سرتاسر مدينه پر از شوق و شور بود

سرتاسر مدينه پر از شوق و شور بود

لبريز از طراوت و غرقِ سرور بود

از آسمان شهر پيمبر در آن پگاه

صد آسمان ملائكه گرم عبور بود

وقت نزولِ سوره‌ي ياسين و هل أتي،

هنگامه‌ي تجلي آيات نور بود

بال فرشته فرش قدمهاي آفتاب

روبند ماهتاب ز گيسوي حور بود 

عطر بهشت از نفس باغ مي چكيد

تا اوج عرش زمزمه هاي حضور بود

 

عالم از عطر ياس مدينه معطر است

پيوند آسماني زهرا و حيدر است

 

مي خواستند تا كه بمانند يار هم

همدل ترين و هم نفس روزگار هم

بي زرق و برق ، ساده‌ي ساده شروع شد

پيوند آسماني شان در كنار هم

«سرمايه هاي اصلي شان مهر و عاطفه

بي اعتنا به ثروت و دار و ندار هم»

 بر اعتماد شانه‌ي هم تكيه داشتند

سنگ صبور يكدگر و راز دار هم

بودند هر پگاه دل انگيزتر ز عشق

گرم طلوع روشنِ خورشيد وار هم

 

چشم بد از جمال دو خورشيد دور باد

چشم حسودِ بد دل و بد خواه كور باد

 

هم ، ماوراي حد تصور كمالشان

هم ، ماسواي ذهن و تخيل جلالشان

آنجا كه سوخت بال و پر آسمانيان

بام نخستِ پر زدن و اوج بالشان

بايد كه درس زندگي آموخت تا ابد

از بورياي كهنه و ظرف سفالشان

در جام كوزه روشني خمّ سلسبيل

كوثر شراب خانگي لايزالشان

كي مي توان به واسطه‌ي اين مثالها

پرواز كرد تا افق بي مثالشان

 

آئينه‌ي ظهور صفات خدا شدند

ياسين و نور شدند هل أتي شدند

 

بر شانه هاي عرش خدا خانه داشتند

نه نه ، كه عرش را به روي شانه داشتند

اين ساکنان عرش خدا از همان ازل

چشمي به چند روزه‌ي دنيا نداشتند

هر چند داشت سفره شان نان خشكِ جو

اما هميشه خويِ كريمانه داشتند

سرشار از عشق و عاطفه و نور ِ معرفت

همواره لحظه هاي صميمانه داشتند

گل داده بود باغِ بهشت اميدشان

يعني چهار غنچه‌ي ريحانه داشتند

 

ما جرعه نوش چشمه‌ي جاريّ كوثريم

دلداده ايم ، شيعه‌ي زهرا و حيدريم

یوسف رحیمی

اشعار سالروز ازدواج امیرالمونین علیه السلام و حضرت زهرا

از عالم بالا خبر آمد خبری بود

در عرش خدا حال و هوای دگری بود

در جشن عروسی دوتا دلبر و دلدار

بارید زشوق آنکه زاهل نظری بود

در عرش عروسی است و مهمان خدایند

داماد و عروس هم زملک دور و بری بود

سرمایه ی این زوج فقط مهر و محبت

هرچند که دارائیشان مختصری بود

زهرا فقط هم کفو علی بود ، همانکه

(سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود)

بالاتر از انس و ملک و حوریه زهراست

اصلا نتوان گفت همانند پری بود

در وقت زفاف از سر شب این دوکبوتر

در حال مناجات خدا تا سحری بود

ابتر چه کسی گفت به پیغمبر خاتم ؟

کوری عدو ماحصلش دو پسری بود

اول حسن و بعد حسین ، بعد زنسلش

یعنی که همیشه به جهان تاج سری بود

دیگر چه نیازی به سپر بود علی را

از فاطمه بهتر مگر او را سپری بود!

می گفت علی با دل پر درد و پر از آه

هر وقت که از کوچه ی غم ها گذری بود

اوقات خوش آن بود که با فاطمه سر شد

در باقی عمر خون دل و چشم تری بود

ای فاطمه ای یاور نه ساله ی حیدر

رفتی و نگفتی که تو را همسفری بود ؟

 یاسر مسافر

زهرا به علي ، علي به زهرا ماند

زهرا به علي ، علي به زهرا ماند

اين قاعده را كه هر كسي ميداند

از هر كه بپرسي علي و زهرا

خوشبخت ترين زوج جهان ميداند

 علي رجبي

اشعار سالروز ازدواج امیرالمونین علیه السلام و حضرت زهرا


آسمان می خواند امشب قدسیان دف می زنند

حوریان کِل می کشند و خاکیان کف می زنند

شیر عاشق کش! کدام آهو دلت را برده است؟

تیغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟

آسمانی بی کرانی، عاشق دریا شدی

آمدی آیینه ی انسیه ی حورا شدی

امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!

شب، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!

بیش از این ها با دل محبوب ما بازی نکن

پیش این نیلوفر یکدانه غمازی نکن

مثل اقیانوس آرام است این بانو ولی

در دلش طوفان به پا کردی، مدارا کن علی!

«لیلة القدر» نگاهش یا علی! اجر تو است

او «سلامٌ فیه حتی مطلعِ الفجر» تو است

از ازل در پرده بود آیینه دارش می شوی

در عبور از کوچه باغ عشق، یارش می شوی

قدّ و بالای علی از چشم زهرا دیدنی ست

وای! وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی ست

ماه در اوج برکه دیدنی تر می شود

قدر زهرا با علی فهمیدنی تر می شود

مانده احمد تا کدامین وجه رب را بنگرد

روی حیدر را ببیند یا به زهرا بنگرد

ای بلال امشب اذانی را که می خواهی بگو

«اشهدُ انّ علیاً حجة الله»ی بگو

عقد زهرا و علی در آسمان ها بسته شد

سرنوشت عشق هم بر زلف آن ها بسته شد

گفت احمد: این زره خرج جهاز دختر است

خوب می دانست حیدر بی زره هم حیدر است

تا در میخانه امشب روح را پر می دهیم

دل به چشم کوثر و دستان حیدر می دهیم

قاسم صرافان

از عرش فرشته ها اگر می آیند

از عرش فرشته ها اگر می آیند

به جشنِ دلِ پیامبر می آیند 

زهراست عروس و شاه داماد علی

این دو چقدر به یکدگر می آیند!

علی اکبر لطیفیان

اشعار سالروز ازدواج امیرالمونین علیه السلام و حضرت زهرا

 فضای شهرمدینه دوباره روحانی است

  نماز پنجره هایش چقدر عرفانی است

 مگر چه عید بزرگی رسیده که امشب

 در آسمان و فلک جشن نور افشانی است

 عجب شبی ! همه جا ریسه بسته جبرائیل

 عجب شبی ! همه ی کهکشان چراغانی است

 ولیمه می دهد امشب پیمبر رحمت

 چقدر سفره ی این بزم پهن و طولانی است !

 فرشته ها سرشان گرم رقص و...؛ میکائیل

 به فکر پخت و پز ِ سوروساتِ مهمانی است

 

درون سفره مِی ناب و ساغر آوردند

کلیم و خضر دلی از عزا در آوردند

 

ستاره ها همه بی تاب دیدن داماد

 گرفته اند حسودان کور دل غمباد

 وضو گرفته و با احترام باید گفت:

 -جناب حضرت داماد ، شاخه ی شمشاد-

 تمام آینه های مدینه غش کردند

 نگاه فاطمه تا در نگاه شان افتاد

 کلید باغ جنان را خدا مراسم عقد

 به این عروس سر ِ سفره زیر لفظی داد

 ترانه ی لب داوود خوش صدا این است:

 علی و فاطمه پیوندتان مبارک باد


خدا به حور و ملک گفت تا که دف بزنند

بس است گفتن تسبیح و ذکر، کف بزنند

 

وحید قاسمی

اشعارسالروز ازدواج حضرت علی ع و حضرت زهرا س

/**/


عشق یعنی یکی درون دو تن

عشق یک روح رفته در دو بدن

 

عشق زهراست روبروی علی

نظر آنهم فقط به سوی علی

 

عشق راهی بدون خاتمه است

آخر، این راه، راهِ فاطمه است

 

فاطمه گفتم و دلم پر زد

باز شاعر به سیم آخر زد

 

زد دوباره دلی به این دریا

حسبنا الله و حسبنا زهرا

 

فاطمه قاب روبروی علی است

فاطمه غرق در وضوی علی است

 

فاطمه در کنار حیدر نه

فاطمه دختر پیمبر نه

 

خلق احمد به نور فاطمه بود

نور حیدر ظهور فاطمه بود

 

سیر لولاک آخرش زهراست

بی سبب نیست مادر باباست

 

یازده ماه دور گردن اوست

یازده گل به روی دامن اوست

 

یازده نور و یازده ساغر

یازده جوی جاری از کوثر

 

یازده عاشق از تبار علی

یازده عکس یادگار علی

 

یک دل او دارد و ازآن علی ست

فاطمه زور بازوان علی ست

 

یا علی بر لبش که جاری شد

برق زد عشق و ذوالفقاری شد

 

با تو تیغ علی دو دم دارد

با تو حیدر بگو چه کم دارد


دل شد از این حماسه بی پروا

حسبنا الله و حسبنا زهرا

 

قاسم صرافان

اشعار ازدواج حضرت علی ع و حضرت زهرا س

یک مرد و زن مکمّل هم در کنار هم

آیینه وار هر دویشان بی قرار هم

معنای اصلی لغت خانواده اند

مست نگاه یکدلی و می گسار هم

این زندگی بنا شده بر پایه های عشق

بی اعتنا به ثروت و دار و ندار هم

یک خانه ی محقّر و یک قطعه ی حصیر

سرمایه های اصلی شان اعتبار هم

کانون گرم پرورش غنچه های یاس

پیوندشان وقوع و طلوع بهار هم

در آسمان عاطفه این ماه و آفتاب

چرخیده اند تا به ابد در مدار هم

عاقد خدا و مهریه آب و سکوت محض

آری شدند هم نفس روزگار هم

وحید قاسمی

به مناسبت ازدواج حضرت امیر المومنین ع و حضرت زهرا س

دست خدا چو دست به سوی خدا گرفت

در اصل مصطفی زعلی اذن را گرفت

 

دیدند خواستگار علی بود ظاهرا

یک روح بود عشق ولی در دوتا بدن

 

زهرا اگر نشست علی هم به پیش رفت

الحق علی به خواستگاری خویش رفت

 

زهرا همان علی ست ولی در پس حجاب

غیر از بلی چه چیز به حیدر دهد جواب؟

مهدی رحیمی


به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار میلاد حضرت رقیه سلام الله علیها

امشب نسیم عشق درعالم وزیده است

شهدجنون به کام دل ماچکیده است

 مستی خودش شده است خراب شراب ما

عقل ازسرتمامی مستان پریده است

 امشب فرشته از سربازار آسمان

صدهدیه بهر دیدن دلبرخریده است

 حال وهوای عرش خدا داده برزمین

گویاکه شاهکار دگرآفریده است

 تاکوچه های شهرمدینه به شوق وشور

مامور وحی دلشده باسر دودیده است

 گویادوباره سوره کوثرشده نزول

گویادوباره حضرت زهرا رسیده است

 خورشید عشق بر رخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 ***

به به چه جشن وشور وسروری بپاشده

شهرمدینه نه همه جاکربلاشده

 امشب حسین مادرخود رادوباره دید

به به  به اوچه گنج عظیمی عطاشده

 عباس داشت آرزوی روی فاطمه

شکرخدا که حاجت اوهم روا شده

 آیابراستی بود این نور- فاطمه؟

یاروح اوبه جسم دگرجابجا شده

 این دختراست یاکه بودحوری بهشت

حوریه هم به حسن رخش مبتلا شده

این گل بود زباغ گلستان عاطفه

تنها برای دامن زینب سوا شده

 خورشیدعشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

*****

این یاس نوشکفته نگاهش بهاری است

بهرحسین آخرچشم انتظاری است

 مثل تمام پاک نهادان اهل بیت

او از نژاد ونسل شه ذوالفقاری است

 گویاستاره آمده بر پشت بام ماه

وقتی به روی دوش عمو درسواری است

 یک هدیه:سینه ریز و دوتاگوشوار ناب

اکبرخرید وگفت که این یادگاری است

 هرقدرناز اوبکشد بازهم کم است

بهرحسین دخترک ته تغاری است

 عباس وقاسم وعلی اکبر وحسین

دور وبرش عجب صف عشق وحصاری است

 اوظاهرش سه ساله ولی پیرمعرفت

وقتش بیاید اوصنم جان نثاری است

 خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 **

 ازعطرسیب غرق ونگاهش پرازاثر

دارد نمک به چهره و کامش پرازشکر

 پابرزمین اگربزند میشودطلا

رخ گربسوی شب بکشدمیشودسحر

مریم کنیزملتمس خانواده اش

موسی خمیده دربراو گشته تاکمر

 بااین همه مقام کسی یاری اش نکرد

درشهرشام وکوفه که اوبودخونجگر

 درد دل شکسته خود رابریده جان

یکشب برای راس پدرگفت مختصر

 ازبس دویده ام وسط کوچه های شهر

ناخن زپای زخمی من کنده شد پدر

 خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

اشعار میلاد سه ساله ارباب حضرت رقیه سلام الله علیها

اشعار میلاد حضرت رقیه سلام الله علیها

زمین دوباره پر از آیه های کوثر بود

تمام شهر پُر از بوی عود و عنبر بود

به ناز مقدم یاسی به عطر دل کش سیب

تمام پهنه ی ارض و سما معطر بود

به گرد ماه وجودش ستاره می گردید

مهی که یک سر و گردن ز ماه هم سر بود

برای آن که قدم روی خاک نگذارد

فرشته ریخته بود و زمین پُر از پَر بود

عجیب نیست که این قدر شاه بوسیدش

به جان فاطمه خیلی شبیه مادر بود

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

***

دوباره فاطمه ای پای در رکاب زده

کرشمه کرده طعنه به ماهتاب زده

برای آن که مبادا نظر کنند او را

حسین فاطمه بر چهره اش نقاب زده

مسیر آمدنش را زد عمه جان جارو

به اشک شوق عمو، خاک کوچه آب زده

بگو به ماه فلک دیده ی حسودت کور

که بوسه بر روی این ماه آفتاب زده

سه سال آمد و پر زد از آن زمان تا حال

فلک به خاطر رؤیاش سر به خواب زده

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

***  

کلید کار گشائی است بین دستانش

شمیم یاس گرفته تمام دامانش

فدای آن حرم کوچک و تماشائیش

که جبرئیل نشسته است روی ایوانش

از این طرف به هیاهوی شام و از آن سو

به سمت عرش خدا می رود خیابانش

سه ساله است ولی می شود زیارت کرد

به جای فاطمه و آن مزار پنهانش

به دست خالی و آه دل و به رشته ی عشق

دخیل بسته دلم بر ضریح چشمانش

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

*** 

دلم به پیش حضور تو اعتکافی شد

که عشق های دگر پیش من خرافی شد

سه صفحه خورد ورق از کتاب تو اما

نشان فاطمه بر جلد آن صحافی شد

سه ساله بودی و یاد آور غم زهرا

وَ لحظه لحظه ی آن روضه مو شکافی شد

تمام کینه ی حیدر به روی بابایت

وَ بغض فاطمه روی سرت تلافی شد

غلاف و سلسله و تازیانه بود اما

سنان و کعب نی و خار هم اضافی شد

طواف حاجیه خانوم سیدالشهدا

به دور کعبه ی سر بود عجب طوافی شد

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب

رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

محمد ناصری

بر طاق جنّان حك شده سیمای رقیه

بر طاق جنّان حك شده سیمای رقیه

خورشید كمی از رخ زیبای رقیه

مهتاب كه شب ها دل عالم برباید

یك نور ز رخسارِ دل آرای رقیه

دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است

چون منتظرِ بخشش فردای رقیه

گر هر دو جهان ابر شوند اشك بریزند

یك قطره ز هر آبله ی پای رقیه

من كس نگذارم به دلم پای گذارد

زیرا كه حریم دلِ من جای رقیه

گر سبزترین ارض خدا را كه ببینی

آراسته با سبزیِ دیبایِ رقیه

او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره

این اشكِ حسین از قد و بالای رقیه

هر كرده ی او آیینه ی حضرت زهرا

این وجه شرر بر دلِ بابای رقیه

با این كه غم كرب و بلا سخت گران است

سنگین تر از آن ناله و غم های رقیه

هر انس و ملك تشنه ی یك خنده ز رویش

روح همگان صفحه ی سودای رقیه

حسن فطرس

دختری آمد از قبیله ی نور

دختری آمد از قبیله ی نور

نذر راهش سبد سبد احساس

صورتش مثل قاب نرگس بود

سیرتش روح صد گلستان یاس

***

هر فرشته که می رسید از راه

یا اگر جبرئیل می آمد

به پر روسریِ گلدارش

تا ببندد دخیل می آمد

***

تا که لب را به خنده وا می کرد

دل هر ماه پاره را می برد

هر دلی را به لطف لبخندش

به خدا تا خود خدا می برد

***

ساره آسیّه هاجر و مریم

زائر هر شب نگاه او

وَ شکوه تمام این دنیا

گرد و خاک غبار راه او  

***

به صفات حمیده اش سوگند

آینه دار حُسن زهرا بود

خاک راهش شفای هر دردی

او مسیحاتر از مسیحا بود

***

در میان قبیله ی خورشید

در دل هر ستاره جایی داشت

وَ روی موج آبی دل ها

مثل مهتاب ردّ پایی داشت

***

آسمان است و گوشواره ی او

خوشه های طلایی پروین

مستجاب الدعاست این بانو

عطر سبز قنوت او آمین

***  

عطر باغ بهشت دارد او

که شبیه نسیم می آید

یا به روی قنوت پروازش

بال هر یا کریم می آید

***

هر سحر بوسه می گرفتند از

مقدمش کاروانی از خورشید

یاس ها چلچراغ ایوانش

با همان بالهای سبز و سپید

***

خاک بوسش فرشته، تا می شد

او برای نماز آماده

بال پرواز ربنایش بود

عطر سیب و ضریح سجاده

***

آسمان مدینه ی دل را

مهر و ماه و ستاره، کوکب بود

بین این خانواده این بانو

همه ی عشقِ عمه زینب بود

***

آسمان ها ستاره می ریزد

جبرئیل از جنان به پای او

دسته گل می فرستد از جنت

مادرش فاطمه برای او

***

نه فقط عشق حضرت ارباب

آرزو و امید عباس است

زینت آسمان آبیِّ

شانه های رشید عباس است

***

جلوه دارد میان چشمانش

همه ی مهربانی ارباب

گل بریزید آمده از راه

دختر آسمانی ارباب

***

مریم است این وَ یا خود زهراست

که حریمش پُر از کرامات است

تا قیام قیامت این بانو

افتخار تمام سادات است

اشعار میلاد سه ساله ارباب حضرت رقیه سلام الله علیها

هر که از عشق رنگ و بو دارد

هر چه هم باشد آبرو دارد

گر چه از عشق بارها گفتند

باز هم جای گفتگو دارد

بردن نام عشق جایز نیست

جز بر آنکه لبش وضو دارد

کیست این خانم سه ساله ی عشق

که پدر هم هوای او دارد

هر چه کردم مرا دمشق نبرد

دل من نیز آرزو دارد

نه مگر می شود بغل نشود

نه مگر می شود عمو دارد

***

بال جبریل با پرش خوب است

آسمان با کبوترش خوب است

عاشقان مثل ابر بارانند

از همه چشمها ترش خوب است

به گرفتاریم نگاه مکن

جاده ی عشق آخرش خوب است

گر چه طفل پسر نمک دارد

ولی این بار دخترش خوب است

از همه دختران هر آنکس که

رفته باشد به مادرش خوب است

بهر بالا نشینی خانم

شانه های برادرش خوب است

***  

ای مسیحای آشنای حسین

خنده هایت گره گشای حسین

ای که وقت نزول آیه ی عشق

چادرت می شود حرای حسین

من چکیده شدم به پای شما

تو چکیده شدی برای حسین

آفریده شدم برای شما

آفریده شدی برای حسین

عاقبت می شوم فدای شما

عاقبت می شوی فدای حسین

من خمیده شدم برای شما

تو خمیده شدی برای حسین

من تکیده شدم برای شما

تو تکیده شدی برای حسین

هر چه باشد تو عمه ی مایی

زینب دوم سرای حسین

***

یاد تو یاد مادر آورده

کیست اشک تو را در آورده

این همه پیش عمه گریه نکن

حاجتت می شود بر آورده

ای فرشته بلند شو از خواب

یک نفر آمده سر آورده

شوق وصل یتیم گونه ی توست

که طبق را جلوتر آورده

پدرت آمده چه آمدنی

به گمانم که معجر آورده

آنکه برده است گوشواره ی تو

داد عباس را در آورده

دخترم ای فرشته ام چه کسی

گوشوار تو را در آورده

اشعار میلاد حضرت رقیه سلام الله علیها

 خاك قدم رقیه باشی عشق است

 زیر علم رقیه باشی عشق است

 با مهدی صاحب الزمان از ره لطف

 یك شب حرم رقیه باشی عشق است

***

 هر جا سخن از رقیه جان می آید

 صوت صلوات عرشیان می آید

 در مجلس این سه ساله من معتقدم

 عطر خوش صاحب الزمان می آید

***

 امشب كرم رقیه را می بینیم

 خیر قدم رقیه را می بینیم

 این حرف تمام عاشقان است حسین

 پس كی حرم رقیه را می بینیم

***

 در محفل عشقتان ادب آوردم

 غم از دلتان برده طرب آوردم

 یادت نرود یك صلواتی بفرست

 تا نام رقیه رابه لب آوردم

سید مهدی شجاع

اشعار میلاد سه ساله ارباب حضرت رقیه سلام الله علیها

عجب شبي ست كه يك ماه منظر آوردند

براي هاشميان باز مادر آور دند

زبس حسين دلش تنگ روي مادر بود

شبيه مادرش اينبار دختر آوردند

مثال عمه خود كافتخار حيدر بود

به دختران جهان دختري سرآوردند

درست مثل زمان تولد زهرا

سه آيه اي به بلنداي كوثرآوردند

براي اينكه بگيرند گاهوارش را

هزار مريمُ آسيه از در آوردند

عجيب نيست كه عباس ماه هديه كند

شبي كه حضرت زهراي ديگر آوردند

براي اينكه غزلهاي حق شود كامل

سه بيت از صدُ چارده غزل درآوردند

اگرچه حضرت زهرا زنسل احمد بود

رقيه را ولي از نسل حيدر آوردند

ازاين به بعدصفادر قبيله رايج شد

رقيه آمدُ باب همه حوائج شد

رسيد تاكه شفاعت كند جزامارا

رسيد تاببرد تاكوير دريارا

نشست در بغل عمه زينبش گويا:

خديجه دربغلش داشت باز زهرا را

به يوسفي كه ته چاه بود وحي رسيد

بگير دامن شيرين زبان آقارا

زبس كه آينه فاطمه ست اين دختر

رسيدبانفسش جان دهد مسيحارا

به خنده هاي قشنگش كه باغ رضوان است

ربوده است دل عمه هاوبابا را

به پاي دل برو پشت در امام حسين

كه بشنوي همه دم نغمه هاي لالارا

براي اينكه به افلاك هم سري بزند

مكان بازي خود كرده دوش سقارا

نگاه كن به خودت كشته مرده اش هستي ؟

شب ولادت بي بي ست زين جهت مستي

ستاره چون گل سر بود روي گيسويش

حسين فاطمه را مست گرده از بويش

ملائكه همه خيل سپاه او هستند

فرشته ها همه هستند خادم كويش

اگركه عشق علي جاري است در رگهاش

نشان قدرت مولاست روي بازويش

زبان اوست كه دارد نشان تيغ علي

جمال حضرت زهرا نشسته بر رويش

رقيه بود كه نامش يزيد را لرزاند

هلال ماه محرم هلال ابرويش

دوگوشواره او هديه علي اكبر

وهديه هاي عمو بود هر النگويش

بدور ماه رخش جبرئيل مي گرديد

وهركه خورد به چشمش خليل مي گرديد

ميان چشم ترش كوهي از حيا دارد

رقيه است جلالي به ناكجا دارد

اگر كه جمله سربند اوست يازهرا

براي اينكه لبش عطر مرتضي دارد

زروز اول ميلاد او مشخص بود

شبيه عمه خود ميل كربلا دارد

به خاطر گل روي حسين فاطمه است

نگاه مرحمتي هم اگر به مادارد

گدايي در اوپادشاهي دلهاست

گدائيش قد باغ جنان بهادارد

شبي كه برسرسجاده مي نشيند او

زخاك تادل افلاك رد پادارد

اگر كه خادم اويي بناز برنفست

چراكه باغ جنان است قمري قفست

سرحسين سر ني گرفت جانش را

گرفت ضربه سيلي همه توانش را

كبوترانه رسيدُاسير بابا شد

فراق روي پدر سوخت آشيانش را

چه شد كه از سرمركب بروي خاك افتاد

گمان كنم كه پليدي بريد امانش را

زضرب سيلي دشمن كبود شد اما

شكست كعب ني آنروز استخوانش را

همان كه بين طبق ديد رأس بابا را

وهديه كرد به سر،‌قامت كمانش را

چه شد كه آن زن غساله در شب دفنش

نشُست آن بدن مثل ارغوانش را

چه شد كه سهم نگاهش صد آسمان غم شد

سه سال داشت ولي سرو قامتش خم شد

مهدی نظری

اشعار میلاد حضرت رقیه سلام الله علیها

داشت آن روز زمین قصه ای از سر میخواند

قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند

رخ مولود چنان با رخ مادر میخواند

که پدر زیر لبی سوره ی کوثر میخواند

 

خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته

نکند حضرت زهرا به جهان برگشته

 

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است

عرض تبریک به ارباب برای همه است

زینب آیینه به کف بر لبش این زمزمه است

به خدا خون علی در رگ این فاطمه است

 

دختری که نفسش جلوه ی زهرا دارد

پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

 

فاطمه پر زده اما برکاتش باقی است

راه باز است ببینید صراطش باقی است

هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است

حال اگر نیست پیمبر صلواتش باقی است

 

کار خورشید به ناخواه درخشندگی است

کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است

 

تو که بالای سرت نور امامت داری

جزء این طایفه ای دست کرامت داری

محشری گشته به پا باز قیامت داری

چون که بر دوش ابالفضل اقامت داری

 

وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد

تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

 

آمدی نازترین یاس معطر باشی

در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی

آمدی چند بهاری گل اکبر باشی

نفسی هم شده همبازی اصغر باشی

 

باز لبخند بزن عشق خریدار تو است

کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

 

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی

اسم بابا که می آری غزل بابایی

چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی

ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی

 

دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت

دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

 

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

پس از این فاصله تا شام پریدن زیباست

پابرهنه شدن و جامه دریدن زیباست

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

 

عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی

عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

 

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد

صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد

یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد

او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد

 

باز باشوق یکی چادر کوچک آورد

دختری نذر نگاه تو عروسک آورد

 

یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند

اول کودکی ات بود که پیرت کردند

مجید تال