من رفتم از این خاک که دریا باشد
مولای همه همیشه مولا باشد
در پای علی موی سفیدم دادند
تا باشد از این پیر شدن ها باشد
.......................
با رفتنش تمامی غم ها به من رسید
درد دو ماه فاطمه یکجا به من رسید
اول قرار بود که باهم سفر کنیم
رفتن به او رسید و تمنا به من رسید
بی او شکست خورده ی تاریخ میشدم
با فاطمه، ولایت عظمی به من رسید
آخر نشد طبیب برایش بیاورم
حسرت ز درد ام ابیها به من رسید
او رو سپید شد که بلا را به جان خرید
خجلت ز روی حضرت طاها به من رسید
یادم نمی رود که چگونه تلاش کرد
در زیر تازیانه ی اعدا به من رسید
در طول زندگانی از خود گذشته اش
یا به خدا و یا به نبی یا به من رسید
هرچند آستین به دهان ناله می زدند
اما صدای زینب کبری به من رسید
تقسیم کار خانه به نفع علی نبود
وای از دلم که شستن زهرا به من رسید
از بس غریب بودم و بی کس به وقت دفن
تسلیت از خدای تعالی به من رسید
اهل مدینه راحت و آرام خفته اند
بیداری همیشه ی شبها به من رسید
نه اینکه دست خویش کشیدم به زخم او
زخمش ز بسکه بود هویدا به من رسید
جواد حیدری
..................
از عطر یاسم....
گرد هم آوردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا كردند همدمهای عالم را
از عِطر یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد میبردند مریمهای عالم را
تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم كرد
شرمنده خواهم كرد شبنمهای عالم را
انگار یك جا بر سرم آوار میكردند
تیغ تمام ابنملجمهای عالم را
من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم
هیزم به دوشان جهنمهای عالم را
ماهم هلالی میشد و من در حلولی سرخ
میدیدم آغاز محرمهای عالم را
محمد مهدی سیار
..........
ز تربت گل او بوي سيب مي آيد
زقبرفاطمه بوي عجيب مي آيد
صداي هق هق يك ابر خسته و تنها
صداي بارش امن يجيب مي آيد
صداي كيست كه آهسته اشك مي ريزد؟
صداي گريه مردي غريب مي آيد
علي ست اين كه رود بر مزار فاطمه اش
مريض عشق كنار طبيب مي آيد
عجيب نيست كه آتش بگيرد اين دريا
كه بوي سوختن از يك حبيب مي آيد
رضا جعفری
............
با یاد لحظه های سجودی،..دلم گرفت
حتی بدون کشف شهودی..!دلم گرفت
وقتی خدا هم از سبب خلقت تو(گفت:
تو علت تمام وجودی) دلم گرفت
از سایه های شوم نفاق سقیفه و
سیر منافقان صعودی.....دلم گرفت
وقتی که باطلند و به حق رو نمیکنند
از خطبه بلیغ....چه سودی؟دلم گرفت
آتش برای خلیل خدا سرد شد ولی...
تو در میان شعله که بودی دلم گرفت
روزی کتاب عمر شما را ورق زدم
از جای دست و چشم و کبودی...دلم گرفت
دیشب برای عرض عیادت می آمدم....
در باز بود و تو نبودی دلم گرفت....
علی آمره
...............
دیگر از این همه تکرار دلم میگیرد
از در و کوچه و دیوار دلم میگیرد
ای که دور از همه گان دست به پهلو بردی
درد خود را مکن انکار دلم میگیرد
مادر از شوری چشمان همه مردم شهر
سر مکن چادر گلدار دلم میگیرد
و شبی شکوه کنان چاه به نخلی میگفت
که ز سوز دل سردار دلم میگیرد
بعد تو زینب و کلثوم و حسن بود و حسین..
و نوک خونی مسمار............دلم میگیرد
در پی خاک تو میگردم و باز از فکر
اینکه نا محرمم انگار دلم میگیرد
علی آمره
..............
ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها
از بی خبری های من و دربدری ها
ای فاطمه ! تنهاتر از آنم که بگویم...
بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها
انگار به تاوان گناهی که ندارم
در آتشی افتاده ام از خیره سری ها
دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها
دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها
بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید
از کوچهء تنهایی و بی همسفری ها
مانند یتیمی که سر راه تو باشم...
در حق دلم ، کرده ای ای زن ! پدری ها
ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه
ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...
ابراهیم قبله آرباطان
...............
توليت بي حرم
برگرد دردهاي دلم را دوا كني
حاجت به حاجت جگرم را روا كني
برگرد تا كه با همه ي مادري خويش
گندم براي سفره ي ما آسيا كني
با يد تو را دوباره ببينم .....صدا كنم
بايد مرا دوباره ببيني ......صدا كني
خيلي دلم گرفته سر چاه ميروم
برگرد خانه تا كه مرا رو برا كني
برگرد تا كه طبق روال هميشه ات
قبل از خودت سفارش همسايه را كني
اين بچه ها بدون تو چيزي نمي خورند
برگرد تا دوباره خودت سفره وا كني
از من مراقبند تو ناراحتم مباش
بايد كه افتخار به اين بچه ها كني
من هستم و به نيت نبش مزار تو...
اصلا نياز نيست كمي اعتنا كني
با ذوالفقار بر سر خاكت نشسته ام
وقتش شده دوباره برايم دعا كني
توليت حريم بلندت با من است
با شرط اينكه تو نجفم را بنا كني
علي اكبر لطيفيان
مادر که عزم رفتن از این خانه دارد
آرام آرام ای خدا جان می سپارد
هر شب کنار بستر او یک فرشته
می آید و زخم تنش را می شمارد
آلاله می ریزد به روی شانه هایم
بر سینه اش وقتی سرم را می فشارد
پهلو به پهلو می شود وقتی به بستر
امکان ندارد لاله سرخی نکارد
دیشب که گشتم پیکرش را خوب دیدم
یک عضو بی آسیب در پیکر ندارد
از روی دلسوزی برای گیسوانم
خم می شود تا شانه را بالا بیارد
پرواز مجروح صدایش بی سبب نیست
یک فاصله در استخوان سینه دارد
می گیرد از دستم لباس زخمی اش را
پیراهنی کهنه به جایش می گذارد
خاکستر پروانه ها بر دامن او
شام غریبان را برایم می نگارد
چشمان بابایم پر از ابر بهاری است
اما خجالت می کشد اینجا ببارد
لطیفیان
................
آن شب میان خانه مراسم گرفته بود
پیوند اشکهای علی بود و خون رود
بودند زینب و حسنین و زنی که داشت
می ریخت آب و غیر همینها کسی نبود
محرم نداشتند بجز آستینشان
گریه کنان روضه دستی که شد کبود
آنقدر غسل او به نوازش شبیه بود
انگار کن که فاطمه در خواب رفته بود
تا اینکه دست کوه با بازی او رود خورد
لرزید زانوانش و آتش فشان نمود
پروانه ها دویده به بالین شمع و بعد
می سوختند و باز به بالا رسید دود
دودی که پلکهای خدایی بهم کشید
یک قطره هم چکید وبه آن خانه در فرود
فرمود سجدهای به تن را قیام کن
دارد قیام عرش خدا می شود سجود
حسین رستمی
.................
كس ندارد خبر از راز نهان من و تو
آنچه بگذشت در این بین میان من و تو
" آن زمانیكه زمان یاد ندارد چه زمان "
آن زمانیكه فقط بود زمان من و تو
نه زمین بود نه خورشید نه آدم نه حوا
آسمان بود و خدا بود و نشان من و تو
تا خدا درصدد ساختن آدم گشت
خلقتش را نفسی داد ز جان من و تو
همه ی عالم و آدم همه از روز ازل
می نشستند سر سفره ی نان من و تو
بانی خلقتشانیم و همین آدم ها
ند روزیست بریدند امان من و تو
یاد داری كه در این شهر در این خانه ی عشق
شادی هر دو جهان بود ازآن من و تو؟
سرخی چشم غروب است كه خون می بارد
آسمان نیز شده دل نگران من و تو
گوشه ی خانه مزار من افسرده شده
دست تقدیر شده فاتحه خوان من و تو
دست تقدیر نگو ، پنجه ی یك گرگ صفت
كه چنین فاصله انداخت میان من و تو
امیر حسین الفت