با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید از آن «در» شروع شد
مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد
دل شوره های زخمی خواهر شروع شد
باور نداشت آتش آن اتفاق را
تا عصر روز حادثه باور شروع شد
جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه
تکرار قصه ی در و مادر شروع شد
اینجا بجای میخ در و قامتی کبود
اینبار جنگ خنجر و حنجر شروع شد
زینب! بلند گریه کن اینجا مدینه نیست
حالا که سوگواری حیدر شروع شد
نه باورم نمی شود این سطر از لهوف
والشمرُ جالسٌ ... سر و خنجر ... شروع شد
می خواستم تمام کنم شعر را، نشد
یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد
خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت
زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد
یا صاحب الزمان! غم تو نانوشتنی است
بگذار بگذرم ...
اینها گذشت ...
چفیه و سربند را که بست،
تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،
رفتند دسته های عزایی که راهشان
با « انتقام سیلی مادر » شروع شد
در موج خون به سمت حرم سینه زن شدند
رنگین شد این غزل دم آخر، تمام شد
محمد میرزایی
..........................
بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت
امشب بیا که بوسه زنم برگلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت
می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آن جا نبینمت
غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذرکردهام که به نیها نبینمت
امشب برای من تو دعاکن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا ببینمت
...
دید چشمش به آسمان وا بود
تشنه بود و میان خون ها بود
لحظه های جسارت و غارت
در دل قتلگاه بلوا بود
رحم در چشم نانجیبی نیست
بین خولی و شمر دعوا بود
دید دست جماعتی نامرد
تکه های لباس پیدا بود
لبه ی تیغ ها که پایین رفت
ساقه ی نیزه ها به بالا بود
حسن لطفی
.......................
داشت هر چند گُلِ جانِ تو پرپر می شد
از شمیمش همه ی باغ معطر می شد
من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم
پیش چشمم كه تن پاك تو بی سر می شد
كاری از دستِ كسی بر نمی آید باید
دلم آرام به تقدیر مُقَدَّر می شد
قول دادی كه شفاعت كنی از قاتل خود
ولی آن روز مگر حرف تو باور می شد
به تو هر ضربه كه می خورد خدا می داند
ضربان دلِ من چند برابر می شد
زره ات بیشتر ای كاش تحمل می كرد
لااقل عمق جراحاتِ تو كمتر می شد
آن زمانی كه لبِ تیغ به حلقومت خورد
حنجرت كاش مطیعِ دم خنجر می شد
...
ظاهراً جد اطهرش هم بود
پدرش بود مادرش هم بود
وقتی افتاد روی گونۀ راست
بین مقتل برادرش هم بود
جای سالم نبود در بدنش
زخم تا بود پیکرش هم بود
زیر پای سنان و نیزه و تیر
نه فقط سینه حنجرش هم بود
بی کس و بی پناه از نزدیک
سنگ می خورد و خواهرش هم بود
خواهرش قبل قاتلش آمد
تا نفس های آخرش هم بود
گر چه او را زدند اما چون
چادرش بود معجرش هم بود
آن زمان هم که غارتش کردند
به روی دست ها سرش هم بود
مصطفی متولی
......................
خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود
خوردی امروز نیزه فردا نَعل
نیزه هم چاره دارد اما نعل...
یك، دو، سه، چهار... ده تا اسب
روی هم می شود چهل تا نعل
هر كسی از تنِ تو می گذرد
شمر با پا و اسب ها با نعل
پشت و روی تو را یكی كردند
چقدر جلوه دارد این جا نعل
چون لباست به روی چادر من
هر كسی پا گذاشت حتی نعل
دهنت را خودت بگو چه شده؟
تهِ شمشیر خورده ای یا نعل؟
علی اکبر لطیفیان
.................
خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود
خون ریخت، قلوه سنگ به روی سرم كه خورد
زینب دوید، روی زمین پیكرم كه خورد
برخواستم مقابل آن ها بایستم
نگذاشت ضرب تیغ به بال و پرم كه خورد
تكیه به نیزه دادم و چشمم به خیمه بود
دیدم نگاه لشكریان بر حرم كه خورد
آن قدر چكمه آمد و بر پهلویم گرفت
مثل مدینه بر بدن مادرم كه خورد
رویم به خاك بود و نگاهم به آسمان
هی تیغ پشت تیغ بر این حنجرم كه خورد
وقتش رسیده بود بریزند بر سرم
باران تیر و نیزه به پا تا سرم كه خورد...
یعنی كه گوشواره ی طفلان كشیده شد...
یعنی كه دست بر گلوی دخترم كه خورد...
فریاد زد سكینه كه بابا عمو كجاست؟
بیند دو دست حرمله بر معجرم كه خورد...
رضا رسول زاده
..................................
خنجر كشیده اند خدا را رضا كنند
خود را به زور در دلِ گودال جا كنند
اینجا كه گود بود چرا خورده ای زمین؟
جایی دگر نبود سرت را جدا كنند؟
انصاف نیست لشگر كوفه كفن شوند
این ها تو را مقابل زینب رها كنند
نه جای نیزه مانده و نه نیزه مانده است
تا زخم دیگری روی آن جسم جا كنند
وقتی به عضو عضو تو رحمی نكرده اند
می خواستی ملاحظه ی خیمه را كنند؟!
وقتی كفن برای تنت فایده نداشت
گفتند بوریا عوضش دست و پا كنند
حامد خاکی
........................
آن گونه را به خاک منه معجرم که هست
حیف از سر تو نیست بیفتد سرم که هست
گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر
تا سر نهی به زانوی او مادرم که هست
پس آن همه فرشتۀ سایه فروش کو؟
یادم نبود غصه نخور چادرم که هست
تو دخترم نگو که دگر دختر منند
این خیل پا برهنه به دور و برم که هست
دارم سپاه بهر تو می آورم حسین
گیرم تو بی سپاه شدی لشکرم که هست
گفتم به دست خویش طلای مرا ببر
گفتی طلا برای تو انگشترم که هست
محمد سهرابی
.................................
خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود
كنون كه از محنت دست بر نمی دارد
دگر ز سوختنت دست بر نمی دارد
به نیزه ها تو چه گفتی كه با تو لج كردند
كه از سر دهنت دست بر نمی دارند
تو را بدون اباالفضل گیرت آوردند
كه از سر بدنت دست بر نمی دارند
كنون كه در ته گودالِ تنگ افتادی
و چكمه ها ز تنت دست بر نمی دارند
به نفعت است كه حرفی به نیزه ها نزنی
و گر نه از دهنت دست بر نمی دارند
هانی امیرفرجی
.......................
عاقبت بر سینۀ تو جا گرفت
آن كه آخر سر تو را از ما گرفت
همره خود دشنه ای آورده بود
در همان دم ماجرا بالا گرفت
پنجه بر گیسوی تو انداخت و
از همان پشت سرت سر را گرفت
چشم هایت چون دهانت باز شد
گردنت را با دو دستش تا گرفت
تا صدای ناله ات را نشنود
گوش خود را زینب كبری گرفت
هستی و دار و ندارش بودی و
خنجری از او تو را یك جا گرفت
لابلای آن شلوغی ها، بگو
چشم زهرا را كسی آیا گرفت!؟
محسن مهدوی
..............................
می دود سمت دشتِ لب تشنه
بانویی از تبار دریاها
دست ها را گرفته روی سر
می رود تلِّ خاک را بالا
دید گودال رو به رویش را
یک نفر در میان جمعی بود
در طوافند گوئیا دورش
مثل در باد مانده شمعی بود
گیسوانش به دست باد افتاد
می زند شانه باد بر مویش
تاب زلفش قرار دل گیرد
سنگ بوسد میان ابرویش
سنگ ها دور او فراوان بود
شیشه ی آینه ترک خورده
یک سپاه از رویش گذر کردند
مثل مادر ولی لگد خورده
دید بر خاکِ گرم، عشقش را
پرِ از بوسه های شمشیر است
بهرِ بیرون کشیدنِ یک تیرِ
مانده در سینه سخت درگیر است
نیزه داران به دورِ پیکر او
فاتحه بهرِ زنده می خوانند
جای انگشتِ خود نوکِ نیزه
بر مزارِ تنش فرود آرند
خاکِ اطراف او پر از خون است
زخم ها لب به شکوه وا کردند
سینه اش می دهد صدا زیرا
نیزه در جای تیر جا کردند
نیزه بر پهلویش کسی می زد
روی آیینه خاک می افتاد
غارت از پیکرش شروع کردند
پیرهن کهنه چاک می افتاد
دست خود پشت دست می کوبد
شمر آمد و خنجری در دست
لرزه بر پای صبر می افتد
زینب آخر روی زمین بنشست
روی سینه نشسته آن ظالم
موی خاکیِ شاه در چنگش
راسِ خورشید می برد ز قفا
آسمان سرخ می شود رنگش
پیش زینب حسین جان می داد
دست و پا بینِ خاک و خون می زد
خواهرش بینِ گریه ها ی خودش
گره بر معجرش کنون می زد
می رود سمت خیمه ها باید
آتش از جان خیمه بر گیرد
می رود تا که کودکان را او
یک تنه زیر بال و پر گیرد
می رود تا که در غروبی شوم
همسفر با حرامیان گردد
می رود سمت کوفه حیدر وار
گر چه با سنگ او نشان گردد
وحید مصلحی
...................................
غم بیش از این چه بر سر عالم بیاورد؟
یکجا چگونه این همه ماتم بیاورد؟
ای آه! ای برادر من! ای حسین من!
دشمن به غیر از این چه به روزم بیاورد؟
افتاده ای به خاک و به زحمت شود کسی
یک جا برای بوسه فراهم بیاورد
جانا بگو چگونه پرستاریت کنم؟
چیزی نمانده خواهرتان کم بیاورد
حتّی اگر تو زنده بمانی بدون سر
زینب ندارد این همه مرهم بیاورد
کاظم بهمنی
............................
باغبان آمد سری بر باغ زد
شوربختی را نمک بر داغ زد
از جَنان تا رو به سوی باغ کرد
دشت را چون لاله ها پر داغ کرد
مادرش آمد برای دیدنش
دیدنش، بوییدنش، بوسیدنش
آمد اما طاقت دیدن نداشت
رفت و باغ خود به بلبل واگذاشت
بلبلی دل سوخته جان سوخته
آشیانش هم چو بستان سوخته
کرد با شمع دل خود جستجو
خاک را با یاد گل می کرد بو
تابْ دیگر در دل بلبل نبود
بوی گل می آمد اما گل نبود
ناگهان از زیر شاخ و برگ ها
آمد این آوا که این سویم بیا
آمد و زد شاخه ها را بر کنار
تا که شد گمگشته ی او آشکار
یافت آن گل را ولی پرپر شده
پاره پاره پیکری بی سر شده
گل ولی از بس به خون آغشته بود
یاس بر لاله مبدل گشته بود
گفت آیا یوسف زهرا تویی؟
آن که من می جویمش آیا تویی؟
ماند از یوسف به جا پیرهنی
از تو نه پیراهن است و نه تنی
ای همه گل ها به نزدت کم ز خار
زخم تو چون داغ زینب بی شمار
پای تا سر غرق در خونی چرا؟
آفتاب من شفق گونی چرا؟
جای سالم از چه در این جسم نیست؟
باقی از این جسم غیر از اسم نیست
گر چه سر تا پای تو بوسیدنی است
بهر من جایی برای بوسه نیست
ای که نامت جان به عیسی می دهد
قتلگاهت بوی زهرا می دهد
گریم و پرسی اگر از سرگذشت
در غمت ای تشنه آب از سر گذشت
آن چنان شد دیده ی من اشک ریز
کز غمم شد چشم دشمن اشک ریز
عاشقان را بعد ازین آوازه نیست
در کتاب عاشقی شیرازه نیست
علی انسانی
..........................
بیا که گریه کنم لحظههای آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضههای مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسهی نیزه تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
حسن لطفی
****
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان
****
آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی
****
آرام تر بـرو که توانی نمانده است
تا آخرين نگاه زمانی نمانده است
بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!
يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است
میخواستم فدای تو گردم ولی نشد
بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است
تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود
وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است
اين گله های گرگ نشستند درکمين
تا با خبر شوند شبانی نمانده است
**
او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند
شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند
یک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت
اما سری ؛ دريغ . . . به روی صليب ماند
از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط
تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند
ديگر برای بوسه شمشير جا نبود
حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند
درلابلای آن همه فرياد و هلهله
تنها صدای مادری آنجا غريب ماند
**
صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت
پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت
تنها نه بال نازک پروانه های دشت
گل های سرخ روسری دخترانه سوخت
يکباره کربلا و مدينه يکی شدند
پهلو و دست و بازو و هم شانه سوخت
یاسر حوتی
*************
از حرم تا قتلگه زینب به دنبالت دوید
دید شمر دون به روی حنجرت خنجر کشید
دید خنجر می کشد شمر از کنار گردنت
رأس پر خون تو را از روی تن او می برید
از حرم تا قتلگه یک صحنه ی پر درد دید
دید از رگ های تو خون قطره قطره می چکید
تا که آمد پیش نعش پر ز چاکت یا حسین
نیزه ی دشمن چو دندان جسم پاکت می جوید
جعفر ابوالفتحی
******
اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت
برو حسین که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا میبری به همراهت
نمیبری بدنم را چرا به همراهت
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت
برو که با خبری من چگونه می آیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...
دلی دو تا و قد و قامتی دوتا تر از آن
برو که من شده ام چندتا به همراهت
نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد
می آمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور میشوی اما هنوز اینجایی
برای آنکه نبردی مرا به همراهت
حسین رستمی
****
نمیشه باورم که وقت رفتنه / تموم این سفر / بارش رو شونه منه
کجا می خوای بری؟ / چرا منو نمی بری؟ / داداش / این دم آخری / چقدر شبیه مادری
**************
باید جوابتو با نفسم بدم / بدون من نرو / تو رو به کی قسم بدم؟
قرارمون چی شد؟ / که بی قرار هم باشیم / حسین / هر چی که پیش اومد / باید کنار هم باشیم
**************
من روی خاک و تو سوار مرکبی / من توی قلب تو / اما تو چشم زینبی
آهسته تر برو / بذار منم باهات بیام / حسین / دیگه نمی کشه / پاهام که پا به پات بیام
**************
کجا می خوای بری؟ / چرا منو نمی بری؟ / داداش / این دم آخری / چقدر شبیه مادری
****************************
مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم
سایه ات تا برسرم باشد خدارا شاکرم
دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا
توشبیه کعبه باش و من شبیه زائرم
در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو
توسلامت باشی اما من بمیرم حاضرم
تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور
دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم
دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو
بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم
ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین
ترس من این است داغت را ببینم یا حسین
قاسم نعمتی
************
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود
امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود
امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود
امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود
امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود
امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود
امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود
امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود
ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود
حبیب الله چایچیان (حسان)
************
کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید؛
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید
مطهره عباسیان
****************
لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند
نفس روضه بریده ست خدا رحم کند
تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت
دشمنت تار ،تنیده ست خدا رحم کند
ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات
دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند
وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند
رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند
مادرش داد علی را ببری آب دهی
حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند
از همین لحظه که هنگام خداحافظی است
قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند
از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر
صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند
کاظم بهمنی
*********
ای شاه بی لشگر بگو پس لشگرت كو؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت كو؟
ظرف دو ساعت اینهمه نیزه شكسته؟
بوی تو می آید بگو پس پیكرت كو؟
با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گو تو حسین مادری پس مادرت كو؟
یك جای بوسه بر تنت باقی نمانده
خاك دو عالم بر سرم موی سرت كو؟
آقای من پیراهنت كو؟ خاتمت كو؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت كو؟
گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای كه داده ام بر حنجرت كو؟
از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت كو؟
این دشت دشت چشمهای خیره سر شد
آقا كمك كن خواهرت را دخترت كو؟
علی اشتری
************
پلان آخر بازیگر نماهنگ است
صدای خنده ی اخنس شروع آهنگ است
درون كادر زمین خورده مرد مظلومی
گریم زخم لبش شاهكار یك سنگ است
لباس های بلند سیاه لشگرها
تمام خونی و چركین و زشت و بدرنگ است
درست مثل همان متن صحنه ی گودال
فرود نیزه و شمشیرها هماهنگ است
میان این همه نقشی كه دست تیر بلاست
جناب دشنه حضورش چقدر پر رنگ است
كسی نهیب زد از پشت صحنه : زود ببر
غروب شد، همه رفتند، وقت ما تنگ است
وحید قاسمی
***************
چگونه صبر کنم رفتن تو را بینم
نوای واعطشا گفتن تو را بینم
در این طرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»
جواب...هلهلهٔ دشمن تو را بینم
بپوش زیر زره دست دوز مادر را
مباد لحظه ای عریان تن تو را بینم
چگونه معجر خود را به سر نگه دارم
چگونه لحظه جان دادن تو را بینم
کویر و این همه لاله حسین خیز و ببین
میان دشت فقط گلشن تو را بینم
شود به سمّ ستوران تن تو حلاجی
میان گرد و غبار، خرمن تو را بینم
چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل
به دست چند نفر جوشن تو را بینم
خدا کند که نیفتی به زیر پای کسی
به چشم خویش لگد خوردن تو را بینم
قاسم نعمتی
ماه جانان شده باید ز سر و جان گذری
بر تو نفرین گر از این مسئله آسان گذری
آسمان آه بکش ، نعره بزن ، اشک ببار
ای زمین خاک به سر کن که ز سامان گذری
گل ، گریبان بدر از محنت هفتادو دوگل
و تو ای خار نبینم ز مغیلان گذری
آب ای آب دگر بیش سفارش نکنم
میزبانی ، نکند دیر به مهمان گذری
سنگ خارا ، نشود سنگ جفا پیشه شوی
تا که بر سجده گه شاه شهیدان گذری
و تو ای باد در این بزم حواست باشد
نکند سر زده از پرده نشینان گذری
حرف افتاده دگر اشک خدا در آمد
وای گر سالم از این روضه ی جانان گذری
بار اول نبود ، دفعه ی آخر هم نیست
کاینهمه شور ز غوغای حسین بن علی ست
هر که دارد هوس کرببلا گوش کند
جز حسین هر چه به سر داشت فراموش کند
رو به سر منزل معشوق رود حضرت عشق
می شود تشنه که تا جام بلا نوش کند
یک علی در برخود وان دگری درآغوش
می رود تا که بنا مرقد شش گوش کند
آخر آن خاک چه دارد که پس زائر او
صاحب کعبه خودش نغمه ی چاووش کند
همه جا ذکر حسین از نفس فاطمه است
مدعی را چه به این ذکر که خاموش کند
صحبت پیرهن مشکی ما نیست ، غمت
کعبه را تا ابدالدهر سیه پوش کند
یک سفر کرببلا برده و آرامم کن
طفل درمانده فقط میل به آغوش کند
در همان کرببلایی که به من دادی جان
میهمانم کن و این جان مرا بازستان
غیر ارباب که داند که غم نوکر چیست
کربلا دیده فقط پی ببرد محشر چیست
یا حسین پرده بینداز که معلوم شود
برزخ بین گل یاس و نیلوفر چیست
بین تیر سه پر و آب مُرَدَد ماندیم
سهم از شیر گرفته شدن اصغر چیست
در مناجات ندیدند به کس زُل بزنی
سر تسبیح کف دست تو و اکبر چیست
هضم این مسئله سنگین شده بر ما مددی
آخر این قصه ی غارت شدن معجر چیست
رقص سر نیزه شنیدیم ولی فاش بگو
در بر خواهر تو ، قصه ی رقص سر چیست
چند روزیست که سرگرم رقیه هستی
سر نهادن به روی دامن این دختر چیست
تا که آن قاتل خونخوار تو مُکنت گیرد
طفل شیرین دهنت بعد تو لکنت گیرد
درحرم قعطی آب است خدارحم کند
حال اطفال خراب است خدا رحم کند
آنکه این خیمه به آن خیمه سراسیمه دود
به گمانم که رباب است خدا رحم کند
هدف این است که بر خاک رسد زانویی
که به زینب چو رکاب است خدا رحم کند
ز حرم جمع شده زیور و خلخال ، فقط
دختری مانده که خواب است خدارحم کند
تیغ کز عهده ی حلقوم تو بر می آمد
چه نیازی به طناب است خدا رحم کند
به همان چادر پر وصله و خاکی سوگند
صحبت کشف حجاب است خدا رحم کند
کربلا با همه ی داغ فقط یک بغض است
گریه اش بزم شراب است خدا رحم کند
با نقاب آمده ها دعوی قتلت دارند
وای و صد وای از آنانکه ز تو بیزارند
حیف ازاین شاه که جولانگه شمشیر شود
حیف از آن سینه که آرامگه تیر شود
بخدا بعد چهل مرتبه خطبه خواندن
حیف ، از آیه ی تطهیر که تکفیر شود
وضع هر بیشه ی بی شیر به هم می ریزد
بعد عباس ، عدو گرد حرم شیر شود
رفته بودی سر جسم پسرت برگردی
چه کسی طی چنین فاصله ای پیر شود
به تلظی برسد ، کار تمام است حسین
نکند اصغر تو کشته ی تاخیر شود
آنکه با وعده ی سوغات به طفلش اینجاست
پی آنست که با طفل تو درگیر شود
تا وجب در وجب این خاک به سهمش برسد
تیغ داند که چسان جسم تو تکثیر شود
با وجودی که به انگشت تو تنگ است حسین
وه چه انگشتر دست تو قشنگ است حسین
اُف برآنان که چنین پشت به مسلک کردند
روز عاشور تو بر خویش مبارک کردند
شه دین گو به کدامین غم تو گریه کنیم
آخر اینان به مسلمانی تو شک کردند
با زمین خورده ی شرمنده دگر لج نکنند
از چه عباس تو را هم قد کودک کردند
کاش جد تو چنین بوسه نمی داد تو را
شده ای شکل ضریحی که مشبک کردند
چقدر آن سر پاکت به تنت می آمد
راستی ارث نبی را ز چه منفک کردند
سهم آن سر که فقط تشت نبوده شاید
بهر دردانه ی تو فکر عروسک کردند
خواستند نام تو از دیده ی ما محو کنند
بیشتر عشق تو بر سینه ی ما حک کردند
عرش از نور تو فیض سحری می گیرد
جنت از خاک درت مستمری می گیرد
اوج پرواز تو را شهپر جبریل نداشت
دم جانبخش تو را صاحب انجیل نداشت
کاش یا صحبت عباس و امان نامه نبود
یا عدو حداقل نسبت فامیل نداشت
یک علی بیشتر از نسل تو باقی می ماند
ورنه یک قطره چنان قال و چنین قیل نداشت
کینه ی حرمله با آن دل دریایی تو
اثری دسته کم از معجزه ی نیل نداشت
چقدر ابرهه بر کعبه ی جانت افتاد
حیف شد ، کرب و بلای تو ابابیل نداشت
آنهمه زخم روی زخم برایت بس بود
کاش آن قاتل تو آنهمه تعجیل نداشت
بوریا بود که از خاک تو را برگرداند
ورنه صدها کفن این قدرت تبدیل نداشت
گر چه عاشور تو خونین ورق تاریخ است
زخم هایت همگی زیر سر یک میخ است
ذوالجناح تو که برگشت هیاهو افتاد
حرمت سخت به تشویش و تکاپو افتاد
آسمان تیره شد و قلب زمین می لرزید
رنگ خون بود که بر گنبد مینو افتاد
کوثر جان تو ازحلقه ی جوشن می ریخت
بدنت تاب ز کف داد و ز نیرو افتاد
دشمنی بانگ به تکبیر بر آورد و بگفت
دیدی آخر که حسین نیز به زانو افتاد
آخرین مرد نگهبان حرم افتادی ؟
گوش کن صحبت خیمه ست عدو رو افتاد
تکیه بر نیزه بده قلب حرم گرم شود
گر چه بر پیکر تو تیر ز هر سو افتاد
بین گودال ندانم چه خبر بود ولی
روی گودال زنی دست به پهلو ، افتاد
اینکه مذبوحی و منحور اگر درک شود
روح از پیکر هر گریه کنی ترک شود
وصف تو کاف و ها ، یا و عین و صاد است
ز تو پس هرچه بگوئیم به ما ایراد است
مُلک ها را همه از مالک آن بشناسند
کربلا کرب و بلا نیست حسین آباد است
آنهمه سنگ که انباشته شد یکجا چیست
نکند حجلگه قاسم نو داماد است
بارها زلف تو شد شانه به دست زهرا
اُف بر این دهر که زلف تو به دست باد است
نعلها تا برسد رَدّ تو را گم کردند
ورنه زینب به شناسایی تو استاد است
خبرش خوب ،ولی حیف که خیلی دیراست
اینکه برگرد عمو ، آب دگر آزاد است
ساربان رفت ولی غُصّه ی تدفین تو ماند
که چه سِرّی به معطل شدن سجاد است
حرفم این نیست،سر بسته به نیزه سرکیست؟
آنچه با آن سر او بسته شده معجر کیست؟
سر حق گوی که دیده که سر دار نرفت
هیچ قاری چو تو در معرض آزار نرفت
کار یک شهرفقط سنگ پراندن شده بود
هر که آمد به تماشا زد و بیکار نرفت
روی آن نیزه سر کیست که پایش آن زن
چهره اش سوخت و در سایه ی دیوار نرفت
بام و خاکستر و زنجیر و دو دست بسته
چه بلایی که سر عابد بیمار نرفت
بارها رأس تو شستند چرا در هر بار
آب بر خشکی آن لعل گهر بار نرفت
شأن گل پرده نشینی ست ز باور دور است
نه ، بگو زینب تو بر سر بازار نرفت
درهمان بزم یزیدی که سرت را بردند
در شگفتم که چرا رأس علمدار نرفت
بخدا حرف کمی نیست سه دفعه الشام
گر نمیرم ز غم تو نفسم باد حرام
سینه ها سینه زن بی سرو سامانی تو
چشم ها گریه کن گریه ی پنهانی تو
طشت از جنس طلا هم نبود در شأ نت
طشتی از نور بباید سر نورانی تو
چقدر سخت گرفتی به حروف حلقی
نذر بی حنجریت لهجه ی قرآنی تو
خیزران تازه تو را کرده شبیه جدّت
سوی او رفته عجب خنده ی دندانی تو
زخم لبهای توکم بوددراین حلقه ی زخم
زخم سر ، زخم گلو ، صورت و پیشانی تو
در برت رأس علی پشت سرت اشک رباب
به کجا می کشد این آینه گردانی تو
گوشه ی ابروی بشکسته ات ای شه کافیست
تا فدای تو شود نوکر ایرانی تو
روز من شام غریبان شده مولا مددی
دل من تنگ شهیدان شده مولا مددی
ای که جان باختگان ره تو پیروزند
زاهدانِ شب و شیرانِ حریم ِ روزند
مستطیع است هرآن دل که تو گنجش باشی
عاشقان را چه نیازی ست که زر اندوزند
قصه عشق تو و سینه ی ما دانی چیست ؟
همچو شمعی که دو صد مشعل ازآن افروزند
چه مجامین درت شأن رفیعی دارند
عاقلان بر درشان مسئله می آموزند
به فراز غمت ای دوست نشیبی نبود
روضه های توحسین جان همگی جانسوزند
بخدا قاتل تو شخص علی اکبر توست
گر چه از حرمله تا شمر ، همه مرموزند
روضه ی مقتل تو سِرّ مگوی زهراست
هر که را داده لبش مهر زده می دوزند
تربت آن خاک بود کز تو بهایش بدهند
کاش قول سفر کرب و بلایش بدهند
محدّث قمي أعلي الله مقامه گويد : در ديوان سيّد بزرگوار شهيد سيّد نصر الله حائري قدّس الله روحه ديدم كه برخي از موثّقان بحرين براي او حكايت كرده اند كه يكي از نيكوكاران حضرت زهرا عليها السلام را در خواب ديد كه در بين جمعي از زنان هستند كه بر حسين مظلوم عليه السلام با خواندن اين شعر نوحه سرايي مي كنند :
واحُسَيْناهْ ذَبيحاً مِن قَفا واحُسَيْنا غَسيلاً بِالدَّماء
واي حسين، اي كشته از قفا، واي حسين غسل داده شده به خونها
صاحب ديوان در دنبال اين شعر اين قصيده را افزوده است :
وا غَريبا قُطْنُهُ شَيْبَتُهُ اِذْ عدا كافُورُهُ عَفْر الثَّرى
واي غريبي كه پنبه ي كفن او محاسن او بود هنگامي كه كافورش خاكهاي اطراف او بود .
واسَليبا نَسَجَتْ اَكْفانَهُ مِنْ ثَرَى الطَّفِّ دَبُورٌ وَصَبا
واي بر برهنه اي كه كفن هايش را باد دبور و صبا از خاك كربلا كه از چپ و راست بر او مي وزيد بافته بود .
واطَعينا ما لَهُ نَعْشٌ سِوَى الرُّمْحِ فى كَفِّ سَنان ذِى الْخَنا
واي بر آن به خاك افتاده اي كه جز نيزه اي كه در دست (( سنان )) هرزه و بي ادب بود تابوتي نداشت .
واوَحيدا لَمْ يُغَمَّضْ طَرْفَهُ كَفُّ ذى رِفْقٍ بِهِ فى كَرْبَلا
واي بر آن بي كسي كه پلكهاي چشمانش را هيچ دست با ملايمت و دوستي در كربلا نبست .
وا وصَريعا أوْطأؤهُ خَيْلَهْم أيَّ صَدْرٍ مِنْهُ لِلْعِلْم حَوي
واي بر آن به خاك افتاده اي كه اسبانشان را بر او تاختند، بر كدام سينه، سينه اي كه پر از علم و دانش بود .
واذَبيحا يَتَلَظّى عَطَشا وَاَبوُهُ صاحِبُ الْحَوْضِ غَداً
واي بر آن كشته شده اي كه از تشنگي بسان ماهي از آب بيرون افتاده، دهن باز مي كرد در حالي كه فرداي قيامت پدرش صاحب حوض كوثر است .
واقَتيلا حَرَقوُا خَيْمَتَهُ وَهِىَ لِلدّينِ الْحَنيفىّ وَعا
آه بر كشته اي كه خيمه اش را آتش زدند در حالي كه او خود جايگاه دين حنيف است .
اه لااَنْساهُ فَرْدا مالَهُ مِنْ مُعينٍ غَيْرِ ذى دَمْعٍ اَسى
آه، هيچ گاه او را در حال بي كسي و تنهايي از ياد نخواهم برد كه هيچ ياوري جز صاحب اشك سوزان و اندوهبار نداشت .
.