آقا حرمی برایتان می سازیم

باید ز کرامتت عیان بنویسند
این جمله بروی آسمان بنویسند
آقا حرمی برایتان می سازیم
در بین عجایب جهان بنویسند!
....
محمد قاسم رحيمي

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام


خورشید شب فاطمه بالا آمد

شکل دگر علی و زهرا آمد

مشتاق زیارت حسن بود، حسین

این بود که شش ماهه به دنیا آمد

علی اکبر لطیفیان

********


ما را نوشته اند برای گدا شدن

کوچک شدن فقیر شدن خاک پا شدن

داده به ما غلامی اولاد فاطمه

ظرفیت طلا شدن و کیمیا شدن

این نوکریِ محض، می ارزد به نعمت

آدم شدن، بزرگ شدن، با خدا شدن

گشتیم زنده از علی و خانواده اش

امّید ما حسین و حسن را فدا شدن

هرگز به کار خلق دخالت نمی کنیم

ما را بس است خاک درِ مجتبی شدن

ما مست مست قطره ای از حوض کوثریم

دیوانگان لطف ولیعهد حیدریم

ای اولین ستاره ی شب های فاطمه

نامت شنیدنی است ز لب های فاطمه

پیچیده ذکرِ خیر تو از عرش تا به فرش

اول امامزاده ی دنیای فاطمه

از آن زمان که پلک دو چشم تو باز شد

شب ها تمام شد شب احیای فاطمه

مادر تو را به عشق ولایت بزرگ کرد

صفین رفته ای و جمل جای فاطمه

آگاه کن مرا ز مقامات مادرت

تعریف کن کمی ز مصلای فاطمه

کِی می رسد به خوبیِ تو شاهزاده ای

«تو مادری ترین پسر خانواده ای»

خورشید زیر سایه ی تو جلوه گر شده

شب در کنار نام شریفت به سر شده

یاد آورِ جوانیِ سردارِ خیبری

عباس در سپاه تو مرد خطر شده

هر کس که بیشتر به تو عرض ادب کند

آرامش قیامت او بیشتر شده

طعنه به عمر نوحِ نبی می زند حسن

عمری که با بهانه ی عشق تو سر شده

چون روز روشن است، مقام تو حسین

خوار دو چشم های زنی فتنه گر شده

لعنت به آن که چشمِ ندیدِ تو داشته

آن که بنایِ بی کسی ات را گذاشته

ما را نوشته اند گدایان محضرت

دیوانه و اسیر و گرفتار و نوکرت

ما آمدیم تا که غریبیت کم شود

ما آمدیم تا که بگردیم قنبرت

ما را قسم به جان حسینت محل بده

مانند قاسمیم اسیر برادرت

ما آمدیم محض رضایت عوض شویم

ما را تو سر به راه نما! جان مادرت

در روز رونمایی گنبد طلایی ات

ما را قبول کن تو به عنوان کفترت

نفرین به آن که با تو در افتاد یا حسن

کِی می شود بقیع تو آباد یا حسن

ای مقصد تمامی امَّن یجیب ها

ای نسخه نهایی جمع طبیب ها

صلحت حماسه بود و سکوت تو اقتدار

ای مرد سر فرازِ فراز و نشیب ها

در شهر با وجود تو تنها کسی نبود

تو بی کسی و یار تمامِ غریب ها

تو وارثِ تمامِ غریبیِ حیدری

ای مو سفیدِ خدعه و مکر و فریب ها

تاریخ مانده است چرا در سپاه تو

خالی است جای عابس و حُرّ و حبیب ها ؟!

مادر که رفت غربت و غم یاور تو شد

اف بر زمانه قاتل تو همسر تو شد

محمدحسین رحیمیان

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند

بــلا از گــــدا و دوا بــــا کـــریــــــم

روا مــــی شــود هـر دعـــا با کریم

اگر کیسه ی عبد و مولا یکی ست

"نــــداری" نــداریــم مـا بــا کـریـــم

.........................

اگر کــــریم تو باشی،گــدا شدن عشق است

فقـیر دستِ "کریمِ خـــــدا" شدن عشق است

من از قدیم،نسب در نسب "حسـن زاده"م...

نواده ی حســــن مجتـــبی شدن عشق است

.................

پس می کشیم دست تمنای خویش را
منت نمی کشیم جز آقای خویش را
خدمتگذار خوان کریمان شدیم تا
تضمین کنیم عزت فردای خویش را
پابست درگه تو شده پس نمی کشد
زنجیر کرده ایم به در پای خویش را
حاجت نخواسته همه حاجت روا شدیم
فرصت نمی دهد که تقاضای خویش را...
بی التماس؛ گوهر الماس می دهد
آقا بزرگ کرده گداهای خویش را

ما زلف داده ایم پریشان شود همین
شاید اسیر دام کریمان شود، همین

دردم غریبی است، دوایم عیادت است
عادت که نیست، عرض ارادت عنایت است
تو آبرو گرو بگذاری برای ما...
"مدیون شدن" بهانه ی خوب ضمانت است
خالی که نیست، پر شده پرونده ام ز تو
اصلا همین حسن حسن ما عبادت است
فیض شفاعت تو که باشد چه می شود
وقتی همین کنار تو بودن سعادت است
ترسی ندارم از عمل کم، عذاب سخت
زیرا "کریم" مالک روز قیامت است
..................

شوق پرواز ندارم که پری قرض کنم

جز تو سودای که دارم که سری قرض کنم؟

تیغ ابروی تو با پنبه چو سر می برّد 

حاجتی نیست کلاه و سپری قرض کنم

ناز بسیار تو خون کرد دل ما را؛ پس

چاره ای نیست جز اینکه جگری قرض کنم

چشم آلوده ما دیده ی شه بینی نیست

نذر دیدار تو باید نظری قرض کنم

جهت عرض ارادت به کریمان باید

از همه آبروی بیشتری قرض کنم


نَسَبت را: پسر حضرت حیدر خواندند

از ازل نام تو را حضرت شَبَّر خوانند


می اگر از خم چشم تو فراهم بشود

باز هم لحظه ی سرپیچی آدم بشود

پیش حُسن حسن آل محمد چه عجب 

قامت یوسف همچون مه اگر خم بشود

حق استادی بابات به عیسی باقی است

خادم مادر تو حضرت مریم بشود

سر از اسلام یهودی شده در می آرم

سایه لطفت اگر از سر من کم بشود

بی غضب رد شدنت ترس به جانم انداخت

وای اگر لشکر ابروی تو درهم بشود

...............................

لاف در چنته نداریم؛ گدایی بلدیم

هنر وصل نداریم؛جدایی بلدیم

دیر و خانقاه کدام است، کرم خانه که هست؟

بهتر از سفره ی تو بزم خدایی بلدیم؟

قسمش می دهم امروز "الهی بحسن"

نذر حل گشتن حاجات دعایی بلدیم

زائر دائم "بیت الحسن"م یک عمر است

پا کجا؟بال کجا؟طی سمایی بلدیم

حرف خالق شدن توست نه تعریف ز خود....

با به لب بردن نام تو خدایی بلدیم


فضل تو زودتر از گریه و اصرار من است

کرمت بیشتر از حاجت بسیار من است


سخن از لطف کریم است،گداها برسند

موسم عرض نیاز است، دعاها برسند

عاشقانی که به عشق تو مسلمان شده اند 

بعد یک عمر گدایی به کجاها برسند

یا شفا از لب تو یا که بمیرم بهتر

نگذارید به بیمار دواها برسند

حسنی بودن ما مایه ی حیثیت ماست

عزت فاطمیون ارث به ماها برسند


کفنم را به دو تا تیر تراشی بدهید

بگذارید به این کشته بلاها برسند

برادر کاظمی نیا

..................


اگر کریم تویی مابقی گدا هستند

همیشه در طلبت دست بر دعا هستند

طبیب را چه نیازی ست، نسخه کافی نیست

تمام مردم این شهر مبتلا هستند

بگو که حاتم طائی بیاید آقا جان

بگو که مدعیان کرم کجا هستند؟

تویی که زندگی ات را سه بار بخشیدی

بقیه پیش تو در حدّ بچه ها هستند

کریم زاده همین است، دست او باز است

بقیه جیره خور سفرۀ شما هستند

تو ارث برده ای از آفتاب و آئینه

یتیم، اسیر، گدا با تو آشنا هستند

تو کافی است که لب تر کنی و گر نه همه

به وقت وصف تو در اصل با خدا هستند

خدا چقدر مرا دوست دارد آقا جان

و گر نه این همه مردم که بی شما هستند...!!!

خدا کند که کریمان همیشه خوش باشند

که تکیه گاه دل خلق بینوا هستند

مهدی صفی یاری


مرد كريم خانه ي مهمان نواز ها

در دست توست حاجت رفع نياز ها


تو پادشاه و عالم امكان گداي توست

محتاج بذل و بخشش دست عطاي توست


از سفره هاي هر شبه ات نان گرفته ايم

روزي كه زير سايه ي تو جان گرفته ايم


وقتي كه آمدي كرم و حُسن خلق و جود

يك جا مقابل رخت افتاد در سجود


از پشت درب خانه ي تو هيچ سائلي

امكان نداشت رد شود اي واجب الوجود


برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام- رحمن نوازنی

از ستاره می گیرم  اذن احترامم را

می برم زیارت گاه شعر نا تمامم را

عرش تا که می بیند مستیِ سلامم را

یک فرشته می پرسد اسم و رسم و نامم را

من به خاک می افتم لحظهٔ قیامم را

می دهم نشان آن گاه خانه امامم را


من که دست بر سینه هی سلام می خوانم

سائل نمک گیر خانهٔ کریمانم


برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار میلاد کریم اهلبیت امام حسن مجتبی علیه السلام



شعر و غزل برای تو گفتن عنایت است

از بس که لطف حضرتتان بی نهایت است

اینجا سیاه کردن دفتر عبادت است

اصلاً به افتخار تو ماه ضیافت است

ابر کرم ببار که هنگام رحمت است

 

از گوشه های لعل لبت می چکد عسل

دیوانه تو بوده و هستیم از ازل

آقا بگیر دست مرا نیز لااقل

ای قهرمان عرصه پیکار در جمل

وقتی قیام می کنی اصلاً قیامت است


برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

ترنّم جلواتت نسیم آورده

ترنّم جلواتت نسیم آورده

وَ بوی نرگس چشمت شمیم آورده

خدا برای خودش آینه پدید آورد

دوباره یاعلی و یاعظیم آورده

تبارك اله از این خلقت خداوندی

دوباره دست كریمی، كریم آورده

هر استخاره به یُمن قدوم تو خوب است

كه آیه های بِقَلبٍ سلیم آورده

نماز را بسوی قبله ی تو باید بست

برای كعبه هم امشب سهیم آورده

تویی مذلِّ مضلّینِ در صف شیطان

برای كفر، عذابی الیم آورده

برای دیدن این شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه نوشته

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

گفتم غزلی در خور نامت بنویسم

اندازه ی وسعم ز مقامت بنویسم

ای  محشر امروز چه تشبیه بیارم

از قد تو فردای قیامت بنویسم

من قطره ام از عهده ی من بر نمی آید

از حضرت دریای کرامت بنویسم

لطف تو مرا پشت در خانه ات آورد

تا اینکه علیکم به سلامت بنویسم

شان تو نگنجید و از این قاب در آمد

دیدم که غزل مثنوی از آب در آمد

من ایل و تبارم سر این سفره نشستند

جمع کس و کارم سر این سفره نشستند

در باغ نگاه تو من کال رسیدم

پر سوخته بودم به پر و بال رسیدم

هم رنگ نگاه تو شده دامن دریا

آئینه زده ریسه به پیراهن دریا

اول نوه ی دختری خلق عظیمی

تو جلوه ی پیغمبری خلق عظیمی

مدیون تو هستند همه مردم عالم

نان عمل توست سر سفره ی آدم

مضمون سخاوت ز تو الهام گرفته

از صندوق قرض الحسنت وام گرفته

حرف کرَم تو همه جا ورد زبان است

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

صابر خراسانی

یاس ها با نفس یاسمن افطار کنند


یاس ها با نفس یاسمن افطار کنند

علی و فاطمه چون روح و تن افطارکنند

حسن آمد که در خانۀ او شاه و گدا

همه با ذکر غریب وطن افطارکنند

خود ماهی و اگر روز به بیرون بروی

تا ببینند تو را مرد و زن افطار کنند

تازه از نور فراوان تو در مکه که هیچ

روزه داران عراق و یمن افطار کنند

گوش کردم که میایی خبرت مستم کرد

چه کسی گفته فقط از دهن افطار کنند

تا شما پشت در بیت یتیمان هستی

اهل خانه همه با در زدن افطار کنند...

مهدی رحیمی

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

اینجا کریمی هست که بسیار می بخشد
لب وا نکردی تا کنی اقرار می بخشد
تاثیر استغفار اوج باور عبد است
قبل از گنه کردن تو را غفار می بخشد
وقت گنه پرده به روی ما می اندازد
مشغول عصیانیم که ستار می بخشد !
هر قدر هم دوری کنیم او در پی ما هست
گاهی به خلوت ، گاه در انظار می بخشد
این صبر که دارد خدا ، شرمندگی دارد ...
هر چه گنه را می کنی تکرار می بخشد ...
ظرف ترک خورده در اینجا بند خواهد خورد
رفتی و برگشتی اگر صدبار می بخشد
پیچیدگی زندگی تمرین رشد ماست
اینها مقاماتی است که دلدار می بخشد
مومن در امواج بلاها دم نخواهد زد
زیرا بلاها نخل او را بار می بخشد
در میهمانی هوشیاری جزء ارکان است
این صاحب خانه به ما اسرار می بخشد
حب علی در سینه باشد کار ما جور است
ما را به مهر حیدر کرار می بخشد
آب حیاتی که خدا فرموده این اشک است
این هدیه را بر دیده ی بیدار می بخشد
فرموده است شیخ الائمه : " حق ، کسی را که
اشکی بریزد در عزای یار می بخشد"
ذکر "حسین" در تشنگی تسبیح ما باشد
جان را صفا این ذکر گوهربار می بخشد
امشب خدا ما را به حق آن یتیمی که
افتاد از ناقه در آن بازار می بخشد
امشب خدا ما را به حق چشم هایی که
گردیده بود از ضرب سیلی تار می بخشد

رضا رسول زاده

کرامت امام حسن مجتبی علیه السلام


مردی نامه ای به دست امام حسن (علیه السّلام) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود. امام بدون آن که نامه را بخواند به او فرمودند: حاجتک مقضِیه. حاجتت رواست.

شخصی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا خوب بود نامه اش را می خواندی و می دیدی حاجتش چیست، و آن گاه طبق حاجتش پاسخ می دادی؟

امام فرمودند: نه،

اخشی ان یسئلنی الله عن ذلّ مقامه حتّی اقره رقعته.

(بیم آن دارم که خدای تعالی تا بدین مقدار که من نامه اش را می خوانم از خواری مقامش، مرا مورد مؤاخذه قرار دهد.)

به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج 11 ص 141

منبع:كتاب گلواژه های روضه

گر تاب و تبت ذکر حسن جان باشد

گر تاب و تبت ذکر حسن جان باشد

گر نان شبت ذکر حسن جان باشد

زهرا نگذارد به دلت غم باشد

گر روی لبت ذکر حسن جان باشد

سید مجتبی شجاع

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

نیمه ماه رسید و قمری می آید
خبر آمد که مبارک سحری می آید
ماه در لاک خودش رفت و نیامد بیرون
تا شنید از خود او ماه تری می آید
رفت خورشید پی کار خودش تا گفتند:
صبح خورشید ز سمت دگری می آید
حاتم از فرط نداری به گدایی افتاد
تا شنید از همه بخشنده تری می آید
ای کرم زاده ، کرم پیشه ، کریم بن کریم
ای علی زاده ی از ریشه کریم بن کریم
ای حسن نام و حسن خلق و حسن جلوه حسن
کرده الطاف تو یک عمر به من جلوه حسن
همه را با کرم ات مست گدایی کردی
عبد بودی و خدا خواست خدایی کردی
لطف تو آمد و دلهای ولایی را برد
کرم ات آبروی حاتم طایی را برد
آنقدر جود نمودی که دلم بی تاب است
هر کجا اسم شما هست گدایی باب است
دو سه باری همه زندگی ات بخشیدی
دشمن ات را تو به بخشندگی ات بخشیدی
تو در اوجی و به پایین نظرها داری
تو عزیزی و به مسکین نظرها داری
به همه از کرم و لطف شما خیر رسید
کرم ات هم به محبان تو هم غیر رسید
سفره انداختی و اینهمه مهمان داری
تو خودت معجره ای ، آیه قرآن داری
یک جهان عبد و گداهای پریشان داری
فکر کردم نکند ملک سلیمان داری!
مثل موسایی و اعجاز عصایت جاری است
نه نگفتی به کسی ، دست عطایت جاری است
چه کسی مثل تو اعجاز مسیحا دارد؟
چه کسی مثل تو یک مادر زهرا دارد؟
چه کسی مثل تو باباش ولی الله است؟
هر که شد منکر آقاییِ تو گمراه است
ای کریمان همه در پیش عطایت بی چیز
ای کرامت ز وجود حسناتت لبریز
به جهانی همه دم  لطف و عطای تو رسید
چه کسی در کرم و جود به پای تو رسید؟
اسم تان آمد و گلهای زمین وا شده اند
پیش پاهای شما جن و ملک پا شده اند
ای که در طایفه جود کریم ات خواندند
مثل بسم الله رحمن رحیم ات خواندند
پای این سفره نشاندید و بفرما گفتید
باز انعام رساندید و بفرما گفتید
سر این سفره به والله نشستن دارد
روی ارباب خداییش که دیدن دارد
پسر شاه شدن شاه شدن هم دارد
پسر ماه شدن ماه شدن هم دارد
ای کریم از تو ما  هر چه بگویید رسید
دل من از تو به سر منشاءتوحید رسید

مهدی صفی یاری

آفتاب از روزن چشم تو پیدا می شود

آفتاب از روزن چشم تو پیدا می شود

چشم هایت یک دریچه رو به فردا می شود

واژه واژه، آبیِ احساس تو، سرمشق من

بیت بیتِ شعرهایم رنگ دریا می شود

نیمه ی ماه خدا، افطار مهمان شمام

روزه ام با نان و خرمای شما وا می شود

پس یقین برگِ قبولیِ نماز و روزه ام

آخر این ماه، با دست تو امضا می شود

از گداهای مدینه پر شده بیت الحسن

هر چه قدر آید گدا، جا بیشتر وا می شود

پس مرا هم می شود بین گداها جا کنی

میهمان سفره های نذریِ زهرا کنی

***

تو امید مردم دنیایی، ای مردِ کریم

جانشینِ حضرت مولایی، ای مردِ کریم

الغرض هر وقت که داری کرامت می کنی

گاه پیدا، گاه نا پیدایی، ای مردِ کریم

شد گدا هم سفره ات، وقت غذا،محو تو بود

هر چه باشد یوسف زهرایی، ای مردِ کریم

از کنار سفره ات حتی سگی می آید و

می برد نان، بس که تو آقایی، ای مردِ کریم

دیدن هر کس که گوید یک سلامی بر حسین

با برات کربلا می آیی ای مردِ کریم

پس مسیر کربلا رد می شود از خانه ات

شمع هستی و حسین بن علی، پروانه ات

***

کیست این پوشیده صورت که به میدان آمده

این زمین و آسمانش تحت فرمان آمده

آن سپرها بی اثر در پیشگاه ضربه اش

این کمان ابرو که زیر تیر باران آمده

بی گمان این شُسته از جان دست، جان حیدر است

این چنین که دشمنانش را به لب جان آمده

این به دستش تیغ رقصانی که در گرد و غبار

یا امیرالمؤمنین گویان، رجز خوان آمده

در پیِ پی کردن کفر نشسته بر جمل

نایب شیر خدا، با تیغ ایمان آمده

پس جگر هم جزو ملزومات جنگی می شود

هر زمان که ناگهان اوقات جنگی می شود

***

ای کریم اهل بیت، ای شیره ی جان بقیع

پس چرا پشت در مانده است، مهمان بقیع

با دعای صاحب آن چادرِ خاکی

شبی می تکانم خاک را از روی دامان بقیع

ما برایت گنبد و گلدسته بر پا می کنیم

مثل ایوان نجف می گردد، ایوان بقیع

گرم روضه بودمو وقت زیارت شد تمام

زائرت را زود بیرون کرد، دربان بقیع

کاش یک خادمِ سلطان، علی بن موسی الرضا

در مدینه یا حسن می شد نگهبان بقیع

حاضرم دار و ندارم وقف راه تو شود

خرج یک کاشی برای بارگاه تو شود

***

سبزه زاری بود، فصل نو بهارِ پیکرت

ضربه ی پائیز آورد این بلا را بر سرت

زینب مظلوم با رنگ پریده تا رسید

ناگهان با دیدنش افتاد یادِ مادرت

بعد از آن رو به حسینت کردی و گفتی

که نیست ای برادر هیچ روزی مثل روز آخرت

ظهر روزی که به زیر پای مرکب، قاسمم

می شود هم قد و بالایِ علی اکبرت

آب آبِ کربلایت، دارد آبم می کند

لحظه ای که تیغ می آید به دنبال سرت

دست عبدالله را نذر گلویت می کنم

خون حلقش را محیای وضویت می کنم

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

وقتی پدرت حضرت حیدر شده باشد

باید که تو را فاطمه مادر شده باشد

 

جد تو نبی بود نه اینطور بگویم

شک نیست که جد تو پیمبر شده باشد

 

جز بر در این خانه ندیدیم امامت

تقسیم میان دو برادر شده باشد

 

خورشید سفالی است که در سیر جمالی

از بوسه بر این گونه منور شده باشد

 

بو میکشم ایام تو را- باید از اخلاق

یک تکه تاریخ معطر شده باشد

 

ای حوصله محض چه تشبیه سخیفی است

با حلمت اگرکوه برابر شده باشد

 

با اینکه قضا دست تو را بست ندیدیم

جز آنچه بخواهی تو مقدر شده باشد

 

از عمر تو یک روز جمل آیه فتح است

با صلح اگر مابقی اش سر شده باشد

 

فریاد سکوت تو چه آهنگ رسایی است

شاید پس از آن گوش جهان کر شده باشد

 

دق داد محبان تو را گرچه سکوتت

غوغای تو روزی است که محشر شده باشد

 

روزی که به اعجاز تو مبهوت بمانند

شک ها همه تبدیل به باور شده باشد

 

خون جگرت ریخت نه در تشت که در دشت

داغ گل سرخیست که پرپر شده باشد

 

در مکتب تو رشد سریع است عجب نیست

فرزند تو هم قامت اکبر شده باشد

 

آن چشم که گریان نشود روز قیامت

چشمیست که از غصه تو تر شده باشد

 

باور نتوان کرد که خاکیست مزارت

جز آنکه ضریح تو کبوتر شده باشد

 

ای جان علی ریشه غم را بکن از دل

هرچند که اندازه خیبر شده باشد

هادی جانفدا

اي مقتداي دستِ تمام كريم ها

اي مقتداي دستِ تمام كريم ها

مولاي سبز پوش ، امام كريم ها

 

اي چشمه سار فيض خدا كوثر لبت

اي جاي چشم فاطمه دور و بر لبت

 

عالم گداي ريزه خور خوان دست توست

روزي ميان سفره ي احسان دست توست

 

اول امام زاده ي دنيا خوش آمدي

ابن الكريم اُمّ ابيها خوش آمدي

 

اول پدر به حضرت حيدر تو گفته اي

پيش از همه به فاطمه مادر تو گفته اي

***

آغوش گرم فاطمه بوي بهار داشت

صبحي كه مادرانه تو را در كنار داشت

آن روز با لبان تو افطار خود گشود

بابا علي كه كام تو را انتظار داشت

قنداقه ات شميم دل انگيز خويش را

از عطر سيبِ سرخ خدا يادگار داشت

خورشيد با نگاه تو از خواب ميپريد

پيش از طلوع با تو و چشمت قرار داشت

پاي بساط سفره ي افطاريِ خدا

هفت آسمان ملائكه ي روزگار داشت

عالم به عشق ِ خالِ لبت آفريده شد

ورنه خدا به عالم و آدم چكار داشت

***

اي نازدانه كودكِ دلبند فاطمه

اي خنده ات بهانه ي لبخند فاطمه

 

تو چشم خود به روي نبي باز ميكني

جا دارد اينكه بَهر همه ناز ميكني

 

ناز و كرشمه سُنَتِ مانده ز عهدِ توست

شه بالِ سبز حضرت جبريل مهدِ توست

 

غوغاترين، عزيزترين، خوش قدم ترين

در بين ِ ايل ِ جود و سخا با كرم ترين

 

چشم ِ بد از قشنگيِ چشمت به دور باد

ملعونه ي حسوده الهي كه كور باد

مصطفي متولي

اشعار میلاد امام کریم اهلبیت علیه السلام

خبری نیست اگر معجزه ای بر پا شد

خبری نیست اگر سینه ی دریا وا شد

خبری نیست که دریا صدف موسی شد

خبر آن است که گفتند علی بابا شد

 

امشب از جام جنون مِی زده، کم نگذارید

که من عاشق شده ام، سر به سَرم نگذارید

 

شب چه روشن شده انگار زمین زر شده است

ماه در هاله ی خورشید شبش سر شده است

گوش عالم همه از هلهله ای کر شده است

آی جبریل بگو فاطمه مادر شده است

 

گیسویش باز گذارید که دل ها برده

پسرِ ارشد زهرا دلِ زهرا برده

 

جز لبت هیچ کجا شهد و نمک با هم نیست

غیر زهرا به نگاه تو کسی مَحرَم نیست

هر كه شد طالب تو در طلبِ دِرهَم نيست

هر که خود را سگ کوی تو نخواند، آدم نیست

 

الحق ای ماه كه رخسار خدايي داری

که خدایی رخ انگشت نمایی داری

 

تا که گیسوی شکن در شکنت در هم شد

خوب شد، روی همه حُسن فروشان کم شد

راهِ گلخانه ی تو جاده ی ابریشم شد

تا که آدم به خود آمد که چه شد، آدم شد

 

خوش به این ناز بنازید که دیدن دارد

این همه حُسن، به حق، سینه دریدن دارد

 

آسمان دامنی از ماه و زحل ریخته است

چه قَدَر در قَدَمت تاج محل ریخته است

طرح اَبروی تو را دست ازل ریخته است

و خدا خود به لبان تو عسل ریخته است

 

دَمِ تو، کهنه شرابی ست که تاکم کرده

خوش به حال دل من، عشق هلاکم کرده

 

چشم تو باز شد و کار به محشر افتاد

یوسف از چشم زلیخای دل آخر افتاد

هرکه سر، پای تو نگذاشته با سر افتاد

هر که با عشق در افتاد، خودش ور افتاد

 

بعد از این کوچه ی ما کوچه ی بن بست شده

نه فقط چشم همه چشم خدا مست شده

 

تیغ صلح تو قد افراشت که دین خم نشود

کربلا جز به قعود تو مجسم نشود

هر که مجنون تو ای لیلی عالم نشود

چه خیالیست بهشتش به جهنم نشود

 

لطف زهراست که در دل دو هدیه داریم

هم حسینیه در آن هم حسنیه داریم

 

رو به چشم دلمان منظره ای وا کردی

تا افق های خدا پنجره ای وا کردی

با ضریحی که نداری گره ای وا کردی

عقده ای در دلت از خاطره ای وا کردی

 

کوچه ای تنگ و  دلی سنگ و  صدای سیلی

وای خون میچکد انگار ز جای سیلی

 

با همین زخم همین عقده و غم میسازیم

تا که یک روز برای تو حرم میسازیم

صحن هایی همه بر عشق قسم میسازیم

در حرم سینه زنان نوحه و دَم میسازیم

 

هرکه دارد غم آن زلفِ رها بسم الله

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

اشعار میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

این خانواده آینه های خدائی اند

در انتهای جاده ی بی انتهائی اند

خیل ملک مقابلشان سجده می کنند

اینها خدا نی اند ولیکن خدائی اند

هر کس که می رسد سر اطعام می برند

فرقی نمی کند که فقیران کجائی اند

یک "السلام" و یک "و علیک السلام "سبز

اینها همان مقدمه ی آشنائی اند

صدها هزار مثل سلیمان در این حرم

مشغول لحظه های شریف گدائی اند

سوگند می خوریم كه پروانه زاده ایم

همسایه ی قدیمی این خانواده ایم

تو آسمان جودی ما یا كریم تو

پرواز می كند دل ما تا حریم تو

احساس می كنم به تو نزدیك میشوم

وقتی كه می وزد سر راهم نسیم تو

وقت كرامت است كه از راه آمده است

آن آشنای كوچه نشین قدیم تو

قرآن بی بدیل، حروف مقطّعه

كی می رسم به فهم الف لام میم تو

سوگند می دهیم خدا را در این سحر

بر پینه های رحمت دست كریم تو

ما را همیشه سائل دست شما كند

ما را به زیر پای شما خاك پا كند

دست مرا بگیر كه عاشق ترم كنی

سلمان خانواده ی پیغمبرم كنی

من در قنوت نیمه شبت دور می زنم

شاید مرا بگیری و انگشترم كنی

آن شاخه ی گلم كه به دست تو داده اند

تا هر كجا كه خواست دلت پرپرم كنی

من آمدم كه بین سحرهای اشتیاق

بال مرا بگیری و خرج حرم كنی

بال و پر شكسته به دردم نمی خورد

انگار بهتر است كه خاكسترم كنی

روزی آب و سفره ی نان منی حسن

ماهِ مباركِ رمضان منی حسن

ای در هوای پاك نگاهت سلام ها

نامت نداشت سابقه ای بین نام ها

ای سبزی بهار خدا سیر می شوند

از عطر سفره های حضورت مشام ها

بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن

هم سفره ی فروتن جمع غلام ها

در كوچه ات كسی به كسی جا نمی دهد

مكثی نما به شوق چنین ازحام ها

سائل شدن كنار نگاه تو واجب است

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها

تو سفره دار شهر خدا ما گدای تو

مثل كبوتریم و اسیر هوای تو

آنكس كه پیش پای شما خم نمی شود

در خانه ی فرشته هم آدم نمی شود

آقای من بدون توسل به نام تو

حالی برای توبه فراهم نمی شود

دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر

چیزی كه از بزرگیتان كم نمی شود

آرامش تو باعث طوفان كربلاست

بی صلح تو قیام مُحَرم نمی شود

هركس كه بر نجابتِ صلح و سكوت تو

مؤمن نمیشود، به جهنّم نمی شود

تا كربلا رسید صدای سكوت تو

این قیل و قال ها به فدای سكوت تو

ای از هزار حاتم طائی كریم تر

لطف تو از تمام كریمان قدیم تر

می آوری به وجد تو پروردگار را

ای از زبان حضرت موسی كلیم تر

تو ابتدای نسل طهورای كوثری

هركس حسودتر به تو باشد عقیم تر

در این مسیر رو به خدایی ندیده ایم

از رد پای گیوه ی تو مستقیم تر

در كربلا به آینه ات سنگ می زنند

هركس شبیه تر به تو جرمش عظیم تر

آقا تو در كلام خلاصه نمی شوی

در حضرت و امام خلاصه نمی شوی

ای یاكریم خسته چه كردند با پرت

این زهرِ پر شراره چه آورده بر سرت

از لحظه ای كه رنگ نگاهت كبود شد

رنگی دگر نرفته مناجات خواهرت

با اینكه ای غریب، تو بودی امام شهر

اما كسی نخواند نمازی به پیكرت

تابوت را نشانه گرفتند به تیرها

آن هم كجا به پیش دو چشم برادرت

دل های ما به یاد تو ای بی حرمترین

پر می زند به سمت بقیع مطهرت

تا كِی لبم به خاك بقیعت نمی رسد

بر آستان پاكِ رفیعت نمی رسد

علی اکبر لطیفیان

دستی که شعر دفتر دل را نوشته است

دستی که شعر دفتر دل را نوشته است

دست مرا به پای تمنا نوشته است

 

چون دید اشک شوق، سحر موج میزند

چشم مرا ادامه ی دریا نوشته است

 

دستان عشق ،نام امام کریم را

زیباترین ترانه دنیا نوشته است

 

آنکس که داد جان به تنم با نگاه تو

آقا تو را امام مسیحا نوشته است

 

نام تو را به صفحه پیشانی ام خدا

با رنگ سبز حضرت زهرا نوشته است

 

تو آمدی و خواهش دستان من شدی

ارشدترین ستاره زهرا ، حسن شدی

 

اعجاز ناز چشم تو اعجاز دلبری است

عیناً شبیه معجزه های پیمبری است

 

خیرات تو همیشه سر سفره های ماست

آقا کریم بودن تان چیز دیگری است

 

اصلاً بعید نیست که سلمان مان کنی

جایی که کار چشم شما ذره پروری است

 

محشر فقط قیامت و هول و هراس نیست

نام حسن خودش بخدا نام محشری است

 

گویا حسن ستاره همزاد فاطمه است

از بس که اولین پسر خانه مادری است

 

ای اولین ستاره شب های فاطمه

لالایی شبانه ی لب های فاطمه

 

در ازدحام کوچه نشسته گدای تو

تا که دخیل اشک ببندد به پای تو

 

قرآن بخوان و باز ببین بند آمده

این کوچه از تلاوت گرم صدای تو

 

وقتی که نقش حضرت تو آفریده شد

تبریک گفت بر خودش حتی خدای تو

 

جانا کنار سفره افطار خود علی

افطار کرده با نمک خنده های تو

 

تو آسمان خانه زهرای اطهری

چون روی دوش حضرت مولاست جای تو

 

آقا دوباره بر تن مان جان نمی دهی؟

امشب به دست خالی مان نان نمی دهی؟

 

رخصت بده که عاشق شیدایی ات شوم

مجنون سرو قامت لیلایی ات شوم

 

من را بیا به خاطر زهرا قبول کن

تا اینکه خاک مقدم زهرایی ات شوم

 

من آمدم کنار تمام فرشته ها

 تا که اسیر جذبه زیبایی ات شوم

 

باید بمیرم از سر شوق رسیدنت

تا زنده ی نگاه مسیحایی ات شوم

 

ما را برای نوکریت انتخاب کن

یا که مرا غلام غلامت خطاب کن

 

با زهر دشمنی که نفس را گرفته بود

آتش میان سینه او پا گرفته بود

 

حتی مدینه محرم درد دلش نبود

شهری که بوی غربت مولا گرفته بود

 

تیری که خورد گوشه تابوت مجتبی

قبلاً به کوچه در دل او جا گرفته بود

 

دستی پلید پیش غرور نگاه او

برق نگاه مادر او را گرفته بود

 

بنگر به مرتضی که در این ماه ،روضه را

با بوسه از لب حسن افطار میکند

ناگهان آسمان بهاری شد

ناگهان آسمان بهاری شد
عشق در کوچه ها جاری شد

نور ماه مدینه را تا دید
عرق شرم ماه جاری شد

عطر شوق ملک چکید از عرش
قطره قطره چه آبشاری شد

آسمان غرق بوسه اش میکرد
گونه هایش ستاره کاری شد

آسمان خنده کرد و خانه وحی
از غم روزگار، عاری شد

روی پیشانی اش که چین افتاد
خم ابروش ذوالفقاری شد

چه صف کفر را به هم میریخت
بر دل کفر، زخم کاری شد

لحظه ها ماندگار و زیبا بود
روزها مثل روزگاری شد . . .

. . . که خدا قلب کعبه را وا کرد
 و جهان غرق بیقراری شد

اسوه صبر بود و صلح و صفا
او خداوند بردباری شد
***
زیر پایش خدا غزل می ریخت
غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی  که تا سحر امشب
روی لبهای من غزل می ریخت

شب شعر مرا چه شیرین کرد
بین هر واژه ای عسل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم
قمر و زهره و ذحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله دهر
هرچه میریخت لم یزل می ریخت

از همان کوچه ای که رد می شد
حسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خصمش ولی به وقت نبرد
رنگ از چهره اجل می ریخت

شتر سرخ را  به خون غلطاند
لرزه بر لشگرجمل  می ریخت

آن امامی که روز عاشورا
از لب قاسمش عسل می ریخت
***
روی لبهایتان دعا دیدیم
در نگاه تو ما خدا دیدیم

ای کریمی که پشت خانه تو
ملک لاهوت را گدا دیدیم

بخدا لحظه لحظه لطف تو را
تک تک ما تمام ما دیدیم

ای مقامت در آسمان بهشت
روی دوش نبی تو را دیدیم

با تو ما در میان خوف و رجا
جبر در اختیار را دیدیم

صبر گاهی حماسه مرد است
پشت صلح تو کربلا دیدیم
. . .
در نگاه تو یاس را عمری
خسته در بین کوچه ها دیدیم
سید حمیدرضا برقعی

سروده دل غزلی را به رنگ چشمانت

سروده دل غزلی را به رنگ چشمانت

به رنگ آبی رنگین كمان رضوانت

در این سپیده دمان بهار پرور عشق

نشسته مرغ خیالم درون ایوانت

چه نغمه های لطیفی به گوش جانم خورد

ببین كه بلبل طبعم شده غزل خوانت

ضریح دست كریمت به رنگ سبز سخا

 هزار حاتم طایی فقیر احسانت

به این كویر نیازی كه پیش راه شماست

دوباره جان بده با چند قطره بارانت

رسیده نیمه ی ماه ضیافت و همگی

 به دور سفره ی فضلت شدیم مهمانت

امیر کشور دل، پادشاه آینه ها

كنار كاخ تو جبریل گشته دربانت

میانِ بازیِ چوگانِ عشقِ دستِ توأم

بزن هر آن چه كه خواهی به گوی میدانت

چقدر سجده به جا آوری! امام خشوع

خدای عزّوجل گشته مات عرفانت

 وضو گرفتی و از ترس حق تنت لرزید

 هزار عابد و عارف شدند حیرانت

تمامی گره هایی كه خورده در كارم

 دوباره باز شود با نسیم دستانت

 غروب یاس كبود مدینه را دیدی

فدای موی سپید و دو چشم گریانت

وحید قاسمی

مدح امام حسن علیه السلام

امشب که فرشتگان سخن می گویند

گویا سخن از زبان من می گویند

ذکر لبشان شنیدنی تر شده است

در ارض و سما حسن حسن می گویند

*

خاک قدمش شمیم جنت دارد

در هر نفسش عطر اجابت دارد

اعجاز محمدی ست در چشمانش

از بس که به جد خود شباهت دارد

*

ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی

آئینه رحمان و رحیم ادرکنی

ای در کرم و سخاوت و آقایی

بی خاتمه، ایها الکریم ادرکنی

*

مانند علی لحن فصیحی داری

در چهره خود نور ملیحی داری

آقا حرم الله شده دل هامان

در هر دل بی تاب ضریحی داری

یوسف رحیمی

عاشق شدن ز خیمه ی لیلا شروع شده است

عاشق شدن ز خیمه ی لیلا شروع شده است

 دیوانگی ز دامن صحرا شروع شده است

 مجنون شدیم و در به در کوچه ها شدیم

 آوارگی ما هم از این جا شروع شده است

 ما را به سمت کوچه ی عشاق برده اند

 جایی که جلوه های تمنا شروع شده است

 دیگر زمان در به دری ها تمام شد

 حالا زمان عاشقی ما شروع شده است

 تو آمدی و حضرت حیدر پدر شده

 دوران مادرانه ی زهرا شروع شده است

ای ابتدای سوره ی کوثر خوش آمدی

 ای اولین حسین پیمبر خوش آمدی

 تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت

 آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت

 ای با نمک ترینِ پسرهای فاطمه

 تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت

 ای قوت همیشه ی بازوی مرتضی

 فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت

 وقتی که می زنی به دل لشگر جمل

 دیگر نمی شود دم تیغت سپر گرفت

 از دست نعره های بلندت به معرکه

 دشمن فرار کرده و راه مفر گرفت

 بالا بزن نقابت خودت را یل جمل

 معنا بده به جمله احلی من العسل

امیرحسین محمودپور

دلم از وحی نگاه تو مسلمان شده است

خم ابروی شما آیه ی قرآن شده است

من غزل از تو نگویم که کمیتم لنگ است

از کرامات تو دعبل شدن آسان شده است

تار گیسوی تو مانند ضریحی تا اوج

که شفا خانه ی دلهای پریشان شده است

اسم اعظم که بر انگشتری ات هست نگین

هر که آموخته یکباره سلیمان شده است

پس کرامات تو تا هست چه غم وقتی که

کافری از سر لطف تو مسلمان شده است

من که یک عمر مسلمان تو هستم دیگر

عجبی نیست بگویید که سلمان شده است

یک نفر آمده اینجا به امید کرمت

یک نفر آمده و دست به دامان شده است

پدرت گفت بیاییم در خانه ی تان

سائل این بار سفارش شده مهمان شده است

من چرا سائل این در نشوم وقتی که

مهر تو شامل سگ های بیابان شده است*

ما همه ریزه خور ایل وتبارت هستیم

لاجرم روزی ما سفره ی خوبان شده است

این فقط گوشه ای از مهر دو چشمان شماست

سید ری هم اگر راهی ایران شده است

مهدی چراغ زاده

میلاد امام حسن علیه السلام

دستی که شعر دفتر دل را نوشته است

دست مرا به پای تمنا نوشته است

 

چون دید اشک شوق، سحر موج میزند

چشم مرا ادامه ی دریا نوشته است

 

دستان عشق ،نام امام کریم را

زیباترین ترانه دنیا نوشته است

 

آنکس که داد جان به تنم با نگاه تو

آقا تو را امام مسیحا نوشته است

 

نام تو را به صفحه پیشانی ام خدا

با رنگ سبز حضرت زهرا نوشته است

 

تو آمدی و خواهش دستان من شدی

ارشدترین ستاره زهرا ، حسن شدی

 

اعجاز ناز چشم تو اعجاز دلبری است

عیناً شبیه معجزه های پیمبری است

 

خیرات تو همیشه سر سفره های ماست

آقا کریم بودن تان چیز دیگری است

 

اصلاً بعید نیست که سلمان مان کنی

جایی که کار چشم شما ذره پروری است

 

محشر فقط قیامت و هول و هراس نیست

نام حسن خودش بخدا نام محشری است

 

گویا حسن ستاره همزاد فاطمه است

از بس که اولین پسر خانه مادری است

 

ای اولین ستاره شب های فاطمه

لالایی شبانه ی لب های فاطمه

 

در ازدحام کوچه نشسته گدای تو

تا که دخیل اشک ببندد به پای تو

 

قرآن بخوان و باز ببین بند آمده

این کوچه از تلاوت گرم صدای تو

 

وقتی که نقش حضرت تو آفریده شد

تبریک گفت بر خودش حتی خدای تو

 

جانا کنار سفره افطار خود علی

افطار کرده با نمک خنده های تو

 

تو آسمان خانه زهرای اطهری

چون روی دوش حضرت مولاست جای تو

 

آقا دوباره بر تن مان جان نمی دهی؟

امشب به دست خالی مان نان نمی دهی؟

 

رخصت بده که عاشق شیدایی ات شوم

مجنون سرو قامت لیلایی ات شوم

 

من را بیا به خاطر زهرا قبول کن

تا اینکه خاک مقدم زهرایی ات شوم

 

من آمدم کنار تمام فرشته ها

 تا که اسیر جذبه زیبایی ات شوم

 

باید بمیرم از سر شوق رسیدنت

تا زنده ی نگاه مسیحایی ات شوم

 

ما را برای نوکریت انتخاب کن

یا که مرا غلام غلامت خطاب کن

 

با زهر دشمنی که نفس را گرفته بود

آتش میان سینه او پا گرفته بود

 

حتی مدینه محرم درد دلش نبود

شهری که بوی غربت مولا گرفته بود

 

تیری که خورد گوشه تابوت مجتبی

قبلاً به کوچه در دل او جا گرفته بود

 

دستی پلید پیش غرور نگاه او

برق نگاه مادر او را گرفته بود

 

بنگر به مرتضی که در این ماه ،روضه را

با بوسه از لب حسن افطار میکند

ای امتداد سوره ی کوثر خوش آمدی

ای امتداد سوره ی کوثر خوش آمدی

ای روشنای قلب پیمبر خوش آمدی

آییینه دار حضرت حیدر خوش امدی

کوری چشم دشمن ابتر خو ش آمدی

 

از مقدم تو فاطمه مادر خطاب شد

لفظ ابوالحسن لقب*بوتراب شد

 

خیلی بلند  قرائت قران مکن پسر

در بین کوچه راه بندان مکن پسر

مجنون شهرا تو پریشان مکن پسر

لیلاترین ، غمزه به آسمان مکن پسر

 

امشب دوباره راهی بیت و الحسن شذم

مست جمالت هستم و خالی ز (من) شدم

 

پهن است ابتدای کوچه بساط گدائیم

با تو به سر شده است غم ِ بی نوائیم

از برکت دعای شما من خدائیم

با لطف توست اگر کربلائیم

 

گیریم مرد شامی آمده اینجا  نگاه کن

دست مرا بگیر مرا سر به راه کن

 

ما خانوادتاٌ  همگی نوکر شما

تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا

من با قبیله ام ، گدایان مجتبی

تو با عشیره ات ، عزیزان قلب ما

 

یا ایها الکریم بده روزی مرا

هرگز ندیده ایم که تو رد کنی گدا

 

یک روز می رسد حرمت را بنا کنیم

با طرح و نقشه های حریم رضا کنیم

صحنت زمرد و گنبد طلا کنیم

بعدش نشسته در حریم شما و صفا کنیم

 

در وصف و شرح حال تو این کامل است و بس

شاگرد مکتب تو ابوفاضل است و بست

 

مرد جمل دلاوریت حیرت آورست

تکبیرهای حیدریت حیدر آورست

رزم آوری و برتریت حیرت آور است

با یک سپاه برابریت حیرت آورست

 

ختم به خیر قائله فرما اراده کن

آن فتنه را بگیر و زاشتر پیاده کن

 

روشن کن و بگو خواص را نفاق چیست ؟

 آقا بگو که بین گذر اتفاق چیست ؟

آتش کشیدن دل یاس های باغ چیست ؟

آقا بگو که درد کدام است و داغ چیست  ؟

 

ای کوه صبر ، حضرت سردار بی سپاه

من آه می کشم زغمت  .....  آه پشت آه

یاسر مسافر

ای دل زمان عرض تشکر به کبریاست

ای دل زمان عرض تشکر به کبریاست
جشن عموم شکرگذاری بنده هاست

ماه خدا سفره ی عام ضیافت است
ماه حسن نگاه حسن ماه مجتباست

توحید را که شرط ولایش نوشته اند
اینک حسن امام بشر حجت خداست

برخاک دوست ناصیه ی شکر می نهیم
ابن بوتراب در این سجده ذکر ماست

نوری که سجده گاه ملائک شود چه باک
آدم اگر به خویش کند سجده پس رواست
ادامه نوشته

میلاد امام حسن علیه السلام - میلاد یعقوبی

ما را غلام کوی حسن آفریده اند

 مبهوت و مات روی حسن آفریده اند

 ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند

 مست از خم و سبوی حسن آفریده اند

 خورشید را به این همه نقش و نگارها

 از طلعت نکوی حسن آفریده اند

 روشن ز نور روی مهش گشته روزها

 شب را اسیر موی حسن آفریده اند

 آری ز مقدمش همه جا بوی گل گرفت

 گل را ز رنگ و بوی حسن آفریده اند

 از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین

 مدهوش خلق و خوی حسن آفریده اند

 میل نگاه هر چه گدایان شهر را

 ولله سمت و سوی حسن آفریده اند

 

ادامه نوشته

اشعار میلاد کریم اهلبیت علیه السلام

تا خدا هست و خدايي مي كند

مجتبي مشگل گشايي ميكند

...................................

مريم به دو ديده ي بهاري

ميگفت كه كاش حي باري

ميداد مرا به جاي عيسي

يك موي حسن به يادگاري

.................................

تا خدا پرداخت جسم و جان و تن

پر نمودم از غم و درد و محن

روز اول در دلم حك كرد او

هست اين مخلوق مجنون الحسن

.....................................

گذرم بر در میخانه ی مهتاب افتاد

در سرم عطر خوش سیب ومی ناب افتاد

تا که دیدم همگان ذکر حسن می گویند

باز هم مثل همیشه دهنم آب افتاد

وحید قاسمی

..........................

پروانه شد از پيله درآمد خورشيد

آسيمه تر از هميشه سرزد خورشيد

با نقل و نبات و خنده و شيريني

ميگفت به خورشيد خوش آمد، خورشيد


معناي بهشت خواستن هستي تو

آخر كي قدر فهم من هستي تو

حرف همه شعرهاي كوتاه و بلند

اينست: فقط حسن ، حسن هستي تو !


"من" با "دل تو"ست يا "دل تو" با "من"

- از خويش نمي شود گذشت - آقا ! من ...

"من" ...! هيچ ... (فقط "تويي" كه عاشق شده است.)

آنروز كسي نخواستت حالا من ...؟

حامد اهور

ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام - محمد بیابانی

از عالم بالاست شمیمی که رسیده

این سفرهٔ رنگین و نعیمی که رسیده

امشب به در خانه معبود ببخشند

هر بنده عاصی و رجیمی که رسیده

اینان همه یک نور ز یک خُلق عظیمند

پس اوست همان خُلق عظیمی که رسیده

معراج طلوعش پر جبریل بسوزد

سوغاتی عرش است حریمی که رسیده

آقای کرم هست ولی بهترش این است

گوییم خداوند کریمی که رسیده...

مرآت دگر آمده در جمع خداها

یک قبله اضافه شده بر قبله نماها

ادامه نوشته