هیچ جا شیر زنی مثل تو پیدا نشود

تا نیفتم ز نفس یک نفس تازه بزن

خنده کن تا گره ی بغض گلو وا نشود

تکیه گاه من زانو زده برخیز ز جا

تا قدو قامت مردانه ی من تا نشود

چند روزیست در این خانه اجل می بینم

ترسم آن است که تا رفتن تو پا نشود

جان این دختر سجاده نشین کاری کن

پای تابوت تو در خانه من وا نشود

بی تو کار شب و روز من و این خانه غم است

زندگی کردن با مثل تو، نه سال کم است

علی اکبر لطیفیان

...............

مادر که عزم رفتن از این خانه دارد

آرام آرام ای خدا جان می سپارد

هر شب کنار بستر او یک فرشته

می آید و زخم تنش را می شمارد

آلاله می ریزد به روی شانه هایم

بر سینه اش وقتی سرم را می فشارد

پهلو به پهلو می شود وقتی به بستر

امکان ندارد لاله سرخی نکارد

دیشب که گشتم پیکرش را خوب دیدم

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارد

از روی دلسوزی برای گیسوانم

خم می شود تا شانه را بالا بیارد

پرواز مجروح صدایش بی سبب نیست

یک فاصله در استخوان سینه دارد

می گیرد از دستم لباس زخمی اش را

پیراهنی کهنه به جایش می گذارد

خاکستر پروانه ها بر دامن او

شام غریبان را برایم می نگارد

چشمان بابایم پر از ابر بهاری است

اما خجالت می کشد اینجا ببارد

علی اکبر لطیفیان

........

گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است
مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

گفت:آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم

و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند

پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر،اما

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: یک روز یک نفر اما...
سیدحمیدرضا برقعی

...............

دوباره شب شد و سر درد دارد

بمیرم باز مادر درد دارد

پس از فصل پر از غم یک سخن گفت:

عزیزم زخم بستر درد دارد

نباید دست زد بر عضوهایش

که آیه آیه کوثر درد دارد

شبی آهی کشید و زیر لب گفت:

خدایا مرگ کمتر درد دارد

من از گودی چشمانش گرفتم

که زخم دیده ی تر درد دارد

حسن تب دارد و در خواب گوید:

نزن سیلی ستمگر درد دارد

پریشان باش ای گیسو چو بختم

که دیگر دست مادر درد دارد

محسن عرب خالقی

.................

 

روزي كه راه كوچه را سد كرده بودند

روزي كه راه كوچه را سد كرده بودند

انبوه غم بر قلب احمد كرده بودند

 

اول فدك را غصب كردند ، بعد از آن هم

كار پليدي كه نبايد كرده بودند

 

چون ديده بودند پشت در زهرا نمرده

پس قصد سيلي مجدد كرده بودند

 

آيا ندانستند از اين كوچه بسيار

جمع ملائك رفت و آمد كرده بودند

 

زهرا چنين مي گفت با خود كاش قبل از

سيلي زدن اين بچه را رد كرده بودند

 

دور از نگاه مرتضي هر گوشه طفلي

ارام اما گريه بي حد كرده بودند !

 

زهرا كه رفت رحمت زشهر هم رخت بربست

اين طايفه با خود چقدر بد كرده بودند

 

بعد از فراق فاطمه اين خانواده

زان كوچه آيا رفت و آمد كرده بودند ؟

 

از كودكي در پاسخ اين يك سوالم

از چه مسير كوچه را سد كرده بودند ؟

ياسر مسافر

..............

خیبر و بدر و حنین است و احد ، در پس در

که در این رزم شده حضرت زهرا ، حیدر

یک نفر مرد در آن کوچه نزد فریادی . . .

آتش کینه مزن بر حرم پیغمبر

ریسمان و گلوی شیر خدا ، واویلا

چه کند فاطمه با غربت مرد خیبر

فضه اش داد کمک تا که زجا برخیزد

کس ندانست چسان خورده زمین این مادر

حرف گیسوش به هم ریخته این عالم را

وای اگر دست برد فاطمه سوی معجر

گوئیا پهلوی او درد ندارد اصلا

فاطمه هست فقط دل نگران حیدر

ضربه هایی که به پهلوی مبارک می خورد . . .

آنچنان بود که دردانه اش افتاد آخر

چادر و مقنعه اش زود چه گلدار شده

تازگی فاطمه بوده است عزادار پدر . . . !

تا به خود آمد علی دید کمی دیر شده

ارغوانی است همه برگ گل نیلوفر

جواد حیدری

كاش مي شد بنويسند مرا سينه زنت

 
كاش مي شد بنويسند مرا سينه زنت
كاش مي شد بنويسند به نام حسنت

كاش در اول پرونده ي دنيائيمان
بنويسند غلام پسر بي كفنت
...
كاش مي شد كه مرا دست كرامات شما
بنويسد اسير غم و درد و محنت

غزل مرثيه ي روضه ي ما هستي تو
من همان شمع برافروخته ي انجمنت
**
راستي مادر مظلومه ي غربت زده ام
در سوالم . جرم تو چيست ؟ چرا هي زدنت ؟

از هجوم در و ديوار و دستي سنگين
درد مي كرد نگفتي ....همه جاي بدنت

پيرهن بافته اي بهر حسين اما حيف
 زينبت گفت كه غارت شده است پيرهنت
یاسر مسافر

بيچاره ميشديم چو مادر نداشتيم

روزي كه غير نام تو از بر نداشتيم
حرفي براي صحبت ديگر نداشتيم

شان نزول آيه لولاك فاطمست
...زهرا نبود احمد و حيدر نداشتيم

زهرا اگر نبود نشان از نبي نبود
زهرا اگر نبود پيمبر نداشتيم

زهرا اگر نبود علي ناشناس بود
ما هم خبر ز ساقي كوثر نداشتيم

زهرا اگر نبود حسين و حسن نبود
يار كريم و سيد محشر نداشتيم

زهرا اگر نبود خدا هم غريب بود
در بندگي نمونه برتر نداشتيم

گمراه ميشديم در اين ظلمت غريب
گر پرتويي ز زهره اطهر نداشتيم

زهرا اگر نبود سما بارشي نداشت
از خاك مرده رزق مقرر نداشتيم

زهرا اگر نبود دگر خلقتي نبود
اين فرش و عرش و كرسي و دفتر نداشتيم

روزي كه هست يوم يَفِرُ مِنَ الاَخي
بيچاره ميشديم چو مادر نداشتيم

...................

امشب بیا بدون تمنا بلند شو
دیوار را بگیر و تنها بلند شو

قدری برای دلخوشی همسرت علی(ع)
شمع شکسته، یک نفس از جا بلند شو
...
خم شد احد، کنار تو از پا نشست کوه
وقتش رسیده است، تو حالا بلند شو

قدری بخند، چهره ی خود را نشان بده
یا که بخند مادر من یا بلند شو

در زیر چادرت که فقط گریه می کنی
هر کار می کنی بکن اما بلند شو

بابا بخاطر تو فقط گریه می کند
مادر؛ تو هم بخاطر بابا بلند شو

پهلو نگیر، ساحل این شهر خونی است
پهلو نگیر مادر دریا، بلند شو

جای تو نیست روی زمین، توی کوچه ها
از روی خاک ام ابیها بلند شو

***

چندی گذشت، گوشه ی خاموش علقمه
مردی صداش حک شده: سقا بلند شو

مجتبی حاذق

..................

در را که با شتاب لگد وا نمی کنند
دیوار را که صفحه گلها نمی کنند

گلبرگ یاس را که با آتش نمی کشند
سیلی نصیب صورت حوراء نمی کنند
...
آتش به درب خانه ی رهبر نمی زنند
توهین به بیت و سرور مولا نمی کنند

با کودکان خانه که مشکل نداشتند
رحمی چرا به گریه ی آنها نمی کنند

مردم به جای بیعت و همیاری امام
غربت نصیب رهبر تنها نمی کنند

در پیش چشم غیرت مردانه ی کسی
حمله به دست و بازوی زنها نمی کنند

زن را به قصد کشت به کوچه نمی زنند
جمعی اگر زدند تماشا نمی کنند

کاری اگر به دست تماشاگران نبود
دیگر گره ز کار عدو وا نمی کنند

حتی اگر سفارش پیغمبری نبود
اینگونه با ولای علی تا نمی کنند

دردا که درد دین به دل اهل خدعه نیست
حیله گران ز توطئه پروا نمی کنند
محمود ژولیده

...............

ترديد حرام است، خودت مي گفتي!
تقدير به کام است خودت ، مي گفتي!
برخيز و قصيده اي بخوان، خواهرجان!
...هنگام قيام است ، خودت مي گفتي!
-----

خورشيد شکفته در دل شب... آيات
از سوره ي ايثار، لبالب ...آيات
از هيچ مصيبتي نخواهد ترسيد
شاگرد کلاس درس زينب ، آيات

----
او راز بليغي از عنايات خداست
در دفتر شعر او روايات خداست
با وعده ي فتح عاشقان آمده بود
اين مصحف زخم خورده آيات خداست

----
اي کاش که تا ازل ، زمان برگردد
تا لاله به دامان جنان برگردد
از آتش عصيان زمين ، می ترسم
"آيات" خدا به آسمان برگردد

----
اي شاعر زخم هاي ممتد ... آيات
وي از همه شاعران سرآمد... آيات
ایام عزای فاطمه نزدیک است
پهلوي تو هم شکسته شايد... آيات!
میلاد عرفان پور

....................

 وقتي گداي فاطمه بودن براي ماست
احساس ميکنيم که دو عالم گداي ماست

با گريه بهر فاطمه آدم عزيز است
اين گريه خانه نيست که دولت سراي ماست
...
اينجا به ما حسين حسين وحي ميشود
پيغمبريم و مجلس زهرا حراي ماست

سلمان شدن نتيجه همسايگي اوست
زهرا براي سير کمال ولاي ماست

تنها وسيله اي که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب هاي ماست

باران به خاطر نوه ي فضه ميرسد
ما خادميم و ابر کرم در دعاي ماست

فرموده اند داخل آتش نميشويم
فردا اگر شفاعت زهرا براي ماست

علي اکبر لطيفيان

..................

 وقتي آنروز شرر بر سر دنيا افتاد
داغ مهتاب به روي دل دريا افتاد

خانه اي که حرم امن خدايي ها بود
گذر لشگر ابليس برآنجا افتاد
...
پشت در شعله ي بي واهمه جولان ميداد
دست فتنه به در خانه طاها افتاد

منتظر بود مباندار سقيفه آنجا
تا که خوب آتش وهيزم شررش جا افتاد

آنچنان زد که در سوخته را از جا کند
ياس پرپر شد وغنچه زتقلا افتاد

لشگري رد شد وانسيه حورا ميسوخت
لاله اي سرخ روي سينه زهرا افتاد

آه دستان خدا بسته شداما زهرا
با همان بال وپر سوخته اش تا افتاد

گفت فضه کمکم کن که علي رابردند
خواست تا مانع آنها شود اما افتاد

با غلافي که نشان بر روي بازوش گذاشت
پيش چشمان پر از غيرت مولا افتاد
محمد بياباني


 

غزل مرثیه

کوه وقار با لگدی ساده نشکند

جز با هجوم هیزم آماده نشکند

آن طاقت پیمبری آن قامت رشید

جز با شکستن در افتاده نشکند

آن بازویی که نیروی بازوی حیدر است

جز با غلافهای زنا زاده نشکند

نامرد بی هوا زد و ریحانه را شکست

ورنه غرور با نوی آزاده نشکند

سیلی زد و زکوچه مولا فرار کرد

تا قدرتش به دست حرم زاده نشکند

خود را به پیش چشم حسن زود جمع کرد

تا آن حریم امن خدا داده نشکند

 محمود ژولیده

..............................................

خدا رحم کند

شهر آبستن غم هاست خدا رحم كند

شهر اين بار چه غوغاست خدارحم كند

 

بوي دود است كه پيچيده ، كجا ميسوزد ؟

نكند خانه ي مولاست خدا رحم كند

 

همه ي شهر به اين سمت سرازير شدند

در ميان كوچه دعواست خدا رحم كند

 

هيزم آورده كه اتش بزنند اين در را

پشت در حضرت زهراست خدا رحم كند

 

همه جمعند و موافق كه علي را ببرند

و علي يكه و تنهاست خدا رحم كند

 

بين اين قوم كه از بغض  لبالب هستند

قنفذ و مغيره پيداست خدا رحم كند

 

مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد اين است

چشم زينب به تماشاست  خدا رحم كند

 

مو پريشان كند و دست به نفرين ببرد

در زمين زلزله برپاست خدا رحم كند

 

ماجرا كاش همان روز به آخر مي شد

تاز آغاز بلاهاست خدا رحم كند

 

غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت

روضه ي ام ابيهاست خدا رحم كند ....

ياسر مسافر

......................................

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم

بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

با این دو زمزمی که خداوند داده است

بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

بر روی بالهای سپید ملائکه

بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

کنجی نشته ایم و کنار پیمبران

بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

بر لاله های بستر او خیره می شویم

بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت

حالا کنار باورمان گریه می کنیم

قبل از حساب ، صبح قیامت که می شود

اول برای مادرمان گریه می کنیم

علی اکبر لطیفیان

اشعار شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها

 

با سینه زخم ، گریه هایم سخت است

حتی نفسی برای نایم سخت است

هرچند که  آرزوی مردن دارم

دل کندن از علی برایم سخت است

برکت

هرچند علی بغض گلوگیر توام

آن قاب ترک خورده ی تصویر توام

اما برکت داشت همین عمر کمم

چون خرج تو شد جوانی و پیر توام

علی ناظمی

...........................

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بین صدا گم بود و آتش

بجای تسلیت با دسته ی گل

هجوم قوم هیزم بود و آتش

***

گرفتی از مدینه گفتنت را

دریغ از من نمودی دیدنت را

ولی با من بگو ساعت به ساعت

چرا کردی عوض پیراهنت را

***

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

کمی از خون خشک بر بدن ماند

کفن را در بغل بگرفت و بو کرد

همان طفلی که آخر بی کفن ماند

 محسن عرب خالقی

 

زود است...

رخت عزا به قامت مهتاب می‌کند

خورشید را دو مرتبه بی‌خواب می‌کند

زود است ای کبوتر من! پرکشیدنت

داغ تو استخوان مرا آب می‌کند...

***

تاب و توان ز حنجر فریاد رفته است

تیر بلا ز چله‌ی صیاد رفته است

این پیکر نحیف که تشییع می‌شود

سرمایه‌ی علی ست که بر باد رفته است...

هادی ملک پور

 ...................

در غربت کوچه نعره مست مزن

سیلی به ستاره من... ای پست مزن !

برگرد به خانه .....نامسلمان برگرد 

 قرآن خداست بی وضو دست مزن

 

اشعار فاطمیه دوم

عزلت گرفته ای تو ومن هم که بستری
غصه غذای من شده این روز آخری
بشکن دگر سکوت غریبانه ات علی
آری شما که فاتح بدری و خیبری
طوری کنار بستر من گریه می کنی
باور نمی کنم تو علی ذلاوری
زانو بغل گرفته ای و به دل داغ می زنی
ماتم زده ز غصه این یاس پرپری
شانه به موی زینب و نان پخته ام علی
جارو زدم به خانه که پر در بیاوری
آخر نگاه زینب و این در کشد مرا
دارم طلب زحق که نسوزد دگر دری
خواهی اگر که بر لب من خنده گل کند
باید برای فاطمه تابوتی آوری
در زیر پیرهن تو مرا شستشو بده
ترسم از این بود که تو طاقت نیاوری
یادت نمی رود که علی جان به نیمه شب
آب از برای تشنه لب من بیاوری
مادر فدای غصه و غمهای تو حسین
روزی فرا رسد که ببینم تو بی سری

میلاد یعقوبی

..........................

دیده بستی پا سوی قبله کشیدی وای من
تا نمردم چشم خود را باز کن زهرای من

من به احزاب و احد یکدم نلرزیدم ولی
تا تو افتادی ز پا لرزید دست و پای من

کاش جانم با نفس از سینه می‌آمد برون
کاش می‌مردم مدینه نیست دیگر جای من

روزها لب بسته از فریاد و می‌سوزم خموش
حبس در دل گشته حتی نال? شب‌های من

قنفذ بیدادگر جان مرا از من گرفت
تو زمین خوردی و از هم شد جدا اعضای من

آفتاب طلعتت از ابر سیلی شد سیاه
زین مصیبت تیره شد در چشم من دنیای من

در عزای تو تمامی عمر من شد احتضار
با فراق تو شده هر شب، شب احیای من

تو به خود از درد پیچیدی و نگشودی لبی
تا نیاید از جگر یک لحظه واویلای من

حیف باغ آرزوهای مرا آتش زدند
رفت از کف غنچ? من لال? حمرای من

مرحبا میثم که در اشعار تو پیدا بود
غص? ناگفته و غم‌های ناپیدای من
استاد سازگار

..........................

«در فاطمیه بود که ما سینه زن شدیم»*

با پیرهن سیاه عزا سینه زن شدیم

در روضه هایتان همگی پر زدیم و بعد

همراه ساکنان سماء سینه زن شدیم

گفتی جواز کرببلا روضه ی من است

اصلا به عشق کرببلا سینه زن شدیم

بر سینه های سینه زنان مهر می زنی

ما هم به شوق مهر شما سینه زن شدیم

ما نذر کرده ایم که قربانی ات شویم

در راه رفتن به منا سینه زن شدیم..

در صحن قدس سینه زدن چیز دیگریست

در کنج صحن قدس رضا سینه زن شدیم...

سید حمید داودی نسب

......................

غروب بود و غمی می وزید در کوچه
و پلک فاجعه ای می پرید در کوچه

هوا گرفته زمین تیره آسمان ها تار
غروب بود و شب امّا رسید در کوچه

در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک
فرشته ای پر خود می کشید در کوچه

و کودکی که پر چادری به دستش بود
کنار مادر خود می دوید در کوچه

مسیر خانه همین بود وچشم او می دید
چگونه راه به پایان رسید در کوچه

در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک
چهل نفر همه از سنگ دید در کوچه

به خشم پنجه ی خود می فشرد نامردی
همانکه لب ز غضب می گزید در کوچه

کشید چادر مادر، بیا که برگردیم
کبوترانه دلش می تپید در کوچه

چه شد که زد، چه به روزش رسید با سیلی
صدای مادر خود می شنید در کوچه

چه شد که زد، که ز دیوار هم صدا آمد
به ضربه ای نفسی را برید در کوچه

غروب بود و دلی مثل گوشواره شکست
و کودکی شده مویش سپید در کوچه
حسن لطفی

.................................

نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد

بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد

هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان

وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان

ایــن طـرف، خیــل رُسُـــل دنبـــال او

آن طــرف، احمـــــد به استـقـبــــال او

ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی

بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی

امشب ای مَه، مِهر وَرز و خوش بتاب

تـا بـبـیـنـد پـیـش پــایـــش آفــتـــــــــاب

ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی

مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی

چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق

اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق

دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت

مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت

آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو

بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو

آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر

مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر

ایــن تـــن آزرده، بـاشـــد جـــــان مــن

جــــــان فـدایـــش، او شـده قربـان مـن

همــــرهــان، ایـن لیـلـــه القدر من است

من هـلال از داغ و، این بــدر من است

اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر

هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر

وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست

چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست

زیـن گـل من، بـاغ رضوان نَفحه داشت

مصحف من بود و هجـده صفحه داشت

مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد

هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد

علی انسانی

...................................

عکس مدینه را که به دیوار می زنم

عکس مدینه را که به دیوار می زنم

پشت بقیع می روم و زار می زنم

حالا که شعر آمد و بغض مرا شکست

حرف از نگفته های تو بسیار می زنم

شکرانه ی نفس زدن بین روضه ها

هر لحظه نام فاطمه را جار می زنم

هرجاکه، مادری به زمین می خورد فقط

با دست چاره بر سر ناچار می زنم

وقتی که صحبت از در و دیوار می شود

دیوانه وار بر در و دیوار می زنم

حس می کنم شکستگی سینه تورا

سینه میان کوچه که هر بار می زنم

حجم تمام سینه من تیر می کشد

وقتی گریز روضه به مسمار می زنم

گاهی کبوترانه به قم پرکشیده و

از دوری مزار شما زار می زنم

 علی اشتری

..................................

با رفتنش تمامی غم ها به من رسید
درد دو ماه فاطمه یکجا به من رسید

اول قرار  بود که باهم سفر کنیم
رفتن به او رسید و تمنا به من رسید

بی او شکست خورده ی تاریخ میشدم
با فاطمه، ولایت عظمی به من رسید

آخر نشد طبیب برایش بیاورم
حسرت ز درد ام ابیها به من رسید

او رو سپید شد که بلا را به جان خرید
خجلت ز روی حضرت طاها به من رسید

یادم نمی رود که چگونه تلاش کرد
در زیر تازیانه ی اعدا به من رسید

در طول زندگانی از خود گذشته اش
یا به خدا و یا به نبی یا به من رسید

هرچند آستین به دهان ناله می زدند
اما صدای زینب کبری به من رسید

تقسیم کار خانه به نفع علی نبود
وای از دلم که شستن زهرا به من رسید

از بس غریب بودم و بی کس به وقت دفن
تسلیت از خدای تعالی به من رسید

اهل مدینه راحت و آرام خفته اند
بیداری همیشه ی شبها به من رسید

نه اینکه دست خویش کشیدم به زخم او
زخمش ز بسکه بود هویدا به من رسید
جواد حیدری
.........................................

بانوی گل

در تب لاله ایی بی نشانم

مرغ دل در تکاپوی گلهاست

طبع من تاب جوشش ندارد

فصل پاییز بانوی گلهاست

باغ گل در غم باغبان باز

روبرو با فراقی دگر شد

جای مردم به زخم شقایق

داغ آلاله ها تازه تر شد

شعله در جستجوی گل سرخ

تا گلستان کشیده زبانه

رفته حتی به چشم ملائک

دود آن غربت بیکرانه

هیزم جهل دنیا پرستان

آتشین دامن آسمان کرد

آه مظلوم چاه مدینه

شکوه از خلق نامهربان کرد

از شبیخون دونان تاریخ

خلوت جمع خوبان بهم خورد

آمدند و شکستند و رفتند

برگ خونین دیگر رقم خورد

با کنایه چگونه بگویم

تاکه آتش به جان در افتاد

ناله ی فضه در خانه پیچید

پیش پای پدر ، مادر افتاد

با همان حالت ناتوانی

دست لرزان خود را عصا کرد

در ره پیروی از امامش

جان شیرین خود را فدا کرد

فاصله بود و یک کوچه نامرد

تا که آن دست مردانه بستند

با قلافی که گویی تبر بود

شاخه یاسمن را شکستند

آب شد کمکم آن شمع سوزان

ناله ای در گلویش نمانده

زندگی رفته در بستر مرگ

رنگ ماندن برویش نمانده

بار سنگینی داغ هجران

سرو قد قامتی را دو تا کرد

آنقدر شد مصیبت عیان که

عالمی را به غم مبتلا کرد

وقت کوچ پرستو نبود و

پرزد از آشیان ناگهانی

یاس حیدر چه نیلوفرانه

شد خزان در بهار جوانی

تربتش هم نشانی ندارد

کاش غربت قلم برنمی داشت

یا که مهدی برای تسلا

برمزارش گل لاله می کاشت

راه زهرا ولی بی نشان نیست

آسمان شلمچه گواه است

می وزد از مزار شهیدان

عطر یاسی که در قتلگاه است

لاله رویان ایران زمین هم

با تاسی به زهرا سر انجام

در دفاع از حریم ولایت

نامشان شد شهیدان گمنام

صابر خراسانی

برای مادرمان


امام باقر (ع) فرمود:

و لقد كانت علیها السّلام مفروضة الطاعة على جمیع من خلق اللّه من الجن و الإنس و الطیر و الوحش و الأنبیاء و الملائكة؛ حضرت فاطمه(س) بر همه مخلوقات خداوند، اعم از جن و انس و پرنده و درنده و پیامبران و فرشتگان واجب الاطاعة بود.

دلائل الإمامة ص 27

 

هر چند که دورِ مردم غاصب بود

هر چند که ظلم و دشمنی غالب بود

عصیان سقیفه کم نبود ای بانو

بر هر دو جهان اطاعتت واجب بود

***

پیامبر اکرم(ص) فرمود:

یا فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یغضَبُ لِغَضَبِكِ وَ یرضَى لِرِضَاك‏؛ اى فاطمه! همانا خداوند عزّوجل با غضب تو غضبناك مى‏شود و با خشنودى تو خشنود مى‏گردد.

احتجاج، ج 2 ص 254؛ بحارالانوار ج43 ص197

 

آن روز تو را زدند ای عصمت پاک

در کوچة غم برای یک قطعة خاک

بر ظلمت و کفر خود گواهی دادند

با حجت «ان الله یرضی لرضاک»

*** 

حضرت فاطمه(س) هنگام احتجاج بر غاصبان فدک، به آیه تطهیر اشاره نموده و فرمود:

کسی که بر علیه سیده زنان اهل بهشت شهادتی را بپذیر ملعون و کافر است، چرا که آنان (اهل بیت پیامبر) به حکم خداوند معصومند و با سایر مردم مساوی نیستند.

بحار ج9 ص134، اسرار آل محمد ص336

 

آه تو ز کف داد عنان را بانو

در ولوله انداخت جهان را بانو

دیدند همه چگونه ثابت کردی

آن روز تو کفر غاصبان را بانو

***

هنگامی که پیامبر اکرم(ص) آیه «فی‏ بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرفَعَ وَ یذكَرَ فیهَا اسمُهُ یسَبِّحُ لَهُ فیها بِالغُدُوِّ وَ الآصال‏» را قرائت فرمود، ابوبکر پرسید: یا رسول الله آیا خانه علی و فاطمه هم جزء این خانه هاست؟ پیامبر(ص) فرمود: نَعَم مِن أَفَاضِلِهَا؛ آری بلکه از افضل ترین آن هاست.‏

کنز الدقائق، ج9 ص312؛ بحار الأنوار ج‏23، ص: 333

 

خود را به زر و زور شرافت دادید

بر کینه و ظلم و جور جرأت دادید

آتش زده اید آن بهشتی را که

قبلاً به قداستش شهادت دادید

***

امام باقر(ع) در رابطه با آیه شریفه: «قُل هذِهِ سَبیلی‏ أَدعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی‏؛ این راه من است که من (پیامبر) و آن کس که مرا پیروی کرده با بصیرت كامل به سوى خدا دعوت مى‏كنیم‏» (یوسف/108) فرمود: منظور از «مَنِ اتَّبَعَنی؛ آن کس که مرا پیروی کرده» علی بن ابی طالب(ع) است.

بحارالانوار ج36، ص52

 

آن روز که حجت خدا تنها شد

از بار غمش قامت عالم تا شد

آن شعله ز چند تکه هیزم! نه نه

از آتش بی بصیرتی بر پا شد

***

سلمان مى‏گوید: على(ع) فرمود «همه مردم بعد از پیامبر(ص) مرتدّ شدند جز چهار نفر». مردم بعد از پیامبر(ص) به منزله هارون و تابعینش و به منزله گوساله و تابعینش شدند. پس على(ع) شبیه هارون و عتیق شبیه گوساله و عمر شبیه سامرى است.

اسرار آل محمد ، ص: 242

 

قوم نبی و این همه مستی! هیهات

بد عهدی و ظلم و جور و پستی! هیهات

این ظلم عظیم! بی گمان کمتر نیست

از فتنة گوساله پرستی! هیهات

***

حضرت فاطمه(س) خطاب به دومی فرمود:

یابن الخطاب! أتراك محرقا على بابی؟ ای پسر خطاب آیا می خواهی درب خانه ام را آتش بزنی؟

او گفت: نعم، ذلك أقوى فیما جاء به أبوك؛ آری این محکم ترین امر است در آنچه پدرت آورده است.

أنساب الأشراف: ج 1 ص 586؛ حیاة الخلیفة عمر بن الخطاب: ص 182

 

از تیره کفر و شرک، از یک پُشتند

دل‌ سنگ تر از یهودی و زردشتند

این مردم دین فروش مرتد آن روز

زهرای مرا به قصد قربت کشتند

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد

ای جان من هر چند دیگر نیمه جانی
اما برای رفتنت خیلی جوانی
حالا که من اینجا غریبم بار بستی؟!
حالا نمی شد بیشتر پیشم بمانی؟
بابای خاکم، التماست می کنم که-
-بی من مشو ای مادر آب، آسمانی
کمتر بگو با من (امیرالمؤمنینم!)
أشهد مگو با این زبان بی زبانی
حالا برای اینکه من چیزی نفهمم
درکوچه خاک چادرت را می تکانی!؟
اندازه ی یک عمر پیرت کرده بانو
سنگینی آن ضربه دست ناگهانی
یک نیمه از روی تو، صبح  روشن من
نیمی دگر مثل غروبی ارغوانی
رو از علی می گیری اما زیر چادر
پنهان  نگردد مَحرمم، قدکمانی

محسن عرب خالقي
............
 
اگر چه خصم، درِ خانه ریخت بر سر من
رواست گریـه کنیـد از بـرای شوهر من
مدینه گریۀ مـن سخـت خسته‌ات کرده ؟
حلال کـن کــه بُــوَد روزهای آخر من
خدا گــواست مــرا می‌زدند و می‌لرزید
چو گوشواره که لرزد به گوش، دختر من
ز تازیانــه بُــوَد سخـت‌تر نگـاه علی
کــه ایستــاده غریبــانه در برابـر مـن
علی! که گفته غریبی؟ به این گروه بگو
که هست فاطمه تنها، تمام لشکر مـن
برای یاری من خویش را مده زحـمت
که پشت در شده ششماهۀ تو یاور من
پنـاه مـن شــده دیوار و، در شده سنگر
شکست پهلو و آتـش گـرفت سنگـر من
خدیجه نیست که از من کند پرستاری
از این به بعد دگر زینب است مادر من
دگــر زنــان مدینــه عیــادتم نکنند
مگــر کــه قاتلـم آیــد کنار بستر من
کنم ز لطف و کرامت شفاعت از «میثم»
که ریـزد از قلمش اشـکِ دید‌ۀ تر من

استاد حاج غلامرضا سازگار
..............
 
تقدیم به حضرت زهرا (س) و
مادر بزرگوارشان حضرت خدیجه کبری(س)

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید
محمد(ص)! دخترم از راه خیلی دور می آید
صدای نالهء خاک است این یا شادی افلاک
نوای تو‌أم سوز نی و تنبور می آید
محمد! سخت دلتنگم برای حزن لبخندش
به سمت مادر امشب ـچشم دشمن کورـ می آید
بمیرم دخترم این خاکیان بد با تو تا کردند
نفهمیدند از تو آیه های نور می آید
*
بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند
*
علی امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته
گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته
به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها
قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته
قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی
قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته
علی جان دخترم را، نور چشم خاندانم را
ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته!
قدم در کوچه دلتنگیت بگذار آهسته
بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته
*
بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

نغمه مستشار نظامی
.................
 

ما راسیر غربت زهرا نوشته اند

ما راسیر غربت زهرا نوشته اند

آوارگان تربت زهرا نوشته اند

دلخون یک حقیقت گم گشته اییم ما

بر قلب ما جراحت زهرا نوشته اند

این آه و ناله ها ز نواحی دیگر است

بر اشک ما مصیبت زهرا نوشته اند

آتش گرفته اییم ، زآتش گرفتنش

در جان ما حرارت زهرا نوشته اند

ما را برای شیعه شدن امتحان بسی است

دل را قرین محنت زهرا نوشته اند

غیرت نداشت هرکه به زهرا وفا نداشت

در وصف شیعه غیرت زهرا نوشته اند

باید که حق خطبه اورا ادا کنیم

در نطق ما فصاحت زهرا نوشته اند

یاری رسان محشر اگر هست فاطمه

روزی ما شفاعت زهرا نوشته اند

ما جرعه نوش باده زهرای اطهریم

در کام ما ، ولایت زهرا نوشته اند

نور ولای ما ز تولای فاطمه است

پاکی ما زعصمت زهرا نوشته اند

شرمنده پیش قامت بانوی محشرند

حتی شهید ها که فدایی حیدرند

محمود ژولیده

.................

ز بی محلی همسایه های این کوچه

دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟

کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست

خدا کند برسیم انتهای این کوچه

از این مکان و از آن دست می شود فهمید

کبود می شوم از تنگنای این کوچه

رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم

که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

قباله فدکم را بده به من نامرد

نزن. بترس کمی از خدای این کوچه

خداکند که علی نشنود چه می گوئی

که آب می شود از ناسزای این کوچه

مصطفی متولی

 

ما کارمان دعای فرج خواندن است وبس

 

عرض ادب

آقا دلت گرفته و چشمت بهاری است

از دیده ی تو کوثر احساس جاری است

آقا به یاد فاطمه شوریده می شوی

آری اساس عشق به زهرا مداری است

عرض ادب به ساحت مادر فریضه است

این اشکها نشانه ی والا تباری است

ما کارمان دعای فرج خواندن است وبس

این روزها که کار شما گریه زاری است

روضه کجا گرفته ایی ، ای وارث فدک

این روضه بی خزان و همیشه بهاری است

بر شیعه زخم خنجرشان کارگر نبود

این زخم سیلی است که بر شیعه کاری است

آقا شما بپرس : که پهلو شکسته را

دیگر چه جای هر شب ناقه سواری است

کوچه به کوچه ، شهر ، به صبح ظهورتان

از خون سرخ مادرتان ، لاله کاری است

 احسان محسنی فر

..............................

بالی برای رفتن تا آسمان بده

راهی برای دیدن رویت نشان بده

ما مردمان ساده دل این زمانه ایم

اصلا خودت بیا و دعا یادمان بده

ما با سه شنبه های شما خو گرفته ایم

اندازه لیاقتمان جمکران بده

برگرد و تکیه بر روی دیوار کعبه کن

ظهری به وقت شرعی زهرا اذان بده

خود را معرفی کن و یابن الحسن بخوان

و بعد قبر مادر خود را نشان بده....

 

 

یا زهرا مدد

روز موعود

تا به کی مهجور از یاریم ، یا زهرا مدد

بی نصیب از فیض دیداریم یا زهرا مدد

در میا سرزمین روضه ی غمبار تو

دانه ها از اشک می کاریم یا زهرا مدد

بهر ترویج مرام و مسلک و اندیشه ات

در جهان آماده کاریم ، یا زهرا مدد

کاسه ی چشمان ما لبریز احسان شماست

از عنایات تو سرشاریم یا زهرا مدد

کی به تکرار غم انگیز مدینه تن دهیم ؟!

آگه و هشیار و بیداریم ، یا زهرا مدد

شک و تردیدی به دلها ره ندارد در ولا

کی محل بر شبهه بگذاریم ، یا زهرا مدد ؟!

روز موعود از برای انتقام سیلی ات

در رکاب آن علمداریم ، یا زهرا مدد

ذکر یا زهرا مدد ذکر ظهور مهدی است

فاطمی گشتن همان درک حضور مهدی است

حسن علی پور

اشعار فاطمیه - رباعی


 گفتم: پاکي، گفت که : تنها زهرا

گفتم مادر، گفت که: زهرا زهرا

لا حول و لا قوّتَ الا باالعشق

لا عشقَ و لا عصمتَ الا زهرا



در، در، در، در، شروع تلخي‌ها در

دردا دردا چه کرد با زهرا در

در سرخ شد از شرم، عقب آمد و سوخت

از درد مگر چه گفت مادر، با در ؟



ديوانه‌ي عطر ياس خوشبوي توام

در حاشيه مدينه آهوي توام

من کشتي توفان زده‌اي سرگردان

پهلو زده در خليج پهلوي توام



آيينه‌ي حيرت کواکب شده‌اي

بر صبر هزار ماه غالب شده‌اي

دامان تنزل الملائک بودي

آيات تنزل المصائب شده‌اي


ديگر خبر از صداي دستاسي نيست

در باغچه‌ي حيات ما ياسی نيست

سيلي، ... آنهم به روي زهراي حسين

افسوس که در مدينه عباسي نيست



شيون مي‌کرد آسمان از بس ما ...

حتي بابا نداشت طاقت، پس ما ...

بگذار کمي بيشتر اينجا باشد

آهسته بريز آب روان را اَسماء



حس کرد حسن کنار آن بستر مُرد

انگار حسين از غم مادر مرد

زينب به دو چشم بسته‌ات زل زده بود

صد بار کنار پيکرت حيدر مرد



بي آبی آرام تو دريا چه کنم؟

با اشک يتيمان تو زهرا چه کنم؟

يا ايتها النفسِ علي، بي تو بگو

يا راضيهً مرضيهً، تنها چه کنم؟

قاسم صفران

اشعار فاطمیه - قاسم صفران

دو آینه‌ی روبروی هم

 مائیم، ما، دو آینه‌ی روبروی هم

تابانده‌اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می‌شویم به هم با نگاهمان

وا می‌کنیم پنجره‌ها را به روی هم

من مردِ روزِ رزم و تو بانوی اشک شب

نوشیده‌ایم سر خدا از سبوی هم

سر خم نمی‌کنیم مگر پیش پای عشق

عالم نمی‌دهیم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من

«یا ایها الذینِ» هم و «امنوا» ی هم

دریا ندیده است، نمی‌فهمد این کویر،

ما غرق می‌شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین

پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در

ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته‌ام و نه بازوی خسته‌ات

طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه‌ها خوشند، اگر چه در آتشند

پر می‌کشند در دلشان آرزوی هم

یک روز ما دوباره شبیه دو آینه

می‌ایستیم رو به خدا روبروی هم

قاسم صرافان

......................................

مرثیه‌ای با حافظ


سيلي آن روز به رويت چه غريبانه زدند

«آتش آن بود که در خرمن پروانه زدند»


يک کبوتر وسط شعله تقلا مي‌کرد  

«جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد»


رسم اين است که پروانه در آتش باشد

«عاشقي شيوه‌ي رندان بلاکش باشد»


با گل و غنچه تو ديدي در و ديوار چه کرد؟

«ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد»


کمر سرو در اين کوچه کمان خواهد شد

«چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد»


آه! هجده گل از آن باغ نچيديم و برفت

«باربر بست و به گردش نرسيديم و برفت»


تا در اين خانه گُلِ خنده‌ي زهرايم بود

«من ملَک بودم و فردوس برين جايم بود»


عمر کوتاه تو گنجايش دنيا را بس

«وين اشارت ز جهان گذران ما را بس»


خانه دوست کجا؟ صحن سپيدار کجاست؟

«اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست؟»

صفران .....................................

قصه‌ي پهلوي تو

واي از اين بازي که تو با صبر «حيدر» مي‌کني

چشم بر هم مي‌نهد، چادر که بر سر مي‌کني


آه اي «اَمّن يُجيبِ» دختران بي پناه

«زينب»ت را پس چرا اينگونه «مضطر» مي‌کني


با توام در! با تو تا ديوارها هم بشنوند

عشقِ «ياسين» است اين ياسي که پرپر مي‌کني


قصه‌ي پهلوي تو بغض خدا را هم شکست

اشک او را شبنم آيات کوثر مي‌کني


بازواني را که اين شلاق‌ها بوسيده‌اند

جاي لب‌هاي «محمد»(ص) بود، باور مي‌کني؟


با عبورت آخرين بار است از بوي بهشت

کوچه‌هاي شهر غمگين را معطر مي‌کني


بي حرم مي‌ماني و از حسرت گلدسته‌هات

در مدينه خون به قلب هر کبوتر مي‌کني


نيمه‌شب مثل نسيم از کوچه‌ها رد مي‌شوي

شاعران مست را بي‌تابِ مادر مي‌کني


مثل آنروزي که پيشاپيش مردم مي‌رسي

با نگاهي اين غزل را هم تو محشر مي‌کني

 .........

خاکستر این لانه اصلا دیدنی نیست

آتش در این کاشانه اصلا دیدنی نیست

در پیش چشمان ترِ یک شمع خاموش

افتادن پروانه اصلا دیدنی نیست

وا می‌شد این در رو به اقیانوس و امروز

پشت در این خانه اصلا دیدنی نیست

دستان ساقی بسته و ساغر شکسته

خون بر درِ میخانه اصلا دیدنی نیست

وقتی بیفتد چادر خاکی، خدایا!

هم از سر و هم شانه اصلا دیدنی نیست

بر صورت معصوم یک زن جای یک دست

ـ یک دست نامردانه ـ اصلا دیدنی نیست

باور کنید افتادن یک مرغ زخمی

بین چهل دیوانه اصلا دیدنی نیست

«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم...»

نه رفتن جانانه اصلا دیدنی نیست

قاسم صرافان

یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه

زهرا تر

شان تو والاست ، نه والاتر از اين حرفهاست 

چشم تو درياست، نه دريا تر از اين حرفهاست

ابتدايت انتها و انتهايت ابتداست

آن سر پيدات ، ناپيداتر از اين حرفهاست

بهر تو انسيه الحورا مثالي بيش نيست

خلقت انساني ات ، حورا تر از اين حرفهاست

جلوه ات را مصطفي و مرتضي ديدند و بس

چشم هاي خلق نابيناتر از اين حرفهاست

با همين سن كمت هم نوح هجده ساله اي

عمر كوتاه تو با معناتر از اين حرفهاست

تو سه شب كه هيچ هر شب شهر را نان ميدهي

سفره ي افطاري ات ، آقا تر ازاين حرفهاست

جايگاه فاطميه در سه شب محدود نيست

ليلة القدر علي يلداتر از اين حرفهاست

سايه ها كوچكتر از آنند تاريكت كنند

فاطمه جان روي تو زهرا تر از اين حرفهاست 

            ................

دست بردار اي حبيبه ، دست بر معجر مبر

ارزش نفرين تو بالاتر از حرفهاست 



                       حاج اكبر لطيفيان

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد
مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی...
...برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا
بدون حادثه دست از سر تو بردارد

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای
که چشمهات فقط دید مختصر دارد

نوشته اند که پیشانی ات به جایی خورد
خلاصه ضربه ی بد اینجنین اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد؟
ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

 حاج اكبر لطيفيان