اشعار مبعث - علی اکبر لطیفیان

شما زمان شروع من ابتدای منید

مسیر سبز نجاتِ در انتهای منید

اگر چه "اسهد" لحنم مرا بلال نکرد

ولی همیشه شما اشهد صدای منید

به شوق روی شما هست وقف محرابم

شما تهجدمید و شما دعای منید

شما برای خدایید و من برای خودم

نه من برای شما نه شما برای منید

گل اضافیتان بودم و اضافه شدم

به آفرینشتان پس شما خدای منید

شما بهار، شما آسمان، شما برکات

به خاندان شما اهل بیت حق صلوات

بهشت را تو ظهور مصوّرش بودی

خدای آینه ها را تو دلبرش بودی

تو حق محضی و در خلوت خداوندی

کسی نبود فقط تو، تو در برش بودی

برای آن که خدا ناظر خودش باشد

شبیه آیینه ای در برابرش بودی

در آن زمان که درختی نبود و برگی هم

خدای بود و تو هم سیب نوبرش بودی

قرار نیست چهل سال بگذرد از تو

تو قبل از آمدنت هم پیمبرش بودی

مدینه تا که تو را داشت تا محمد داشت

خدا همیشه در آن شهر رفت و آمد داشت

فدائیان نگاهت شهید جانانند

ملازمان سر کوی تو بزرگانند

فراریان سر گیسویت پر از کفرند

اسیرهای سر زلفت اهل ایمانند

به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسد

مگر عقول بشر از خدا چه می دانند

نگاه خاک نشینان خانواده ی تو

به غمزه مسئله آموز صد مسلمانند

رسول سبز ببینم که می شناسیشان

همین قبیله همین ها که شکل سلمانند

نگاه روشنت آن روز صرف سلمان شد

عرب کنار تو بود و عجم مسلمان شد

بهشت باغچه ی روشن سرای تو بود

گل محمدیِ دست بچه های تو بود

سلام اول صبح و غروب این خانه

مسیح خانه ی زهرای تو صدای تو بود

کمال روح تو با وحی پا نمی گیرد

نزول آیه نزول خودت برای تو بود

فقط نسیم خوشی شد نصیب جبرائیل

همین که مدت کوتاهی آشنای تو بود

تو را کمال نوشتند یا رسول الله

بزرگ آل نوشتند یا رسول الله

تو آفتابی و انوار آفتاب علی ست

کتاب سرّی و اسرار این کتاب علی ست

قرار شد همه عقد برادری خوانند

برای سهم شما حسن انتخاب علی ست

اگر تو خضر رهی مرتضاست موسایت

اگر تو آب بقایی بقای آب علی ست

اگر سوال کنند از تو حضرت حق کیست

قسم به ذات تو محکم ترین جواب علی ست

برای فخر تو این بس یگانه دامادت

جناب حضرت حیدر ابوتراب علی ست

«به ذره گر نظر لطف بو تراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند»

علی اکبر لطیفیان

اشعار مبعث - مهدی نظری

صفای زندگیم آیه های قرآنت

بیا به ما بركت ده به بركت نانت

تویی كه كعبه به دور سر تو می گردد

رسول آینه ها! هستی ام به قربانت

كسی كه عطر گدایت بر مشامش خورد

چنان اُویس قرن می شود پریشانت

تویی كه ماه بود مُهر جانماز شبت

تویی كه حضرت حیدر شده مسلمانت

شبی بیا و مرا زائر حریمت كن

چرا كه عطر خدا می وزد ز ایوانت

اگر كه خاك كف پای توست عرض و سما

بهشت شاخه یاسی است كنج گلدانت

تویی كه در حرم چشم هات معلوم است

كه خاك پای علی بوده است سلمانت

بیا و آتش جان مرا گلستان كن

بیا به حق حسینت مرا مسلمان كن

همیشه سفره لطفت به عالمی وا بود

حرای خانه تو جانماز زهرا بود

تویی كه وقت نماز جماعتت هر شب

همیشه در صف اول یقین مسیحا بود

مرا به خاك درت نوكری ست اربابی

چرا كه خاك درت كوه طور موسی بود

همیشه دور و بر خانه بهشتی تو

یكی دو تا نه، هزاران فرشته پیدا بود

كسی كه از در این خانه رهگذر می شد

ندیده روی تو را بدتر از زلیخا بود

در آن حوالی گرم حجاز هم تنها

دل تو بود كه همواره مثل دریا بود

كسی كه پشت سرت حامی رسالت بود

نوشته اند كه تنها علی اعلا بود

علی كنار تو بود و تو هم كنار علی

و فاطمه همه جا بود ذوالفقار علی  

تو از نخست برایم پیامبر بودی

در آسمان خدا برترین قمر بودی

تكامل همه ادیان به دست های تو بود

چرا كه پیش خدا بهترین بشر بودی

پیمبران همه هم رأی بوده اند این كه

تو از تمامی آنها رسول تر بودی

ندیده ام كه كسی هم تراز تو باشد

تو از ولادتت آقا ز خلق سر بودی

پیمبریِ تو از اولش مشخص بود

امین مردم و همواره معتبر بودی

پیمبران همه شاگرد مكتبت هستند

و عالمی همه مدیون زینبت هستند

پیامبر شده ای كه برای تو باشیم

همیشه تا به ابد مبتلای تو باشیم

تو گرم ذات خدا باش تا كه ماها هم...

...غلام و نوكر خلوت سرای تو باشیم

بیا كرم كن و كاری كن این كه تا آخر

كنار خانه زهرا گدای تو باشیم

ببند گردن ما را به پای سلمانت

كه تا همیشه به زیر لوای تو باشیم

چه می شود كه اویس قرن شویم و شبی

كنار صحن حسینت فدای تو باشیم

چه می شود كه شبیه ابوذر و مقداد

بلالمان بكنی تا عصای تو باشیم

چه می شود كه شبیه ملائكه هر شب

دخیل رشته ای از آن عبای تو باشیم

مرا شبیه غلامان خود معطر كن

عنایتی كن و من را غلام حیدر كن

قرار بود چهل روز در حرا باشد

و از تمامی خلق خدا جدا باشد

قرار بود كه او باشد و خدا باشد

خدا معلم و شاگرد، مصطفی باشد

كسی اجازه ندارد به این حریم آید

به غیر یك نفر آن هم كه مرتضی باشد

خدا به غیر نبی معتكف نمی خواهد

مقام هر كسی این نیست با خدا باشد

همان كه كل بشر ریزه خوار خادم اوست

همان كه خاك درش مُهر انبیا باشد

همان كه فاطمه اش افتخار قرآن است

كسی ندیده، چنین دختری كجا باشد

تمام حاجت این عبد رو سیاه این است

چنین شبی حرم مشهد الرضا باشد

برات نوكریش را ابالحسن بدهد

كبوترانه شب جمعه كربلا باشد

بیا و عیدی من را بده به چشم ترم

بگیر دست مرا و به كربلا ببرم

مهدی نظری

اشعار مبعث - استاد سازگار

بانگ تکبیر ز امواج فضا می آید

گوش باشید که آوای خدا می آید

بوی عطر از نفس باد صبا می آید

نفس باد صبا روح فزا می آید

پیک وحی است که در غار حرا می آید

به محمد ز خداوند ندا می آید

ای خلایق همه این طرفه ندا را شنوید

گوش های شنوا حکم خدا را شنوید

*****

بت و بتخانه همه ذکر خدا می گویند

سخن از اقرأ و از غار حرا می گویند

حمد حق، مدح رسول دو سرا می گویند

خلق عالم همه تبریک به ما می گویند

حکم توحید به ما و به شما می گویند

همگی با نفس روح فزا می گویند

بشریت چه نشستی که مسیحت آمد

حکم توحید به آوای فصیحت آمد

*****  

این چراغی است که تا شام ابد جلوه گر است

این یتیمی است که بر عالم خلقت پدر است

این نجات همه در دامن موج خطر است

این رسولی است که از کلّ رُسُل خوب تر است

پیشتر از همه بعد از همه پیغامبر است

تا صف حشر طرفدار حقوق بشر است

چشم بد دور ز آیینه ی رخسارش باد

تک و تنهاست خداوند نگهدارش باد

*****

آی انسان ها فرمان پیمبر شنوید

گوش تا از سخن خلق فراتر شنوید

روح گردید و از آن روح مطهر شنوید

همه با هم سخن خالق داور شنوید

بانگ تهلیل شنیدید مکرر شنوید

همه را با هم در عدل برابر شنوید

دوره ی کفر و زر و زور به اتمام آمد

اهل عالم همه آماده که اسلام آمد

*****

عید آزادی زن های اسیر است امروز

عید خلق است و خداوند قدیر ایت امروز

دامن مکه پر از مشک و عبیر است امروز

بشریت را فرمان خطیر است امروز

حق بشیر است بشیر است بشیر است امروز

جاودان باد چراغی که منیر است امروز

ذکر بت ها همه «لا نعبد الا ایاه»

همه گویند «ولا قوه الا با ا...»

*****

تا به کی چهره ی خورشید عدالت مستور

تا به کی سلطه ی بیدادگران با زر و زور

با من امروز بخوانید همگی این منشور

منجی کل جهان آمده با مشعل نور

عید بعثت شده یا عید جهانگیر ظهور

تهنیت باد بر آن دخترک زنده به گور

دور دختر کشی و جهل به پایان آمد

سر تسلیم بیارید که قرآن آمد

*****

مکه آهنگ، به گلواژه ی اقرأ بنواز

کعبه از جا کن و تا غار حرا کن پرواز

یا محمد سخن خویش ز لا کن آغاز

خیز از جا به بت و بتگر و بت خانه بتاز

بشریت را با مکتب توحید بساز

سر این رشته دراز است دراز است دراز

خیز تا عرصه ی بیدادگران تنگ کنی

سینه در حین تبسم سپر سنگ کنی

*****

ای به راه تو تمامی ملل را دیده

ای که جبریل امین دور سرت گردیده

ای به قلب بشر از غار حرا تابیده

ای خدا پیش تر از پیش تو را بگزیده

ای سحاب کرمت بر همگان باریده

خیز از جای خود ای جامه به تن پیچیده

چشم عالم به ره مکتب روشنگر توست

منجی کل بشر دین علی پرور توست

*****

گر چه فوجی پی آزار تن و جان توأند

فکر بشکستن پیشانی و دندان توأند

روزی آید که همه خلق مسلمان توأند

خاک مقداد تو عمار تو، سلمان توأند

سر فرو برده به تسلیم به فرمان توأند

پیرو دین تو و عترت و قرآن توأند

عالم کفر به اسلام تو تبدیل شود

به تولای علی دین تو تکمیل شود

*****

تو و آل تو چراغان هدایید همه

چارده آینه از وجه خدایید همه

چارده صورت توحید نمایید همه

چارده قبله ی ارباب دعایید همه

چارده نوح به طوفان بلایید همه

چارده مهر عیان در همه جایید همه

چارده طور به سینای وسیع دلها

چارده عقده گشا در همه ی مشکل ها

*****

عزت امت تو در گرو وحدت توست

وحدت امت تو پیروی از عترت توست

طاعت عترت تو، طاعت حق، طاعت توست

در رگ قلب حسین بن علی غیرت توست

تا خدایی خداوند به پا دولت توست

شیعه آن است که هر لحظه ی او بعثت توست

شیعه در حکم تو نور ازلی را دیده

شیعه در غار حرا با تو علی را دیده

*****

بعثت شیعه ز آغاز غدیر است و حراست

بعثت سوم او واقعه ی عاشوراست

پدر شیعه علی، مادر شیعه زهراست

شیعه جان و تنش از آب و گل کرببلاست

به خدایی خدایی که جهان را آراست

شیعه بودن شرف و عزت و آزادی ماست

شیعه تا خون به رگش موج زند یار علی است

«میثما» شیعه همان میثم تمار علی است

استاد سازگار

اشعار مبعث - محمد فردوسی

توفیق نصیبم شده از یار بخوانم 

مدّاحی دلدار کنم از دل و جانم

 

خواهم ز خدا ای هدف خلقت هستی 

تا روز جزا زیر لوای تو بمانم

 

المنةُ لله که من وقف تو هستم 

یعنی که گدای تواَم و شاه جهانم!

 

وقتی که زبان مدح و ثنای تو بگوید 

شهد عسلت می چکد از هر دو لبانم

 

جام دلم از عشق تو گردیده لبالب 

این حالت روحانی من گشته نشانم

 

جز مِهر تو را در دل خود راه ندادم 

مِهر تو شود روز جزا خطّ امانم

 

سرشار شدم از کرَم واسعه ی تو 

از فیض تو نشأت ببَرد طرز بیانم

 

بر طینت من مُهر غلامی تو پیداست 

تزریق شده مِهر تو در روح و روانم

  

سوگند به زهرا که تویی دار و ندارم 

گر،اَمر کنی در قدمت جان بسپارم

  

جبریل فرود آمده از سوی خدایت 

حکمی ز خدای احد آورده برایت

 

آورده برای تو که سلطان جهانی 

تاجی که مزیّن شده با نور ولایت

 

«اقرأ» به تو تلقین بکند یار قدیمی 

آوای علی می رسد از غار حرایت

 

فرمود بخوان نام خداوند جلی را 

آن کَس که به هر لحظه کند از تو حمایت

 

شد واسطه ی فیض خدا حضرت حیدر 

یعنی که به دست علی است امر هدایت

 

تو با علی هستی و علی با تو دمادم 

هر جا که تو رفتی،شده او پای به پایت

 

تو منبع نوری و علی لمعه ی نورت

یعنی که تویی کعبه و او قبله نمایت

 

آویخته بر گردن من رشته ی لطفت

مملو ز کرامات تواَم،زیر لوایت

  

من جز تو و حیدر به خدا یار ندارم

جز لطف شما هیچ مددکار ندارم

  

ای دوستی ات تاج سر عالم و آدم 

المنةُ لله که تویی سید خاتم

 

با خُلق عظیمت همه را شیفته کردی 

اسلام ز اخلاق تو شد قبله ی عالم

 

مشی تو به اسلام علی عادتمان داد 

این است صراطی که به قرآن شده اقوَم

 

تاریخ علی دوستی از ناحیه ی توست 

تویم ولایت به تو دادند مُسلّم

 

واقف به تولای علی چون تو کسی نیست

ای یار قدیمی علی،قائد اعظم!

 

با دست که شد تاج رسالت بر سر تو؟ 

این دست خدا بود که گشتی تو معمّم!

 

معراج،خدا از چه کسی با تو سخن گفت؟ 

با صوتِ که اسرار خدا بود مفهّم؟

 

هنگام خداحافظیِ آخر معراج

آیا تو نگفتی به خدا یا علی آن دم؟

 

بالله که این حمد خداوند ودود است

حیدر به خداوند قسَم،اصل وجود است

  

قلبم شده امشب حرم حیدر کرّار 

جانم به فدای قدم حیدر کرّار

 

بر طالع من شیعه ی حیدر بنوشتند 

نقش است به قلبم عَلَم حیدر کرّار

 

زنگار،زدوده ز دلم نور ولایت 

گردیده دلم جام جم حیدر کرّار

 

اُفتد به تن دشمن تو لرزه ی سنگین

وقتی شنوَد ذکر و دم حیدر کرّار

 

در معرکه بر روی زمین ریخته سرها

با چرخش تیغ دو دم حیدر کرّار

 

روئیده به جان و دل من گلشن مِهرت

از بارش ابر کرَم حیدر کرّار

 

با نیمه نگاه تو شدم یار ولایت

صد شکر شدم از خدَم حیدر کرّار

  

از روز ازل تا به ابد دل به تو بستم 

از پیر غلامان شما بوده و هستم

محمد فردوسی

اشعار عید مبعث

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

می رسی مثل مسیحا و به جسم کعبه

با نفس های الهی تو جان می آید

بس که در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ایمان به جهان می آید

با قدوم تو برای همه‌ی اهل زمین

از سماوات خدا برگ امان می آید

نور توحیدی تو در همه جا پیچیده ست

از فراسوی جهان عطر اذان می آید

عرشِ معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالم تابت

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

خواست حق، جلوه کند روشنی توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند

نورت آئینه‌ی آئین مسلمانی شد

به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

ای که مبهوت تو و وصف خطی از حسنت

عقل صد مولوی و حافظ و خاقانی شد

«از ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»

جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری

تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داری

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را

در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری

عالم از هیبت تو، شوکت تو سرشار است

اسداللهی چون حضرت حیدر داری

حسنین اند روی دوش تو همچون خورشید

 جلوه‌ی نورٌ علی نور ، مکرر داری

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشنی بخش جهان، قبله‌ی دنیا هستند

ای که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمی و نور هدایت با توست

چشم امید همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتی و اذن شفاعت با توست

با تو بودن که فقط صرف مسلمانی نیست

آنکه دارد به دلش نور ولایت، با توست

بی ولای علی این طایفه سرگردانند

دشمنی با وصی ات، عین عداوت با توست

باید از باب ولای علی آید هر کس

در هوای تو و در حسرت جنت با توست

سالیانی ست دلم شوق زیارت دارد

یک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

کاش می شد سحری طوف مدینه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

یوسف رحیمی

فقط نه قلب زنِ زشت كاره ميشِكند

فقط نه قلب زنِ زشت كاره ميشِكند

كه در غمم دلِ هر سنگ خاره ميشِكند

 

چنان زده است كه بعضي از استخوانهايم

ترك ترك شده با يك اشاره ميشكند

 

كشيده خوردم و امروز خوب فهميدم

ميان گوش چرا گوشواره ميشكند

 

من از شكنجه گرم راضي ام كه ميزندم

چرا كه حرمت ما را نظاره ميشكند

 

فشار اين غل و زنجير ساق پايم را

هنوز جوش نخورده دوباره ميشكند


بگو به زهر بيايد كه قفل اين زندان

از آتش جگر پاره پاره ميشكند


يكي يكي همه ي ميله هاي سخت قفس

نفس بيافتد اگر در شماره ميشكند

مصطفي متولي

آهسته گذاريد روي تخته تنش را

آهسته گذاريد روي تخته تنش را

تا ميخ اذّيّت نكند پيرهنش را

 

اصلاً بگذاريد رويِ خاك بماند

زشت است بيارند غلامان بدنش را

 

اين ساق ِبهم ريخته كِتمان شدني نيست

ديدند روي تخته ي در ، تا شدنش را

 

اين مرد الهي مگر اولاد ندارد

بردند چرا مثل غريبان بدنش را

 

اين مرد نگهبان كه حيا هيچ ندارد

بد نيست بگيرد جلوي آن دهنش را

 

اين هفت كفن روضه ي گودال حسين است

اي كاش نيارند برايش كفنش را

 

نه پيرهني داشت حسين نه كفني داشت

مديون حصيرند مرتب شدنش را

 

 علي اكبر لطيفيان

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - محمد قاسمی

خدا این ناله جانسوز از یک قلب سوزان است
صدای غربت مرد غریبی کنج زندان است
نزن ظالم که این دردانه قلب رسول ا...
فقط امروز و فردایی در این ویرانه مهمان است
ز روی زرد و اشک سرخ و قد تا شده هرکس
که دیده گفته این شمع وجودش رو به پایان است
مگر پای شکسته این همه زنجیر می خواهد
ز دست و پای او واکن که دیگر بر لبش جان است
شبیه مادرش مرگ خودش را از خدا خواهد
همه شب تا سحر اشکش روان بر روی دامان است
به حال زار او هر دانه زنجیر می گرید
تمام روز این زندان و شامش هر دو یکسان است
الا ای ضامن آهو سر و جانت سلامت باد
که از داغ پدر در سینه تو لاله باران است
الا ای حضرت معصومه کمتر گریه کن امشب
دگر راحت شده بابا ،به جد خویش مهمان است
یتیمی درد دارد لیک یاد آن یتیمی که
سر بابا به دامان دارد و در کنج ویران است

محمود قاسمی

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - یاسرمسافر

باب الحوائج هستی و عالم گدایتان

امّید نا امیدها نوشته خدایتان


ای ملجاء همیشگی بی پناه ها

ای مستجاب لحظه به لحظه  دعایتان


 مادر همیشه گفته  دخیلی که بسته بود

وا شد به برکت نمک سفره هایتان!


آقا به کاظمین تو گر ره نداده اند

پرواز کرده دل به کنار رضایتان


امشب به اذن مادر پهلو شکسته ات

روضه نشسته ام بنویسم برایتان


بدکاره ای رسیده به آزارتان ولی

در سجده ات فتاد و شده مبتلایتان


گویا اسیر جذبه ی روحانی ات شدند

جمع ِ محافظان ِ به زندان سرایتان


ای آسمان نشین و امام فرشته ها

مقتل چرا نوشته سیه چال جایتان؟


اصلا مگر سیه چال برای شما کم است ؟

زنجیر و غل چرا زده بر  دست و پایتان؟


در زیر تازیانه ی این بی حیاترین

تقطیع میشود نفس و ناله هایتان


با این قواره های کفن بهر تو دلم

رفته کنار بی کفن کربلایتان

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - محسن حنیفی

اگرچه بسته زنجیر و در اسیری بود
به دست بسته به دنبال دستگیری بود

نبود باب حوائج اسیر زندان ها
  همیشه پشت درخانه اش فقیری بود

نبود دخترکش تا به او کند تکیه
اسیر پای شکسته به وقت پیری بود

چقدر لاغر و زخمی شد و ...؛ شکست آخر
شبیه اینکه گلاب از گلی بگیری بود

به روی تخته تنش را غلام ها بردند
عجب مراسم تشییع کم نظیری بود

برای بی کفنی گریه می کندکفنت
همان که سهم تنش کهنه حصیری بود

محسن حنیفی

اي قاري مقيم سيه چال، اي غريب

اي قاري مقيم سيه چال، اي غريب

وي هم صداي قاري گودال، اي غريب

 

قرآن بخوان كه صوتِ رسايت حسيني است

اي قاري شكسته پر و بال، اي غريب

 

زندانِ سرد و تيره كه جايِ امام نيست

اي جسم تو چو  جَدّ تو پامال، اي غريب

 

اي تازيانه خوردن تو مثل عمّه ات

افتاده اي به طُعمه ي دجال، اي غريب

 

با آن زبانِ روزه و لبهاي تشنه لب

افطار كرده اي به چه منوال؟ اي غريب

 

از بس كه سينه ات نفسي پاره پاره داشت

ديگر رمق نداشت به دنبال، اي غريب

 

معصومه ات اگر پي جسم تو ميدويد

خصمش نبرد معجر و خلخال، اي غريب

 

روي عباي خاكي تو جاي پاي كيست؟

اي سرو ِقامتت شده چون دال، اي غريب

مهدي ميري

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - محمد سهرابی

شميم زلف تورا بادها كجا بردند

مقام قدِّ تورا خاكها چرا بردند

 

چگونه باب حوائج نخوانمت اي پير

كه حمله بر تو چنان باب،حلقه ها بردند

 

درختها به مقام تو غبطه ها خوردند

كه دست را ز دلِ خاك بر دعا بردند

 

تو پيري و به خدا صحبت از جنين كردي

تورا به هفت سيه چال،بيصدا بردند

 

تورا ز دور لباسي تهي ز پيكر ديد

ز بس كه جوهره ي پيكر تورا بردند

 

ز ربناي تو آوازها الهي شد

ز يك نماز تو رقّاصه را كجا بردند!

 

تو آن گلي كه چو از ساقه ات شكسته شدي

ميان راه ، تورا همرهِ صبا بردند

 

به روي تخته چه ميكرد آفتاب خدا؟

كسي كه عطر تنش را فرشته ها بردند

 

ز احترام نكردند بر تن تو كفن

پي صواب كفنها جداجدا بردند

 

چه رتبه ايست در اين تشنگي كه معصومين

به گاهِ مرگ،رهي سوي كربلا بردند

محمد سهرابي

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

 

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

 

چیزی نمانده از تمام پیکر تو

انگار که یک پوستی بر استخوانی است

 

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

 

این ایستادن با زمین خوردن مساوی است

از چه تقلا میکنی ؟ این پا که پا نیست

 

اصلا رها کن این پلید بد دهان را

 از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست

 

نامرد ! زندان بان ! در این زندان تاریک

اینکه کنارش میزنی با پا عبا نیست

 

این تخته ی در که شده تابوت حالا

بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست

 

اما تو را با نیزه ها بالا نبردند

پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست

علی اکبر لطیفیان

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - حسین رستمی

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

می شود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بس که شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا می خواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آن که از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

حسین رستمی

سال ها کنج قفس تنها و بی غم خوار بودم

سال ها کنج قفس تنها و بی غم خوار بودم

لحظه ها را می شمردم در غم دیدار بودم

هر سحر با ضربه ی سیلی نمودم روزه آغاز

زیر آماج لگد در لحظه ی افطار بودم

گرچه زندان بان مرا می زد به نامردی ولیکن

من برای عفو او در ذکر یا غفار بودم

من زکیه سیرتم زهرا تبارم زینبی ام

گاه یاد شام و گه یاد در و دیوار بودم

چونکه می بردند نامردان به سوی چار میخم

یاد بند گردن مولا و آن مسمار بودم

چونکه می افتاد دندانی ز من از دست سنگینی

یاد چوب خیزران و کوفه بدکار بودم

فاصله افتاده بین استخوانهای نحیفم

یاد غمهای سه ساله بسکه در آزار بودم

تا که می خندید دشمن بر شکسته حرمتم

یاد سرگردانی زینب سر بازار بودم

محمد ژولیده

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام

 

اين مردمان که قلب خدا را شکسته اند

دائم غرور آينه ها را شکسته اند

 

خورشيد را روانه ي زندان نموده اند

و حرمت امام منا را شکسته اند

 

زنجير دور گردن او حلقه مي کنند

با تازيانه دست دعا را شکسته اند

 

او ناله مي زند و به جايي نمي رسد

کنج سياه چال صدا را شکسته اند

 

با ذکر نام فاطمه دشنام مي دهند

اينان که قلب قبله نما را شکسته اند

 

آقا شنيده ام که امانت بريده اند

با سعي خويش پشت صفا را شکسته اند

 

حالا خدا به داد دل دخترت رسد

بدجور ساق پاي شما را شکسته اند

 مسعود اصلانی

احوال من از این تن تب دار روشن است

احوال من از این تن تب دار روشن است

زندان من به چشم گهربار روشن است

از صبح تا غروب که حبسم به زیر خاک

تا صبح حالم از دم افطار روشن است

این سال ها که سخت گذشته برای من

دم به دمش ز آه شرربار روشن است

یک جا بلای شیعه به جانم خریده ام

آثار آن به جسم من زار روشن است

معلوم تا شود به سر من چه آمده

از صورتم که خورده به دیوار روشن است

حرفی ز استخوان صبورم نمی زنم

از ساق پام شدت آزار روشن است

جسمم کبود هست ولی غیر عادی است

حتی به زیر سایه ی دیوار روشن است

زنجیر را که عضو جدید تنم شده

پنهان نکرده ام ، همه اسرار روشن است

من دیده بسته ام به همه، غیر فاطمه

چشمم فقط به دیدن دلدار روشن است

رضا رسول زاده

زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد

زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد

در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد

روزهای تیره هر یک شب‌تر از دیروز تار

در میان دخمه‌ای سر شد ولی نفرین نکرد

هر چه آن صیادها را صید خود کرد این شکار

روزی‌اش یک دام دیگر شد ولی نفرین نکرد

روزه‌‌ی غم، سجده‌ی غم، شکرِ غم، افطارِ غم

زندگی با غم برابر شد ولی نفرین نکرد

وای اگر نفرین کند دنیا جهنم می‌شود

از جهنم وضع بدتر شد ولی نفرین نکرد

وقت افطار آمد و دیدم که خرماها چطور

یک به یک در سینه خنجر شد ولی نفرین نکرد

 هی به خود پیچید و لحظه لحظه با اکسیر زهر

چهره‌ی زردش طلا‌تر شد ولی نفرین نکرد

آن دم بی بازدم چون آتشی رفت و سپس

آن چه باید می‌شد آخر شد ولی نفرین نکرد

خانم سادات هاشمی

آرشیو اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام


برای دیدن آرشیو اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام اینجا کلیک کنید

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - علی انسانی

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست         

جز مُشتِ پری گوشه ي زندان اثری نیست

 

در دل اثر از شادی و امّید مجویید   

از شاخه ي  بشکسته ي امّید ثمری نیست

 

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم     

امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست

 

گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گويم؟     

ديگر ز من و دردِ دل من خبری نیست

 

امّید رهایی چو از این بند محال است     

ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست

 

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی     

در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

 

تا بال و پری بود قفس را نگشودند    

امروز گشودند قفس را که پری نیست

حاج علي انساني

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام - یوسف رحیمی


در سایه سار کوکب موسی بن جعفریم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

فیضش به گوشه گوشۀ ایران رسیده است

یعنی گدای هر شب موسی بن جعفریم

هستی ماست نوکری اهل بیت او

ما خانه زاد زینب موسی بن جعفریم

قم آستان رحمت آل پیمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بندۀ مُکاتَب موسی بن جعفریم

چشم امید اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسی بن جعفریم

حتی قفس براش مجال پرندگی ست

مدیون ذکر و یارب موسی بن جعفریم

دل سوخته ز ندبۀ چشمان خسته اش

دل خون ز ناله و تبِ موسی بن جعفریم

آتش زده به قلب پریشان، مصیبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

از طعنه های دشمن نادان چه می‌کشید

بین کویر، حضرت باران چه می‌کشید

در بند ظلم و کینۀ قوم ستمگری

تنها پناه عالم امکان چه می‌کشید

خورشید عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بین این قبیلۀ عصیان چه می‌کشید

با پیکرش چه کرده تب تازیانه ها

با حال خسته گوشۀ زندان چه می‌کشید

شکر خدا که دختر مظلومه اش ندید

بابای بی شکیب و پریشان چه می‌کشید

اما دلم گرفته ز اندوه دیگری

طفل سه ساله گوشۀ ویران چه می‌کشید

با دیدن سر پدرش در میان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه می‌کشید

وقتی که دید چشم کبودش در آن میان

خونین شده تلاوت قرآن چه می‌کشید

می گفت با لب پر از آهی که جان نداشت:

ای کاش هیچ سنگدلی خیزران نداشت

یوسف رحیمی

اشعار شهادت امام کاظم علیه السلام

زندان صبر بود و هوای رضای او

شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

زندان نبود، چاه پر از کینه بود و بس

زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود

هر کس نفس نداشت در آن جا هلاک بود

زندان نبود، کرب و بلای دوباره بود

یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

زندان نبود یوسف در بین چاه بود

زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود

تصویر هر چه بود، کبود و سیاه بود

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند

صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند

شلاق روی صورت آیه نمی زند

می خواستند ظلم به آل علی کنند

می خواستند روز و شبش را یکی کنند

هر کس که می رسید در آن جا ادب نداشت 

جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

حتی نماز و روزه در آن جا بهانه بود

افطار روزه دار خدا تازیانه بود

باران گرفته و همه ی شب گریسته

گاهی به حال معجر زینب گریسته

زندان نبود روضه گودال یار بود

هر شب برای عمۀ خود بی قرار بود

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود

زینب میان جمعیت نیزه دار بود

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود

زندان برای دختر زهرا روا نبود

رحمان نوازنی

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز

 لاله ها، شعله کش از سینه داغند به دشت

 در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

 از سراپرده غیبت، خبری باز فرست

 که خبر یافتگان، بی خبرانند هنوز

 رهروان، در سفر بادیه حیران تواند

 با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز

 ذره ها در طلب طلعت رویت با مهر

 هم عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

 طاقت از دست شد ای مردمک دیده! دمی

 پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز

مشفق کاشانی

اشعار انتظار

بنویس که هرچه نامه دادم نرسید

بنویس که یک نفر به دادم نرسید

بنویس قرار من و او هفته بعد

این جمعه که هرچه ایستادم نرسید

***

خودمانیم ها ولی من هم عشقبازی جالبی دارم

شنبه تاجمعه طی شده تازه یادم افتاده صاحبی دارم

«دارم از دست میروم آقا ُ پس چرا دیر کرده ای شاها»

او نه اصلاْ خودم که میدانم ادعاهای کاذبی دارم

سال ها غایب است و باور کن کک من هم نمیگزد اما

باز هم بادروغ می گویم «توبیا کار واجبی دارم»

او نبوده چه کار کردم من؟ به کدام آب و آتشی زده ام؟

شنبه تاپنجشنبه خوش جمعه٬:وای من نیز غایبی دارم

دیگر اوج نبودنش هم که چند خطی سرودن از دوری است

آن هم آنقدر آخر هربیت قافیه های قالبی دارم...

حسین رستمی

 

اشعار شام غریبان

وجودش مثل دریا بود عمه

دقیقا مثل زهرا بود عمه

 

اگرچه کربلا جا مانده بودی

حسین دوم ما بود عمه

 

هجوم یک سپاه تازیانه

ولی افسوس تنها بود عمه

 

خدا خیرش دهد این خواهرت را

کسی سیلی نخورد تا بود عمه

 

و بعداز ساقی آب آور ما

علم بر دوش و سقا بود عمه

 

تمام راه را مشغول ذکر

حسینم وا حسینا بود عمه

 

در اوج عاطفه چون مرد جنگید

اگر چه قامتش تا بود عمه

 

سرش بشگست اما دشمنش دید

سرش بالای بالا بود عمه

 

وبعد از این همه رنج و مصیبت

خدا را شکر بر پا بود عمه

یاسر مسافر

....................

بگذارید كنار بدنش گریه كنم

بر تن زخمیِ بی پیرهنش گریه كنم

تا كه سر داشت نشد خون سرش پاك كنم

بگذارید به زخم بدنش گریه كنم

چه غریبانه فغان كرد مرا آب دهید

بگذارید به سوز سخنش گریه كنم

بگذارید گلم را كه فتاده است به خاك

كنم از چادر مادر كفنش گریه كنم

ساربانان مزنیدم به خدا خواهم رفت

اندكی صبر كنار بدنش گریه كنم

سید محمد جوادی

.........................

خنده بر روی لبش مرد ستمکاری هست

آه انگار نه انگار عزاداری هست

آن طرف دامن طفل آتش سوزان دارد

این طرف در تب شعله تن بیماری هست

...و زنی باز سوی علقمه میکرد نگاه

که به پا خیزد اگر دست علمداری هست

همه دیدند که خون چشم دلش را پر کرد

از فرات سخنش ناله سرشاری هست :

مبریدم که در این دشت مرا  کاری هست

گل اگر نیست ولی صفحه ی گلزاری هست

ساربانا مزن این همه آواز رحیل

آخر این قافله را قافله سالاری هست

به امیدی شوم از کشته مظلوم جدا

که سوی کوفه مرا وعده ی دیداری هست

...................

ديدم غمت اي دلبر ، اي كاش نمي ديدم

تنهايي و بي ياور ، اي كاش نمي ديدم

دنبال تو تا گودال ، من آمدم و ديدم

بالاي سرت مادر ، اي كاش نمي ديدم

وقتي كه برون شد شمر، از مقتل تو ديدم

خون مي چكد از خنجر ، اي كاش نمي ديدم

از نيزه به روي خاك ، ديدم سر تو افتاد

در زير سُم اسبان ، اي كاش نمي ديدم

ديدم كه به دنبالت ، با كاسه ي پر آبي

هر سويي دَوَد دختر ، اي كاش نمي ديدم

در نيمه ي شب ديدم ، در پيش نگاه تو

يك دختر بي معجر ، اي كاش نمي ديدم

اي واي چه بي رحمند ، انگشت تو را بردند

تنها پي انگشتر ، اي كاش نمي ديدم

من آمده بودم تا ، لب هاي تو را بوسم

ديدم كه نداري سر ، اي كاش نمي ديدم

بر خيز ببين دعواست ، در بين سپهداران

از بهر سر سقا ، اي كاش نمي ديدم

بر خيز خودت ديگر ، چشمان ربابت بين

بر نيزه شده اصغر ، اي كاش نمي ديدم

 

گر چه  عاشور  تو  خونین ورق  تاریخ است

زخم هایت  همگی  زیر  سر یک  میخ است

اشعار شب عاشورا - وداع- قتلگاه  


با داغ مادرش غم دختر شروع شد

او هرچه درد دید از آن «در» شروع شد

مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد

دل شوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش آن اتفاق را

تا عصر روز حادثه باور شروع شد

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه

تکرار قصه ی در و مادر شروع شد

اینجا بجای میخ در و قامتی کبود

اینبار جنگ خنجر و حنجر شروع شد

زینب! بلند گریه کن اینجا مدینه نیست

حالا که سوگواری حیدر شروع شد

نه باورم نمی شود این سطر از لهوف

والشمرُ جالسٌ ... سر و خنجر ... شروع شد

می خواستم تمام کنم شعر را، نشد

یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت

زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد

یا صاحب الزمان! غم تو نانوشتنی است

بگذار بگذرم ...

اینها گذشت ...

چفیه و سربند را که بست،

تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،

رفتند دسته های عزایی که راهشان

با « انتقام سیلی مادر » شروع شد

در موج خون به سمت حرم سینه زن شدند

رنگین شد این غزل دم آخر، تمام شد

محمد میرزایی

..........................

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت

‏تنها به روی سینه صحرا نبینمت

امشب بیا که بوسه زنم برگلوی تو

‏شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

‏دارم دعا به زیر لب آن جا نبینمت

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

‏من نذرکرده­ام که به نی­ها نبینمت

امشب برای من تو دعاکن که شام بعد

‏بی سر به روی دامن زهرا ببینمت

...

دید چشمش به آسمان وا بود

تشنه بود و میان خون ها بود

لحظه های جسارت و غارت

در دل قتلگاه بلوا بود

رحم در چشم نانجیبی نیست

بین خولی و شمر دعوا بود

دید دست جماعتی نامرد

تکه های لباس پیدا بود

لبه ی تیغ ها که پایین رفت

ساقه ی نیزه ها به بالا بود

 

حسن لطفی

.......................

داشت هر چند گُلِ جانِ تو پرپر می شد

از شمیمش همه ی باغ معطر می شد

من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم

پیش چشمم كه تن پاك تو بی سر می شد

كاری از دستِ كسی بر نمی آید باید

دلم آرام به تقدیر مُقَدَّر می شد

قول دادی كه شفاعت كنی از قاتل خود

ولی آن روز مگر حرف تو باور می شد

به تو هر ضربه كه می خورد خدا می داند

ضربان دلِ من چند برابر می شد

زره ات بیشتر ای كاش تحمل می كرد

لااقل عمق جراحاتِ تو كمتر می شد

آن زمانی كه لبِ تیغ به حلقومت خورد

حنجرت كاش مطیعِ دم خنجر می شد

...

ظاهراً جد اطهرش هم بود

پدرش بود مادرش هم بود

وقتی افتاد روی گونۀ راست

بین مقتل برادرش هم بود

جای سالم نبود در بدنش

زخم تا بود پیکرش هم بود

زیر پای سنان و نیزه و تیر

نه فقط سینه حنجرش هم بود

بی کس و بی پناه از نزدیک

سنگ می خورد و خواهرش هم بود

خواهرش قبل قاتلش آمد

تا نفس های آخرش هم بود

گر چه او را زدند اما چون

چادرش بود معجرش هم بود

آن زمان هم که غارتش کردند

به روی دست ها سرش هم بود

 

مصطفی متولی

......................

خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود

خوردی امروز نیزه فردا نَعل

نیزه هم چاره دارد اما نعل...

یك، دو، سه، چهار... ده تا اسب

روی هم می شود چهل تا نعل

هر كسی از تنِ تو می گذرد

شمر با پا و اسب ها با نعل

پشت و روی تو را یكی كردند

چقدر جلوه دارد این جا نعل

چون لباست به روی چادر من

هر كسی پا گذاشت حتی نعل

دهنت را خودت بگو چه شده؟

تهِ شمشیر خورده ای یا نعل؟

علی اکبر لطیفیان

.................

خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود

 

خون ریخت، قلوه سنگ به روی سرم كه خورد

زینب دوید، روی زمین پیكرم كه خورد

برخواستم مقابل آن ها بایستم

نگذاشت ضرب تیغ به بال و پرم كه خورد

تكیه به نیزه دادم و چشمم به خیمه بود

دیدم نگاه لشكریان بر حرم كه خورد

آن قدر چكمه آمد و بر پهلویم گرفت

مثل مدینه بر بدن مادرم كه خورد

رویم به خاك بود و نگاهم به آسمان

هی تیغ پشت تیغ بر این حنجرم كه خورد

وقتش رسیده بود بریزند بر سرم

باران تیر و نیزه به پا تا سرم كه خورد...

یعنی كه گوشواره ی طفلان كشیده شد...

یعنی كه دست بر گلوی دخترم كه خورد...

فریاد زد سكینه كه بابا عمو كجاست؟

بیند دو دست حرمله بر معجرم كه خورد...

رضا رسول زاده

..................................

خنجر كشیده اند خدا را رضا كنند

خود را به زور در دلِ گودال جا كنند

اینجا كه گود بود چرا خورده ای زمین؟

جایی دگر نبود سرت را جدا كنند؟

انصاف نیست لشگر كوفه كفن شوند

این ها تو را مقابل زینب رها كنند

نه جای نیزه مانده و نه نیزه مانده است

تا زخم دیگری روی آن جسم جا كنند

وقتی به عضو عضو تو رحمی نكرده اند

می خواستی ملاحظه ی خیمه را كنند؟!

وقتی كفن برای تنت فایده نداشت

گفتند بوریا عوضش دست و پا كنند

حامد خاکی

........................

آن گونه را به خاک منه معجرم که هست

حیف از سر تو نیست بیفتد سرم که هست

گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر

تا سر نهی به زانوی او مادرم که هست

پس آن همه فرشتۀ سایه فروش کو؟

یادم نبود غصه نخور چادرم که هست

تو دخترم نگو که دگر دختر منند

این خیل پا برهنه به دور و برم که هست

دارم سپاه بهر تو می آورم حسین

گیرم تو بی سپاه شدی لشکرم که هست

گفتم به دست خویش طلای مرا ببر

گفتی طلا برای تو انگشترم که هست

محمد سهرابی

.................................

خواهشا در وقت استفاده از شعر مراعات کنید به وقت مناسب خوانده شود و حرمت اهلبیت حفظ شود

 

كنون كه از محنت دست بر نمی دارد

دگر ز سوختنت دست بر نمی دارد

به نیزه ها تو چه گفتی كه با تو لج كردند

كه از سر دهنت دست بر نمی دارند

تو را بدون اباالفضل گیرت آوردند

كه از سر بدنت دست بر نمی دارند

كنون كه در ته گودالِ تنگ افتادی

و چكمه ها ز تنت دست بر نمی دارند

به نفعت است كه حرفی به نیزه ها نزنی

و گر نه از دهنت دست بر نمی دارند

هانی امیرفرجی

.......................

عاقبت بر سینۀ تو جا گرفت

آن كه آخر سر تو را از ما گرفت

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

پنجه بر گیسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

چشم هایت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زینب كبری گرفت

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را یك جا گرفت

لابلای آن شلوغی ها، بگو

چشم زهرا را كسی آیا گرفت!؟

محسن مهدوی

..............................

می دود سمت دشتِ لب تشنه

بانویی از تبار دریاها

دست ها را گرفته روی سر

می رود تلِّ خاک را بالا

 

دید گودال رو به رویش را

یک نفر در میان جمعی بود

در طوافند گوئیا دورش

مثل در باد مانده شمعی بود

 

گیسوانش به دست باد افتاد

می زند شانه باد بر مویش

تاب زلفش قرار دل گیرد

سنگ بوسد میان ابرویش

 

سنگ ها دور او فراوان بود

شیشه ی آینه ترک خورده

یک سپاه از رویش گذر کردند

مثل مادر ولی لگد خورده

 

دید بر خاکِ گرم، عشقش را

پرِ از بوسه های شمشیر است

بهرِ بیرون کشیدنِ یک تیرِ

مانده در سینه سخت درگیر است

 

نیزه داران به دورِ پیکر او

فاتحه بهرِ زنده می خوانند

جای انگشتِ خود نوکِ نیزه

بر مزارِ تنش فرود آرند

 

خاکِ اطراف او پر از خون است

زخم ها لب به شکوه وا کردند

سینه اش می دهد صدا زیرا

نیزه در جای تیر جا کردند

 

نیزه بر پهلویش کسی می زد

روی آیینه خاک می افتاد

غارت از پیکرش شروع کردند

پیرهن کهنه چاک می افتاد

 

دست خود پشت دست می کوبد

شمر آمد و خنجری در دست

لرزه بر پای صبر می افتد

زینب آخر روی زمین بنشست

 

روی سینه نشسته آن ظالم

موی خاکیِ شاه در چنگش

راسِ خورشید می برد ز قفا

آسمان سرخ می شود رنگش

 

پیش زینب حسین جان می داد

دست و پا بینِ خاک و خون می زد

خواهرش بینِ گریه ها ی خودش

گره بر معجرش کنون می زد

 

می رود سمت خیمه ها باید

آتش از جان خیمه بر گیرد

می رود تا که کودکان را او

یک تنه زیر بال و پر گیرد

 

می رود تا که در غروبی شوم

همسفر با حرامیان گردد

می رود سمت کوفه حیدر وار

گر چه با سنگ او نشان گردد

وحید مصلحی

...................................

غم بیش از این چه بر سر عالم بیاورد؟

یکجا چگونه این همه ماتم بیاورد؟

ای آه! ای برادر من! ای حسین من!

دشمن به غیر از این چه به روزم بیاورد؟

افتاده ای به خاک و به زحمت شود کسی

یک جا برای بوسه فراهم بیاورد

جانا بگو  چگونه پرستاریت کنم؟

چیزی نمانده خواهرتان کم بیاورد

حتّی اگر تو زنده بمانی بدون سر

زینب ندارد این همه مرهم بیاورد

کاظم بهمنی

............................

باغبان آمد سری بر باغ زد

شوربختی را نمک بر داغ زد

از جَنان تا رو به سوی باغ کرد

دشت را چون لاله ها پر داغ کرد

مادرش آمد برای دیدنش

دیدنش، بوییدنش، بوسیدنش

آمد اما طاقت دیدن نداشت

رفت و باغ خود به بلبل واگذاشت

بلبلی دل سوخته جان سوخته

آشیانش هم چو بستان سوخته

کرد با شمع دل خود جستجو

خاک را با یاد گل می کرد بو

تابْ دیگر در دل بلبل نبود

بوی گل می آمد اما گل نبود

ناگهان از زیر شاخ و برگ ها

آمد این آوا که این سویم بیا

آمد و زد شاخه ها را بر کنار

تا که شد گمگشته ی او آشکار

یافت آن گل را ولی پرپر شده

پاره پاره پیکری بی سر شده

گل ولی از بس به خون آغشته بود

یاس بر لاله مبدل گشته بود

گفت آیا یوسف زهرا تویی؟

آن که من می جویمش آیا تویی؟

ماند از یوسف به جا پیرهنی

از تو نه پیراهن است و نه تنی

ای همه گل ها به نزدت کم ز خار

زخم تو چون داغ زینب بی شمار

پای تا سر غرق در خونی چرا؟

آفتاب من شفق گونی چرا؟

جای سالم از چه در این جسم نیست؟

باقی از این جسم غیر از اسم نیست

گر چه سر تا پای تو بوسیدنی است

بهر من جایی برای بوسه نیست

ای که نامت جان به عیسی می دهد

قتلگاهت بوی زهرا می دهد

گریم و پرسی اگر از سرگذشت

در غمت ای تشنه آب از سر گذشت

آن چنان شد دیده ی من اشک ریز

کز غمم شد چشم دشمن اشک ریز

عاشقان را بعد ازین آوازه نیست

در کتاب عاشقی شیرازه نیست

علی انسانی

..........................

بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضه‌های مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
حسن لطفی

****

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان

****

آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی

****

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تا آخرين نگاه زمانی نمانده است

بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!

يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد

بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است

تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود

وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است

اين گله های گرگ نشستند درکمين

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

**

او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند

شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند

یک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت

اما سری ؛  دريغ . . . به روی صليب ماند

از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط

تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند

ديگر برای بوسه شمشير جا نبود

حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند

درلابلای آن همه فرياد و هلهله

تنها صدای مادری آنجا غريب ماند

**

صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت

پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

يکباره کربلا و مدينه يکی شدند

پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

یاسر حوتی

*************

از حرم تا قتلگه زینب به دنبالت دوید

دید شمر دون به روی حنجرت خنجر کشید

دید خنجر می کشد شمر از کنار گردنت

رأس پر خون تو را از روی تن او می برید

از حرم تا قتلگه یک صحنه ی پر درد دید

دید از رگ های تو خون قطره قطره می چکید

تا که آمد پیش نعش پر ز چاکت یا حسین

نیزه ی دشمن چو دندان جسم پاکت می جوید

جعفر ابوالفتحی

******

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

برو حسین که دست خدا به همراهت

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

تویی که جان مرا میبری به همراهت

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت

برو که با خبری من چگونه می آیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

دلی دو تا و  قد و قامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

حسین رستمی

****

نمیشه باورم که وقت رفتنه / تموم این سفر / بارش رو شونه منه

کجا می خوای بری؟ / چرا منو نمی بری؟ / داداش / این دم آخری / چقدر شبیه مادری

**************

باید جوابتو با نفسم بدم / بدون من نرو / تو رو به کی قسم بدم؟

قرارمون چی شد؟ / که بی قرار هم باشیم / حسین / هر چی که پیش اومد / باید کنار هم باشیم

**************

من روی خاک و تو سوار مرکبی / من توی قلب تو / اما تو چشم زینبی

آهسته تر برو / بذار منم باهات بیام / حسین / دیگه نمی کشه / پاهام که پا به پات بیام

**************

کجا می خوای بری؟ / چرا منو نمی بری؟ / داداش / این دم آخری / چقدر شبیه مادری

****************************

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم

سایه ات تا برسرم باشد خدارا شاکرم

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

توشبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

توسلامت باشی اما من بمیرم حاضرم

تو  به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

 

ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین

ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

قاسم نعمتی

************

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی       
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا      
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی      
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند      
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش      
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان      
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست     
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش     
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را      
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین      
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود     
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان     
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

************

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید؛
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

مطهره عباسیان

****************

لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند

نفس روضه بریده ست خدا رحم کند

تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت

دشمنت تار ،تنیده ست خدا رحم کند

ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات

دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند

وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند

رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند

مادرش داد علی را ببری آب دهی

حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند

از همین لحظه که هنگام خداحافظی است

قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند

از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر

صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند

کاظم بهمنی

*********

ای شاه بی لشگر بگو پس لشگرت كو؟

گر تو سلیمانی بگو انگشترت كو؟

ظرف دو ساعت اینهمه نیزه شكسته؟

بوی تو می آید بگو پس پیكرت كو؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم

گو تو حسین مادری پس مادرت كو؟

یك جای بوسه بر تنت باقی نمانده

خاك دو عالم بر سرم موی سرت كو؟

آقای من پیراهنت كو؟ خاتمت كو؟

سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت كو؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند

آن بوسه ای كه داده ام بر حنجرت كو؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت

برخیزی از زینب بپرسی معجرت كو؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد

آقا كمك كن خواهرت را دخترت كو؟

علی اشتری

************

پلان آخر بازیگر نماهنگ است

صدای خنده ی اخنس شروع آهنگ است

درون كادر زمین خورده مرد مظلومی

گریم زخم لبش شاهكار یك سنگ است

لباس های  بلند  سیاه  لشگرها

تمام خونی و چركین و زشت و بدرنگ است

درست مثل همان متن صحنه ی گودال

فرود نیزه و شمشیرها هماهنگ است

میان این همه نقشی كه دست تیر بلاست

جناب دشنه حضورش چقدر پر رنگ است

كسی نهیب زد از پشت صحنه : زود ببر

غروب شد، همه رفتند، وقت ما تنگ است

وحید قاسمی

***************

چگونه صبر کنم رفتن تو را بینم

نوای واعطشا گفتن تو را بینم

در این طرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»

جواب...هلهلهٔ دشمن تو را بینم

بپوش زیر زره دست دوز مادر را

مباد لحظه ای عریان تن تو را بینم

چگونه معجر خود را به سر نگه دارم

چگونه لحظه جان دادن تو را بینم

کویر و این همه لاله حسین خیز و ببین

میان دشت فقط گلشن تو را بینم

شود به سمّ ستوران تن تو حلاجی

میان گرد و غبار، خرمن تو را بینم

چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل

به دست چند نفر جوشن تو را بینم

خدا کند که نیفتی به زیر پای کسی

به چشم خویش لگد خوردن تو را بینم

قاسم نعمتی

ماه جانان شده  باید ز سر و جان گذری

بر تو  نفرین گر از این  مسئله  آسان  گذری

آسمان  آه بکش ، نعره بزن  ،  اشک ببار

ای زمین خاک به سر کن که ز سامان گذری

گل ، گریبان بدر از محنت هفتادو دوگل

و  تو    ای  خار      نبینم ز مغیلان گذری

آب  ای  آب    دگر   بیش   سفارش  نکنم

میزبانی ،   نکند   دیر    به      مهمان گذری

سنگ خارا ،  نشود  سنگ جفا  پیشه شوی

تا  که  بر  سجده گه     شاه     شهیدان گذری

و تو ای  باد   در  این  بزم  حواست  باشد

نکند   سر زده   از      پرده نشینان  گذری

حرف   افتاده   دگر    اشک خدا   در آمد

وای گر  سالم از این  روضه ی جانان گذری

 

بار اول نبود ، دفعه ی  آخر هم نیست

کاینهمه شور ز غوغای حسین بن علی ست

 

هر  که  دارد   هوس   کرببلا    گوش کند

جز حسین هر چه به سر داشت فراموش کند

رو به سر منزل معشوق رود حضرت عشق

می شود   تشنه  که  تا  جام   بلا    نوش  کند

یک علی در برخود وان دگری درآغوش

می رود  تا  که   بنا  مرقد   شش گوش   کند

آخر آن خاک  چه دارد که   پس زائر او

صاحب کعبه  خودش   نغمه ی چاووش  کند

همه جا ذکر حسین  از نفس  فاطمه است

مدعی را چه  به  این ذکر  که  خاموش کند

صحبت   پیرهن مشکی   ما نیست ،  غمت

کعبه  را  تا      ابدالدهر       سیه پوش    کند

یک  سفر      کرببلا برده    و    آرامم کن

طفل   درمانده   فقط  میل  به  آغوش   کند

 

در همان کرببلایی  که به من دادی جان

میهمانم کن  و  این   جان  مرا    بازستان

 

غیر ارباب که داند که  غم نوکر  چیست

کربلا دیده   فقط  پی  ببرد  محشر  چیست

یا حسین    پرده بینداز  که  معلوم  شود

برزخ  بین  گل یاس  و   نیلوفر    چیست

بین    تیر سه پر   و   آب     مُرَدَد ماندیم

سهم از     شیر گرفته شدن  اصغر   چیست

در مناجات ندیدند   به کس  زُل بزنی

سر  تسبیح    کف دست  تو  و    اکبر  چیست

هضم این مسئله سنگین شده بر ما مددی

آخر این قصه ی غارت شدن معجر چیست

رقص   سر نیزه   شنیدیم ولی فاش بگو

در بر خواهر تو ، قصه ی  رقص سر  چیست

چند روزیست که سرگرم رقیه هستی

سر نهادن به روی  دامن این  دختر  چیست

 

تا که آن قاتل  خونخوار  تو مُکنت گیرد

طفل  شیرین دهنت  بعد تو  لکنت  گیرد

 

درحرم قعطی آب است خدارحم کند

حال  اطفال   خراب  است   خدا  رحم  کند

آنکه این خیمه به آن خیمه سراسیمه دود

به  گمانم  که    رباب  است  خدا  رحم  کند

هدف این است که بر خاک رسد زانویی

که به زینب چو رکاب است  خدا رحم کند

ز حرم جمع شده  زیور و خلخال ، فقط

دختری مانده که خواب است خدارحم کند

تیغ کز  عهده ی  حلقوم تو   بر می آمد

چه  نیازی  به   طناب   است  خدا رحم کند

به همان چادر پر وصله و خاکی  سوگند

صحبت   کشف حجاب است   خدا رحم کند

کربلا با همه ی داغ  فقط یک بغض است

گریه اش  بزم شراب  است   خدا رحم کند

 

با  نقاب  آمده ها   دعوی   قتلت   دارند

وای و صد وای  از  آنانکه ز تو   بیزارند

 

حیف ازاین شاه که جولانگه شمشیر شود

حیف از  آن سینه که آرامگه  تیر  شود

بخدا  بعد   چهل  مرتبه   خطبه  خواندن

حیف ،  از  آیه ی   تطهیر  که  تکفیر  شود

وضع هر بیشه ی بی شیر به هم می ریزد

بعد  عباس  ،   عدو  گرد  حرم    شیر  شود

رفته  بودی  سر   جسم   پسرت   برگردی

چه کسی   طی  چنین  فاصله ای   پیر شود

به تلظی برسد  ،  کار  تمام است   حسین

نکند      اصغر  تو     کشته ی    تاخیر  شود

آنکه با وعده ی سوغات به طفلش اینجاست

پی  آنست   که  با  طفل  تو     درگیر  شود

تا وجب در وجب این خاک به سهمش برسد

تیغ داند   که چسان  جسم تو   تکثیر  شود

 

با وجودی که به انگشت تو تنگ است حسین

وه  چه انگشتر دست تو  قشنگ است  حسین

 

اُف برآنان که چنین  پشت به مسلک کردند

روز عاشور  تو       بر خویش    مبارک  کردند

شه دین گو    به  کدامین    غم تو گریه  کنیم

آخر  اینان     به  مسلمانی  تو     شک  کردند

با  زمین خورده ی شرمنده   دگر  لج نکنند

از  چه  عباس  تو  را    هم قد   کودک کردند

کاش  جد  تو   چنین  بوسه نمی داد   تو را

شده ای  شکل  ضریحی   که  مشبک   کردند

چقدر  آن     سر پاکت     به   تنت  می آمد

راستی    ارث  نبی را     ز  چه  منفک  کردند

سهم  آن  سر  که  فقط  تشت   نبوده   شاید

بهر    دردانه ی تو    فکر    عروسک    کردند

خواستند  نام تو   از دیده ی ما   محو کنند

بیشتر  عشق تو   بر سینه ی ما  حک کردند

 

عرش    از نور تو     فیض سحری   می گیرد

جنت   از  خاک  درت    مستمری   می گیرد

 

اوج   پرواز تو را     شهپر  جبریل    نداشت

دم  جانبخش تو را    صاحب انجیل   نداشت

کاش  یا  صحبت  عباس  و  امان نامه  نبود

یا  عدو    حداقل      نسبت  فامیل     نداشت

یک علی  بیشتر از  نسل تو   باقی می ماند

ورنه یک قطره چنان قال و  چنین قیل نداشت

کینه ی  حرمله    با  آن      دل  دریایی  تو

اثری  دسته کم  از  معجزه ی نیل   نداشت

چقدر    ابرهه     بر کعبه ی جانت      افتاد

حیف شد  ،  کرب و بلای تو  ابابیل  نداشت

آنهمه زخم    روی  زخم    برایت  بس  بود

کاش  آن قاتل تو    آنهمه  تعجیل    نداشت

بوریا بود    که از خاک     تو را    برگرداند

ورنه  صدها کفن  این قدرت تبدیل نداشت

 

گر چه  عاشور  تو  خونین ورق  تاریخ است

زخم هایت  همگی  زیر  سر یک  میخ است

 

ذوالجناح  تو     که برگشت    هیاهو  افتاد

حرمت   سخت به    تشویش  و  تکاپو   افتاد

آسمان تیره شد  و  قلب زمین  می لرزید

رنگ خون بود       که بر گنبد مینو      افتاد

کوثر جان تو ازحلقه ی جوشن می ریخت

بدنت    تاب  ز  کف  داد   و   ز  نیرو   افتاد

دشمنی  بانگ  به  تکبیر  بر آورد  و بگفت

دیدی  آخر    که حسین نیز    به زانو  افتاد

آخرین    مرد  نگهبان  حرم      افتادی  ؟

گوش کن  صحبت خیمه ست  عدو رو افتاد

تکیه  بر  نیزه  بده    قلب حرم    گرم شود

گر چه   بر پیکر  تو    تیر    ز هر سو    افتاد

بین   گودال   ندانم    چه خبر  بود     ولی

روی گودال   زنی   دست به پهلو  ،   افتاد

 

اینکه    مذبوحی و منحور   اگر درک شود

روح   از پیکر   هر  گریه کنی     ترک شود

 

وصف تو کاف و ها ، یا و عین و صاد است

ز  تو پس  هرچه بگوئیم   به ما  ایراد است

مُلک ها را    همه از  مالک آن    بشناسند

کربلا کرب و بلا نیست   حسین آباد است

آنهمه سنگ  که انباشته شد  یکجا چیست

نکند    حجلگه     قاسم  نو داماد     است

بارها  زلف تو شد   شانه به  دست   زهرا

اُف بر این دهر  که زلف تو به دست باد است

نعلها  تا   برسد    رَدّ  تو  را      گم  کردند

ورنه زینب   به شناسایی تو    استاد است

خبرش خوب ،ولی حیف که خیلی دیراست

اینکه  برگرد  عمو  ،  آب  دگر   آزاد  است

ساربان رفت ولی غُصّه ی تدفین تو ماند

که چه سِرّی  به معطل  شدن   سجاد است

 

حرفم این نیست،سر بسته به نیزه سرکیست؟

آنچه با آن سر او بسته  شده  معجر کیست؟

 

سر حق گوی که دیده که  سر دار نرفت

هیچ قاری چو تو    در معرض  آزار نرفت

کار یک شهرفقط سنگ پراندن شده بود

هر که آمد   به  تماشا  زد و   بیکار نرفت

روی آن نیزه  سر کیست که پایش آن زن

چهره اش سوخت و  در سایه ی دیوار نرفت

بام و خاکستر و زنجیر و  دو دست بسته

چه  بلایی  که    سر  عابد  بیمار   نرفت

بارها  رأس تو   شستند  چرا  در  هر بار

آب  بر  خشکی  آن لعل   گهر بار   نرفت

شأن گل پرده نشینی ست ز باور دور است

نه ،      بگو زینب تو    بر سر بازار   نرفت

درهمان بزم یزیدی که  سرت را بردند

در  شگفتم  که  چرا   رأس علمدار  نرفت

 

بخدا   حرف  کمی  نیست   سه دفعه الشام

گر  نمیرم     ز  غم  تو        نفسم  باد  حرام

 

سینه ها سینه زن   بی سرو   سامانی تو

چشم ها   گریه کن    گریه ی    پنهانی تو

طشت از جنس طلا  هم نبود در شأ نت

طشتی  از  نور  بباید     سر  نورانی  تو

چقدر سخت گرفتی  به حروف  حلقی

نذر     بی حنجریت  لهجه ی   قرآنی  تو

خیزران  تازه تو  را کرده شبیه  جدّت

سوی او رفته  عجب خنده ی دندانی  تو

زخم لبهای توکم بوددراین حلقه ی زخم

زخم سر ،  زخم گلو ،  صورت و   پیشانی  تو

در برت رأس علی پشت سرت اشک رباب

به کجا  می کشد این   آینه گردانی    تو

گوشه ی ابروی بشکسته ات ای شه کافیست

تا  فدای  تو  شود        نوکر  ایرانی     تو

 

روز من    شام  غریبان  شده     مولا  مددی

دل من     تنگ شهیدان شده     مولا مددی

 

ای که  جان باختگان  ره  تو   پیروزند

زاهدانِ شب و    شیرانِ   حریم ِ  روزند

مستطیع است هرآن دل که تو گنجش باشی

عاشقان را چه نیازی ست که زر اندوزند

قصه عشق تو و سینه ی ما  دانی چیست ؟

همچو شمعی  که دو صد مشعل  ازآن افروزند

چه  مجامین  درت    شأن  رفیعی   دارند

عاقلان  بر   درشان    مسئله  می آموزند

به  فراز غمت   ای دوست     نشیبی   نبود

روضه های توحسین جان همگی جانسوزند

بخدا  قاتل  تو  شخص   علی اکبر   توست

گر چه از حرمله تا شمر ، همه  مرموزند

روضه ی مقتل  تو  سِرّ  مگوی   زهراست

هر که را داده لبش مهر زده می دوزند

 

تربت آن خاک بود  کز تو  بهایش بدهند

کاش  قول  سفر   کرب و بلایش  بدهند

 

 

محدّث قمي أعلي الله مقامه گويد : در ديوان سيّد بزرگوار شهيد سيّد نصر الله حائري قدّس الله روحه ديدم كه برخي از موثّقان بحرين براي او حكايت كرده اند كه يكي از نيكوكاران حضرت زهرا عليها السلام را در خواب ديد كه در بين جمعي از زنان هستند كه بر حسين مظلوم عليه السلام با خواندن اين شعر نوحه سرايي مي كنند :

واحُسَيْناهْ ذَبيحاً مِن قَفا                   واحُسَيْنا غَسيلاً بِالدَّماء

واي حسين، اي كشته از قفا، واي حسين غسل داده شده به خونها

صاحب ديوان در دنبال اين شعر اين قصيده را افزوده است :

وا غَريبا قُطْنُهُ شَيْبَتُهُ                       اِذْ عدا كافُورُهُ عَفْر الثَّرى

واي غريبي كه پنبه ي كفن او محاسن او بود هنگامي كه كافورش خاكهاي اطراف او بود .

واسَليبا نَسَجَتْ اَكْفانَهُ                     مِنْ ثَرَى الطَّفِّ دَبُورٌ وَصَبا

واي بر برهنه اي كه كفن هايش را باد دبور و صبا از خاك كربلا كه از چپ و راست بر او مي وزيد بافته بود .

واطَعينا ما لَهُ نَعْشٌ سِوَى                 الرُّمْحِ فى كَفِّ سَنان ذِى الْخَنا

واي بر آن به خاك افتاده اي كه جز نيزه اي كه در دست (( ‌سنان )) هرزه و بي ادب بود تابوتي نداشت .

واوَحيدا لَمْ يُغَمَّضْ طَرْفَهُ                 كَفُّ ذى رِفْقٍ بِهِ فى كَرْبَلا

واي بر آن بي كسي كه پلكهاي چشمانش را هيچ دست با ملايمت و دوستي در كربلا نبست .

وا وصَريعا أوْطأؤهُ خَيْلَهْم                 أيَّ صَدْرٍ مِنْهُ لِلْعِلْم حَوي

واي بر آن به خاك افتاده اي كه اسبانشان را بر او تاختند، بر كدام سينه، سينه اي كه پر از علم و دانش بود .

واذَبيحا يَتَلَظّى عَطَشا                     وَاَبوُهُ صاحِبُ الْحَوْضِ غَداً

واي بر آن كشته شده اي كه از تشنگي بسان ماهي از آب بيرون افتاده، دهن باز مي كرد در حالي كه فرداي قيامت پدرش صاحب حوض كوثر است .

واقَتيلا حَرَقوُا خَيْمَتَهُ                      وَهِىَ لِلدّينِ الْحَنيفىّ وَعا

آه بر كشته اي كه خيمه اش را آتش زدند در حالي كه او خود جايگاه دين حنيف است .

اه لااَنْساهُ فَرْدا مالَهُ             مِنْ مُعينٍ غَيْرِ ذى دَمْعٍ اَسى

 

آه، هيچ گاه او را در حال بي كسي و تنهايي از ياد نخواهم برد كه هيچ ياوري جز صاحب اشك سوزان و اندوهبار نداشت .

.

من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم

من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم

بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی
سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم

عالم ذَرّ ذره ای از خاک پای حضرتش
از برای افتخار از حضرت داور گرفتم

بر در دروازۀ ساعات یک ساعت نشستم
تا سراغ حضرتش از زینب مضطر گرفتم

زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد
من ز آه آتشینش پای تا سر در گرفتم

سر شکسته دل پر از خون دیده خون آلود اما
حالتی دیدم که بر خود حالتی دیگر گرفتم

اُم لیلا رعشه بر اندام دیدم اوفتاده
گفت من این رعشه از داغ علی اکبر گرفتم

نا گه از بالای نی فرمود شاه تشنه کامان
سر براه دوست دادم زندگی از سر گرفتم

اکبرم کشتند و عون و جعفر وعباس و قاسم
تا خودم از تشنگی اب از دم خنجر گرفتم

گفت ساعی زین مصیبت از دردربار جانان
حظّ ازادی برای اکبر و اصغر گرفتم

مرحوم حاج مرشد چلويی

اشعار وفات حضرت زینب سلام الله علیها

همه رفتند و من جا ماندم اي دوست

ز بخت بد به دنيا ماندم اي دوست

چرا رفتي مرا با خود نبردي

ببين بعد تو تنها ماندم اي دوست

***

بيا اين ساعت آخر كنارم

كه روي زانوي تو سر گذارم

دعا كن زودتر جان بر لب آيد

كه ديگر طاقت ماندن ندارم

***

ببين از داغ تو خيلي شكستم

شكستم گر چنين از پا نشستم

شكسته دشمنت از بس دلم را

چنان گشتم كه نشناسي كه هستم

***

به يادت در نواي آب آبم

چنان تو زير تيغ آفتابم

تو راحت خفته اي در خانه ي قبر

ولي من از غمت خانه خرابم

***

لباس تو در آغوشم برادر

صدايت مانده در گوشم برادر

تو ماندي بي كفن در خاكِ صحرا

چگونه من كفن پوشم برادر

***

مرا كابوس شمشير و تن تو

تماشاي به غارت بردن تو

تورا سر نيزه ها بردند و مانده

براي من فقط پيراهن تو

***

سراسر نيزه ميبينم به خوابم

سر و سرنيزه ميبينم به خوابم

نميخوابم اگر يك دم برادر

تورا بر نيزه ميبينم به خوابم

***

دلم هر روز پاي نيزه ميرفت

كه خونت در گلوي نيزه ميرفت

چه ميشد مثل سرهاي شهيدان

سر من هم به روي نيزه ميرفت

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

كه عاقبت داغ تورا بر دل من بگذارند

 

ساربان ميشوم و ميبرمت سوي حرم

من خودم نوكر تو هستم اگر بگذارند

 

انس طفلانه ي ما گم شده در موي سپيد

بغلم كن كه مرا خاطره ها بسيارند

 

بادها هم ز من سوخته ره كج كردند

ابرها نيز به يك جاي دگر ميبارند

 

تو سواري و لبم تا به گلويت نرسد

بوسه را گرچه از اين فاصله هم ميكارند

محمد سهرابی