دلشوره ای افتاده در جانم برادر
غمگینم و سر در گریبانم برادر
حس بدی دارم، عجب دشت عجیبی ست!
مبهوت سِحر این بیابانم برادر
یك دشت مرد اجنبی دور و بر ماست
این جا مزن خیمه، هراسانم برادر
در كاروانت دخترانِ بی شماری ست
می ترسم از آینده؛ حیرانم برادر
جایی برای بازی طفلان تو نیست
دلواپسِ خار مغیلانم برادر
صحرای محشر پیش این صحرا بهشت است
خشكیده لب های غزل خوانم برادر
دست دخیل خارهایِ دشت رفته
سمت ضریح پاكِ دامانم برادر
بادی جسارت كرد و خلخالم تكان خورد
تشویش دارم؛ دل پریشانم برادر
آن نامه های بار اُشتر را نشان ده
با حُر بگو در كوفه مهمانم برادر
با زینبت دنیا سرِ سازش ندارد
مظلومه ی معروفِ دورانم برادر
از كودكی با دردِ چشمم خو گرفتم
در گریه كردن، پیر كنعانم برادر
وحید قاسمی
............................
کاروانی با دو صد سوز و گداز
عزم شهر کوفه کرده از حجاز
کاروانی از فراسوی بهشت
غرق گل از باغ بانوی بهشت
کاروانی بی مثل در عالمین
کاروانی بسته بر موی حسین
کاروانی از امیرالمومنین
آل هاشم حلقه و زینب نگین
کاروانی غرق احساس آمده
با علمداریِ عباس آمده
کاروانی خسته اما از ستم
کامده بیرون دل شب از حرم
کاروانی بر غم و محنت قرین
مرگ، ایشان را نشسته در کمین
کاروانی مانده در چنگ بلا
لاجرم منزل زده در کربلا
کاروان رشک ثریا گشته است
خیمه های عشق بر پا گشته است
این رباب است و علی اصغرش
اکبر است این با رقیه خواهرش
وان خروش و اشک آل فاطمه است
زینب کبری دلش در واهمه است
بین خیمه راه می پوید حسین
زیر لب این گونه می گوید حسین
این زمین معراج ما تا کبریاست
این زمین پیمانه ی قالوا بلی ست
این زمین از عرش اعلی برتر است
این زمینِ لاله های بی سر است
این زمین دریای احمر می شود
مهد خواب سرخ اصغر می شود
اکبر این جا ارباً اربا می شود
فاطمه در خون هویدا می شود
قاسم این جا غرق زخم از تیغ کین
پیش چشمش می کشد پا بر زمین
این زمین غرق مَلالَم می کند
در غم عباس دالم می کند
این زمین در خاک و خونم می کشد
تا الیه راجعونم می کشد
رنگ می گیرد ز خون آیینه ام
می نشیند شمر روی سینه ام
بر سر نی روح مکتب می شوم
سوره ی والفجر زینب می شوم
علیرضا شریف
.......................................
کاروان سلالههای خدا کاروان امام عاشورا
کاروان بهشتیان زمین کاروان فرشتگان سما
یکی از نوکرانشان جبریل یکی از چاکرانشان حوا
گوشهای از صدایشان داوود نفسی از دعایشان عیسی
نوجوانانشان چو اسماعیل پیرمردانشان خلیل آسا
زائر اشکهایشان باران تشنه مشکهایشان دریا
همه آیات سوره مریم همه چون کاف و ها و یا و الی...
یوسفان عشیره حیدر مریمان قبیله زهرا
کعبه می بیند و طواف ملک چشم تا کار میکند اینجا
کشتگان حوادث امروز صاحبان شفاعت فردا
تا به حالا ندیده فیچ کسی این همه آفتاب در یکجا
هردلی با دلی گره خورده است همه مجنون صفت، همه لیلا
دارد این کاروان صحرائی دخترانی عفیفه و نوپا
همه با احترام و با معجر همه در پردههای حجب و حیا
پرده را از مقابل محمل باد حتی نمیبرد بالا
دور تا دور شان بنی هاشم تحت فرمان حضرت سقا
پای علیا مخدره زینب روی زانوی اكبر لیلا
از غروب مدینه می آیند در زمینی به نام كرب وبلا
می رسیدند و یاد می كردند از سر و طشت و حضرت یحیی
حق نگهدار این همه مجنون حق نگهدار این همه لیلا
علی اکبر لطیفیان
...........................................
کاروان بهشتیان آمد
کربلا میهمان نوازی کن
متبّرک شدی به عطر حسین
برترین خاک؛ سرفرازی کن
*
کربلا دجله را خبر کن زود
قافله با شتاب آمده است
تکّه ای ابر سایبان بفرست
شیر خوار رُباب آمده است
*
یاد تیغ و تُرنج افتادی
به تو حق می دهم که حیرانی
قد و بالای دیدنی دارد
علیِ اکبر است می دانی
*
بوی شهر مدینه را حس کن
این دو آئینه ی سخا هستند
مثل من بُغض کرده ای آری
یادگاران مجتبی هستند
*
مثل پروانه گرد اربابت
نوجوانان زینب کبری
بهترین هدیه شد برای حسین
لب خندان زینب کبری
*
کربلا از فرات بگو قدری
ساقی این خیام عباس است
آب سرد و خنک به او برسان
چون به قولی که داده حسّاس است
*
کربلا زینب است این بانو
عزتّش را مگر نمی بینی
هی نگو دشت از چه می لرزد
هیبتش را مگر نمی بینی
*
داغ دار قبیله آمده است
اشک و خون دارد او به دیده هنوز
کربلا زود سر به زیر انداز
سایه اش را کسی ندیده هنوز
وحید قاسمی
......................
این جا بهشت سرخ بدن های بی سر است
این جا نگارخانه ی گل های پرپر است
این جا منا و مشعر و بیت الحرام ماست
این جا حریم قرب شهیدان داور است
این جاست قتلگاه شهیدان راه حق
این جا مزار قاسم و عباس و اکبر است
این جا به جای جامه ی احرام ما به تن
زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است
این جا دو طفل زینبم افتد به روی خاک
این جا به روی سینه ی من قبر اصغر است
این جا برای پیکر صد چاک عاشقان
گرد و غبار کرب و بلا مشک و عنبر است
این جا چو آفتاب سرم بر فراز نی
بر کودکان در به درم سایه گستر است
این جا تنم به زیر سم اسب، توتیا
این جا سرم به دامن شمر ستمگر است
این جا به جای جای گلوی بریده ام
گل بوسه های زینب و زهرای اطهر است
این جا به یاد العطش کودکان من
هر صبح و شام دیده ی میثم، ز خون تر است
استاد سازگار
.................................
مپرس از من چه مظلومانه رفتند
کبوترها به شب از لانه رفتند
حرامی ها چه با این زمره کردند؟
که حج خود بدل بر عمره کردند
صفا و مروه آن شب بی صفا شد
که روح کعبه از کعبه جدا شد
به شب از خانه، صاحب خانه می رفت
پی یک شمع صد پروانه می رفت
حرم شد از حرم یک باره خالی
شده آواره مولا با موالی
نگویم می رود مهمان کعبه
رود از جسم کعبه جان کعبه
نه بیت و حِجر و زمزم گریه می کرد
که سنگین دلْ حَجَر هم گریه می کرد
مقام از هجر، سوزی در جگر داشت
که مولایش ز چشمش پای بر داشت
به سوی حج اکبر رو گذارد
که مُحرم اصغری شش ماهه دارد
روان با شوق دل سرو روان ها
کنار محمل مادر جوان ها
ز محمل می رود چون پرده بالا
تبسم می کند بر نجمه، لیلا
که هر کس خواست پیغمبر ببیند
بگو آید رخ اکبر ببیند
تفاخر، با تبسم گشت چون جفت
نگاه نجمه با لیلا سخن گفت
که بنگر در برم سرو چمن را
در این وجه حسن، بنگر حسن را
رباب آسا، رباب اندر خروش است
دلش غوغا کنان و لب خموش است
جوانان گرد مهدش جمع آیند
همه شش ماهه را از هم ربایند
ندانم از چه دستی آب خورده ست
که یک غنچه دل صد باغ برده ست
ادب را گرد او صف می کشیدند
صدای عمه را تا می شنیدند
به شب، مه چاکر و روز، آفتابش
به کف قاسم عنان، اکبر رکابش
کنار دیده از گریه یمی داشت
دمی چشم از حسینش برنمی داشت
خلاف بخت او، چشمش نمی خفت
دل او با برادر، فاش می گفت:
غم عشقت بیابان پرورم کرد
هوای وصل بی بال و پرم کرد
اگر چه شد عجین با غم گِل من
ولی در این سفر، لرزد دل من
از آن ترسم به غم دم ساز گردم
تو را بگذارم و خود باز گردم
خسان شادابی گلشن بگیرند
همه بود و نبود من بگیرند
کریم از خوشه چین خرمن نگیرد
الهی حق تو را ازمن نگیرد
اگر چه این سفر باشد خدایی
ولی آید از آن بوی جدایی
بیا و در کنارم ره سپر باش
به نخل آرزوی من ثمر باش
مگر با چشم و دل سیرت ببینم
ز گلزار رخ تو گل بچینم
سفر طی شد به منزل بار افتاد
مرا با کوی جانان کار افتاد
نه مهمانانت ای خانه رسیدند
که میخواران به میخانه رسیدند
در این جا دور، دور عش قبازی است
فرود آیید، جای سرفرازی است
رسیده باغبان با خرمن گُل
پی هر گل، یکی شوریده بلبل
چه باغی چه گلی چه باغبانی!
چه مهری چه مهی چه آسمانی!
مگو پیرو جوان و شیر خواره
بگو یک آسمان ماه و ستاره
به گلشن لاله آمد، یاس آمد
گل ام البنین، عباس آمد
تو ای یوسف بیا و شو خریدار
که آمد یوسف زهرا به بازار
به بازار وفا سرمایه آمد
پی یک سوره هفتاد آیه آمد
یکی شش ماهه در این کاروان است
نه طفل شیر پیر عاشقان است
علی انسانی
............................
کیست زینب همیشه بی همتا
نور مستور عالم بالا
کیست زینب نفس نفس حیدر
کیست زینب تپش تپش زهرا
کیست زینب حسین پرده نشین
کیست زینب حسن به زیر کسا
کیست زینب کسی چه می داند
غیر آن پنج آفتاب هدیٰ
کیست زینب تلاطم عباس
کیست زینب تموّج دریا
ذوالفقار علی میان نیام
اوج نهج البلاغه ای شیوا
کیست زینب فراتر از مریم
روشنی بخش هاجر و حوّا
کیست زینب حجاب جلوهٔ غیب
صبر اعظم، صلابت عظما
قلمم بشکند چه می گویم
من و اوصاف زینب کبری؟
من چه گویم که گفت اربابم
حضرت عشق، التماس دعا
السلام ای شکوه نام حسین
دومین فاطمه، تمامِ حسین
آسمان هم در انحصارش بود
کهکشان گوشه ی نقابش بود
آتش؛ آتش گرفته ی نورش
آب سیراب آبشارش بود
بعد پنجاه و چند سال حسین
باز هم غرق در بهارش بود
قامتش را ندید حتی ماه
که علمدار پرده دارش بود
محرم محملش فرشته نبود
تا علی اکبرش کنارش بود
کاروانِ عشیره ی زهرا
تحت امرش در اختیارش بود
ناقه اش روی بال جبرائیل
کز ندیمانِ بی شمارش بود
حج خود با جهاد کامل کرد
نینوا آخرین دیارش بود
محملش ایستاد و پایین رفت
لحظه ی سختِ انتظارش بود
شور می زد دلش که می دانست
قتلگاهی در انتظارش بود
آهِ گرمی کشید از جگرش
کربلا را که دید زد به سرش
آه از این خاک و خارها... برگرد
وای از این شوره زارها... برگرد
خوب پیداست جای نخلستان
لشگری در غبارها برگرد
کربلا آمدی و پائیزی...
... می شود این غبارها برگرد
کربلا آمدی و خواهم دید
به تنت یادگارها برگرد
برق نعل است یا که تیغه ی تیغ
آن طرف آن شرارها برگرد
جان به لب کرده کودکانت را
خنده ی نیزه دارها برگرد
حرمله آمده ست و بند آمد
نفس شیرخوارها برگرد
دخترانت چقدر می لزرند
از حضور سوارها برگرد
خیمه بر پا مکن که پر نشود
گِرد من از مزارها برگرد
ترس دارم که بال و پر بزنند
به علمدارمان نظر بزنند
تا که از خواهرت جدا نشوی
تا که صاحب عزای ما نشوی
تا که در خارهای این صحرا
غرق در زخم ها نشوی
تا که در شیب تند آن گودال
با لب تیغ آشنا نشوی
تا لباس تو را ز تن نبرند
تا هم آغوش بوریا نشوی
تا که پیش نگاه کم سویم
از سر نیزه ها رها نشوی
تا که در عمق چشم دخترکت
زخمی از چوب بی حیا نشوی
تا که بین حرامیان نروی
سنگ خورده ترین صدا نشوی
در اِزای دو کیسه ی دینار
گوشه ی یک تنور جا نشوی
تا که در کوچه زائر طفل...
....مانده در زیر دست و پا نشوی
جان مادر بیا بیا برگرد
آه از این کربلا بیا برگرد
................................
دیده ام ابر بهار است بیا برگردیم
دلم از غصه فکار است بیا برگردیم
آن سیاهی که عیان بود نه نخلستان است
لشگری بین غبار است بیا برگردیم
میزبان بهر پذیرایی ما آمده است
یا به دنبال شکار است بیا برگردیم
آن کمان دارکه با تیر سه شعبه آنجاست
مات این کودك زار است بیا بگردیم
به علی اکبر و عباس قسم در آن سو
نیزه در دست سوار است بیا برگردیم
...............................
دشت در دشت دلهره می ریخت
هرم صحرا به آسمان می رفت
کاروان در سکوت صحرا، گم
مرگ دنبال کاروان می رفت
کاروان رفت تا دیاری که
حزن و اندوه و داغ می بارید
بوی دلتنگی و جدایی داشت
گریه گریه فراق می بارید
همه جا بوی تشنگی دارد
بچه ها خواب آب می بینند
هر طرف روی می کنم آقا
چشم هایم سراب می بینند
شوق و شور شهادت آقا جان
در نگاهت چقدر مشهود است
عرش معراج توست این صحرا؟
این همان وعده گاه موعود است؟
در نگاه پر از تلاطم تو
ندبه هایی غریب می لرزد
می روی تا به سمت آن گودال
دل زینب عجیب می لرزد
بی مهابا غروب خواهد کرد
در همین خاک تیره ماه من
می شود عاقبت همین گودال
قتلگاهت نه، قتلگاه من
این زمین پر شده است از داغ ِ
لاله هایی که تشنه می روید
این چه مهمانی است کز هر سو
نیزه و تیر و دشنه می روید
یک جهان ماتم و پریشانی
حاصل اشک و آه زینب بود
حرف های نگفتهی بسیار
در غروب نگاه زینب بود :
اگر امروز ماتمی دارم
در کنارم شکوه احساس است
این طرف قاسم و علی اکبر
آن طرف شانه های عباس است
چه کنم در غروب عاشورا
که نه یاری نه همدمی دارم
دشت پر می شود ز حرمله ها
نه پناهی نه محرمی دارم
در هجوم کبود بی رحمی
با پر یا کریم ها چه کنم؟
آتش و تازیانه می بارد
تو بگو با یتیم ها چه کنم؟
گفت بابا «ودیعةٌ مِنِّی»
بار غم را به دوش من مگذار
برو اما در این غریبستان
خواهرت را به بی کسی مسپار
یوسف رحیمی
.................................
وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟
این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟
بی اختیار باز دلم شور می زند
با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟
شاید رباب بشنود آرام تر بگو
آن تیرهای چله نشین مهیب چیست؟
حالا که تیغ خنجرشان برق می زند
فهمیده ام که معنی شیب الخضیب چیست
مادر مرا سپرده به تو جان مادرم
آوارگی و یا که اسارت نصیب چیست؟
حسن لطفی
............
گرد و خاکی ز دور پیدا بود
کاروانی ز نور پیدا بود
کعبه هایی روان ز سمت حجاز
همه ی روشنی دنیا بود
آسمان بر زمین گذر می کرد
یا که خورشید، روی شن ها بود
زیر پایش به جای خاک کویر
بال های فرشته ها وا بود
در میان تمام محمل ها
محملی بی رکاب پیدا بود
گرد گردش عشیرۀ سادات
دست بر سینه های شیدا بود
محملی روی دوش جبرائیل
قبله ای که عجیب گیرا بود
در یمین عون و جعفر و صادق
در یسارش علی لیلا بود
پشت سر شیرهای هاشمی و
پیش رو، حسین زهرا بود
لیک تنها کنار پردۀ آن
جای مردی بلند بالا بود
محمل عمّۀ امام زمان
که رکابش به نام سقا بود
چون زمان نزول می آمد
گوییا مرتضی در آن جا بود
چشم نامحرمان در آن اطراف
کور می شد اگر که بینا بود
زهر چشمش هزار کابوس است حرف حرف نزول ناموس است
وقت برپایی حرم شده است
زانوانی غیور خم شده است
لرزه افتاده بر تمامی دشت
وقت کوبیدن علم شده است
چشمش از چادری تبرک کرد
پشت سقا دوباره خم شده است
بر زمین پا نهاد خاتونی
آسمان خاک این قدم شده است
زیر لب یا مجیب می خواند
که وجودش پر از علم شده است
غرق دلشوره است و مثل رباب
چشم هایش مدار غم شده است
لحظه های غروب نزدیک است
کمی از حرم روز کم شده است
باز آرام با برادر گفت
دل من تنگ مادرم شده است
چیست اینجا که نیمه جانم کرد؟ از همین ابتدا کمانم کرد؟
وای از این سرزمین بیا برگردیم
نخل ها را ببین بیا برگردیم
همه جا تیغ و تیر و سر نیزه
همگی آتشین بیا برگردیم
به علمدار تا نظر نزدند
به علمدار تا نظر نزدند
جام ام البنین بیا برگردیم
این تو و این کودکان که می لرزندند
این همه لاله چین بیا برگردیم
تا تخندند بر من و اشکم
در غروب غمین بیا برگردیم
تا نبیند نفس نفس زدنم
غرق خون جبین بیا برگردیم
تا نیفتی میان آن گودال
زخمی از پشت زین بیا برگردیم
به گمانم بمیرم از این حال حرمله آمده زبانم لال
....................................
اینجا که آمدیم غم و غصه پا گرفت
دلشوره ای عجیب وجود مرا گرفت
حس غم جدایی این دشت لاله خیز
بال و پرم جدا و دلم را جدا گرفت
فالی زدم به مصحف پیشانی ات حسین
آیات غربت تو دلم را فرا گرفت
در این حسینیه که همان عرش کبریاست
حق امتحان ز قافله ی انبیاء گرفت
تنها دلیل بودن من سایه ی سرم
زینب فقط به عشق برادر بقا گرفت
بین خیام خیمه ی عباس دیدنی است
شکر خدا رکاب مرا آشنا گرفت
تا وقت هست حلقه ی انگشتری در آر
از ترس ساربان دل زینب عزا گرفت
وای از دل رباب که بیند به جای آب
تیر سه پر به حنجر شش ماهه جا گرفت
اینجا درخت و نیزه تفاوت نمی کند
هر یک به سهم خویش نشان تو را گرفت
تو ناله می زنی عوضش سنگ می زنند
وای از دمی که دور تو را نیزه ها گرفت
وای از شتاب دست پلیدی که عاقبت
زیور ز گوش دخترکان بی هوا گرفت
حتی مدینه این همه زجرم نداده بود
یک نیم روز جان مرا کربلا گرفت
احسان محسنی فر
.............
کاروان لحظه لحظه نزدیک است
در حوالّی دشت ،دشت بلا
وعده گاه خدا همین باشد
این زمین هست،قبله،کرب و بلا
..........
دلهره موج می زند در دشت
وَ سکوتی که پُر ز مفهوم است
بوی ماتم وزد از این صحرا
اهل خیمه به ناله محکوم است
.......
قصّه غربتت مرا کشته
نخل غم را ببین چه پُر بار است
نَستَعینُ بِکَ ،عزیز دلم
کربلا با بلا بسی یار است
...........
یابن زهرا بیا که برگردیم
صبر زینب دگر به سر آمد
خواب آشفته دیده ام انگار
زِ عروج شما خبر آمد
....
نظری کن خودت تماشا کن
دل اهل حرم پُر از غوغاست
تو اجازه بده که برگویم
روضه هایی که بعد از این برپاست
........
کنج خیمه به حالت محزون
قد و بالای اکبرت دیدی
اندکی بعد در دل دشمن
ارباً اربا، برابرت دیدی
.......
لحظه ای بعد نوبت عبّاس
مشک او بر زمین فتاد ای وای
ناله ای زد که یا اخاالمظلوم
هر دو دستش ز کین فتاد ای وای
....
دست در دست عمّه بود امّا
سوی مقتل،روانه، عبدالله
خنجری آمد و جدایش کرد
دست او را ز دست ثارالله
........
چه بگویم ز شیرخواره تو
مُسند غربت شما امّا
حرمله با سه شعبه منتظر است
سر او را جدا کند آقا
....
از بلندیّ تل همی دیدم
به زمین خوردی ای گل زهرا
من بمیرم چه دیده ام ای وای
دست و پا میزدی، تو ای آقا
.......
بس کنم ناله را ولی ای وای
چه بگویم ز شام عاشورا
هر طرف یک سری ،سرِ نیزه
مزد اشک یتیم ها ،هورا
محمدمهدی عبدالهی